۱۳۸۶ مرداد ۱۷, چهارشنبه

گام بعد

مجدداً سعي كردم به ديوار سفيد كه در سمت چپ قرارداشت نفوذ كنم كه نشد . در آرزوي ورود بودم كه ناگهان در تونلي قرار گرفتم و باسرعت به جلو رفتم، بعد از مدتي از تونل خارج شدم در روبرويم دشت سبز و خرمي وسيعي بود كه در انتهاي آن درياي عظيمي وجود داشت با رنگِ آبيِ زيبايي . در دوردست سمت راست ساختماني مشخص بود به آن رسيدم . در پاي راه پله اش اسبي بود زيبا بر آن سوار شدم و وارد ساختمان شدم . در طبقه همكف تعدادي ( سيزده نفر ) موجود از هر نوع ( شبيه انسان ) و به جنس مؤنث وجود داشت كه بسيار زيبا بودند به سمت هر كدام كه نزديك شدم پارچه اي ( حريري ) كه آنها را پوشانده بود به شكل چتر برخواسته و هر دو ما را در بر مي گرفت . در بيرون ساختمان آرزوي سيب كردم كه در برابرم ظاهر شد ولي اجازه خوردنش را نداشتم با ناكامي بازگشتم . ولي به شوق ديدار آنجا بارها و بارها و بارها به آنجا شتافتم ، امّا سير نشدم

هیچ نظری موجود نیست: