دوست داشتم آنقدر خدا به من ثروت مي داد كه تمام فقراي دنيا را سير ميكردم
ولي خدا اين قدرت را به برخي داد ولي چرا آنها اين كار را نكردند ؟
احتمالأ يك دليلش اينه كه انسانها معني سير شدن را نميفهمند (نمي دانند كِي سير مي شوند )
همچنين بعضي ها وقتي سير مي شوندبه ياد چپاول ديگران مي افتند
همچنين اكثر انسانها هيچ حركتي از خود نشان نمي دهند تا خدا به آنان بركتي دهد تا نيازي به ما نداشته باشند
همچنين سرنوشت انسانها در دست خداست و ما نميتوانيم تمامي آنها را بي نياز سازيم
. . . .
پس بهتره به سرمايه اي كه دارم قانع باشم و طمع ثروت بي نهايت را دور بياندازم ،چرا كه ممكن است گنجايش آنرا نداشته باشم و خمس اموالم را بپردازم و انفاق نمايم باشد كه رستگار شوم
دوست داشتم در بيقوله اي دور افتاده زندگي ميكردم تا از زرق و برق دنيا دور باشم و به خدا نزديكتر
ولي چرا آنها كه توانستند نكردند ؟
احتمالأ يك دليلش اينه كه بايد در جمع باشيم و به انسانها خدمت كنيم
همچنين در زمان آزادي ، تَقيه كردن درست نيست
همچنين در ميان گناهان بودن و به آنها پشت كردن ايمان مي خواهد نه دور از همه چيز و در خلوت بودن
همچنين خدا نعمات را براي استفاده آفريده تا شكرش را بجاي آوريم نه به آنها پشت نمائيم كه كفران خواهد بود
. . . .
پس بهتره تمام نيرويم را جمع كنم تا با اميد به زندگي ِشيرينم در شلوغي ادامه دهم و در خدمت خلايق باشم و شكرگذار نعمات الهي
دوست داشتم آنقدر
۱۳۸۶ تیر ۲۳, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر