آبروي ما زاشك چشم ماست
همچو ما با آبروئي خود كجاست
بحر عشق ما كرانش هست نيست
غرقه اي داند كه با ما آشناست
حال ما گر عاشقي پرسد بگو
رند مستي فارغ از هر دو سراست
بينوائي كو گداي كوي اوست
نزد درويشان گدائي پادشاست
غير عشق او حكاياتست و بس
جز هواي او دگر باد هواست
درد بايد درد بايد درد درد
درد دل ميكش كه درد دل دواست
نعمت اله درد دردش نوش كرد
آفرين بروي كه او همدرد ماست
۱۳۸۶ مرداد ۳۱, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر