۱۳۸۶ خرداد ۱۱, جمعه

حضور

پرنده اي هستم به وسعت حضور
به رنگ آبِ عميق
به وزن تولد

بالهايم را ، رندانه به هم ميزنم ، تا گردي نخيزد به هوا
سرم را ، صبورانه به هر سو ميكشم ، كه بيابم تو را
چشمانم را ، مي گشايم به حقيقت ، مي سوزد

دل من آرام است ، چون توئي در اوست
روح من ، بيقرار است كه در بند تن است
تن من سنگين است ، شيطان ، بر دوش من است

دم او بر بدنم پيچيده ، مي فشارد بدنم را
گويي او مي خواهد ، رخنه كند بر دل من
خنده او ، به گوشم مي رسد ، مي چرخم

تا جدا سازم ، شيطان را ، دل من سرخ شده
تا بسوزاند ، دم شيطان را ، كه گرفته تن من
تا بيفتد ، كه اينجا ، نه مكان شيطان است

اينجا نور است
اينجا بقاست
اينجا معنيست

هیچ نظری موجود نیست: