۱۳۸۶ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

شاه نعمت الله ولي

يارى مه مي ننوشد از ذوق ما چه داند
ناخورده دُرد دردش صاف دوا چه داند
همدم نگشته با جام ساقي كجا شناسد
ميخانه را نديده بزم خدا چه داند
حالم زعاشقان پرس تا با تو باز گويند
از عاقلان چه پرسي عاقل مرا چه داند
از جام ابتلايش ذوقي كه مبتلا راست
هر كو بلا نديده ذوق بلا چه داند
گوئي كه ماجرائي با رند مست دارم
رندي كه مست باشد او ماجرا چه داند
نوري كه در دل مااست خورشيد ذرهّ او است
هر بي بصر زكوري نور و ضيا چه داند
سلطان خبر ندارد از حال نعمت الله
اسرار پادشاهي مرد گدا چه داند

هیچ نظری موجود نیست: