۱۳۸۶ تیر ۲۵, دوشنبه

گام بعد

به بالا ميروم ، جائيكه كهكشانها زير پاي من هستند و با ترس و تأمل به بالاي سرم نگاه مي كنم درسمت راست ديواري است معلق كه از دو سو تا بي نهايت ادامه دارد با رنگي كدرو در سمت چپ ديواري با همان توصيف ولي روشن و در ميان اين دو محدوده كوچكتري كه ظاهراً فضاي خالي است . بالاتر مي روم تا به آنها برسم ،‌موجوداتي كه كوتاه قد بودند تا اين محدوده ميتوانند بيايند ولي نميتوانند به ديوار ها برسند ، ولي موجودات بزرگتر بالاتر از ديوار نيز مي روند . مابين قرص كهكشانها و ديوارها فاصله خالي است كه نميدانم چيست به سمت ديوار سمت چپ كه نوراني است ميروم و به درب آن ميرسم اينجا حال مرا دگرگون ميكند و نسيمي خوش عطر دارد ولي من كه از همه چيز عبور مي كردم نميتوانم وارد شوم ، با نا اميدي به سمت ديوار سمت راست ميروم و به راحتي وارد آن مي شوم .همه جا تيره است تپه اي كثيف و بد بو جلوي مرا گرفته كه از آن با لا ميروم در پشت آن مردابي است به سمتش مي روم كه ناگهان مرا به زير خود مي كشد مايعي لجن گونه و بدبو و داغ است كه زير آن حالت خفگي دارم و لي خفه نمي شوم و بايد تحمل كنم . بالا مي آيم و ادامه نمي دهم و باز مي گردم شايد بتوانم وارد ديوار روشن شوم

هیچ نظری موجود نیست: