۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

چقدر دور ، چقدر نزدیک

روزی بود و روزگاری و هیچ نبود نه انسانی و نه حیوانی ، نه زمینی و نه سیاره ای ، نه ستاره ای و نه کهکشانی ، ولی چرا فضایی بود ، فضائی که چیزی در آن نبود . این فضا از کجا آمده بود چه اندازه ای داشت ، چه زمانی به وجود آمده بود و مهمتر اینکه چرا بوجود آمده بود ؟آیا زمانی بوده که این فضا هم وجود نداشته است ؟
باز هم به عقب باز می گردیم ، الان فضائی هم نیست . ولی آیا فقط جایی که قرار است کهکشانها تشکیل شوند باید فضایی باشد ، یا جایی غیر از این فضا هم وجود داشته؟
برای فهم مطلب توسط خودم ، مثالی می زنم .
در جایی گودالی وجود دارد که انتظار چیزی را می کشد تا خود را با آن پر کند . کمی آنطرف تر سنگ قلطانی وجود دارد که دائماً میگردد و می گردد و دنبال محلی می گردد تا در آن آرامش گیرد . زمانی می رسد که سنگ از دور گودال را می بیند و سرعت می گیرد به امید پناهگاه و گودال احساس می کند تکمیل کننده ای به سوی او می آید تا متمایز نباشد .
وقتی به هم میرسند هر دو آرامش می یابند و از انتظار رها می شوند . سوالاتی که به نظر می رسند اینها هستند .
آیا گودال واقعاً به سنگ نیاز داشت ؟
قطعاً اینطور نیست چرا که بدون سنگ نیز می توانست ادامه دهد ، ولی احساسش او را وادار کرد تا دنبال چیزی برای تکامل خود باشد در غیر اینصورت همواره حیران و سرگردان بدنبال گمشده ای بود که هرگز آن را نمی یافت برای همیشه . پس نیازی وجود داشت که اورا وادار به انتظار کرد و اگر این نیاز را حذف کنیم سنگ را هرگز داخل خود راه نمی داد و فضایی در اختیار او قرار نمی داد تا با هم مشغول شوند .
آیا سنگ به گودال نیاز داشت ؟
قطعاً اینطور نیست چرا که بدون آن براحتی به همه جا سر می کشید و همه چیز را می دید و می گذشت . ولی آیا تا چه زمانی می توانست بگردد و ببیند ؟ آیا زمانی نمی رسید که همه چیز را دیده بود ؟ و آیا زمانی که گودال را دید زمانی نبود که همه جا را دیده بود و گودال آخرین جا برای دیدن او نبود ؟ پس سنگ لازم بود گودال را ببیند و او را درک کند . شاید بعد از آن به وسیله ای از آنجا به جای دیگری برود و شاید در کنار گودال احساس آرامش کند و بماند . در هر صورت نیاز بود در کنار آن زمانی آرامش بگیرد .
اگر گودال فضای خود را به سنگ نمی داد با آن چه می کرد ؟
براستی آیا سنگ دیگری بود تا گودال جای خود را در اختیار او بگذارد ؟ اگر آن سنگ از کنار گودال نمی گذشت و او را نمی دید آ یا سنگ دیگری به آنجا می رسید تا در کنار گودال قرار بگیرد ؟ ممکن بود چنین باشد ولی گودال فضای خود را به سنگ داد تا او را بیازماید که آیا می توانند در کنار یکدیگر باشند و همدیگر را بفهمند یا لازم است به وسیله ای او انتقال پیدا کندو گودال منتظر سنگ دیگری بماند و او را نیز بیازماید . و اگر هیچ سنگی نبود چه ؟ گودال می بایست با فضای خالی خود چه می کرد ؟ آیا این گودال بدون حضور تکمیل کننده ای ارزش بوجود آمدن داشت ؟
آیا اگر هیچ سنگ و هیچ گودالی وجود نداشت چه می شد ؟
قطعاً در این صورت مثالی برای زدن وجود نداشت . و اگر مثالی وجود نداشت سئوالی نبود و اگر سئوالی نبود هرگز به دنبال جواب نمی گشتیم و در این حالت همه چیز پوچ و تاریک به نظر می رسد .
یک لحظه بیاندیشید که اگر چیزی برای سئوال کردن وجود نداشت چه می شد ؟
قطعاً ذهنی هم وجود نداشت . چرا که ذهن زمانی به وجود می آید که سئوال وجود داشته باشد و زمانی کار می کند که سئوالی از او پرسیده شود و ذهن بدون سئوال فقط تاریکی و عدم است .
از اینجا می فهمم که نیاز به وجود سنگ و گودالی است ، چرا که در غیر اینصورت تاریکی و عدم به وجود می آمد و من نبودم ، در حالی که هستم . هستم چون تاریکی نیست و تاریکی نیست چون سئوالی هست و سئوالی هست چون نیاز به وجود هست و وجود هست چون من هستم و من هستم چون تاریکی نیست .
با توجه به مثال بالا ، می توان نتیجه گرفت که قبل از وجود فضائی جهت بوجود آمدن کهکشانها فضای دیگری وجود داشته ( که آن را فضای ثانوی می نامم ) ، چرا که در غیر اینصورت منی وجود نداشتم تا مطلبی بنویسم .
سئوال دیگری که به نظرم می رسد اینست که آیا قبل از وجود فضای ثانوی فضای دیگری وجود داشته و با توجه به مثال بالا در می یابم که قبل از آن نیز فضای دیگری بوده و الی آخر .
با این عقیده هر چه به عقب باز می گردم و فضا ها را حذف می کنم باز فضایی وجود داشته تا سئوالی را بوجود آورد برای جواب دادن .
با این تفصیل هیچ گاه نمی توانم دنیا را خالی از وجود فضایی هر چند مختصر بدانم و هر چقدر به گذشته بروم و فضاهای بوجود آمده را حذف کنم باز فضایی می ماند . ولی اولین فضا چه بوده است که دومین به وجود آمده است ؟
برای فهم این مطلب توسط خودم ، مثالی می زنم .
زمانی را تصور می کنم که دو انسان زوج تنها و بدون وسیله در جزیره ای دور افتاده به خشکی می افتند . اولین کاری که می کنند این است که برای خود در مکانی مناسب سر پناهی را آماده می کنند تا از شر حیوانات و آفتاب و باران در امان باشند و شبها با آرامش در آن استراحت کنند . سپس شروع به ساخت ادواتی می کنند که بتوانند با آن حوائج روزمره خود را برآورده کنند و همزمان در فکر تهیه آذوقه هستند تا از گرسنگی نمی رند . و در نهایت در صورت ماندن در جزیره با ازدیاد نسل خود به فکر وسعت دادن به سرپناه خود می افتند و ازدیاد آذوقه ها .
سئوالاتی که از این مثال به نظر می رسد اینگونه اند .
اگر سرپناه نمی ساختند چه می شد ؟
قطعاً احتمال از بین رفتن آنها توسط طبیعت یا موجودات وجود داشت . برای همین با تحقیق و بررسی مناطق مختلف ، در بهترین نقطه سرپناهی استوار تهیه کردند تا به اهداف بعدی خود برسند . به این ترتیب در هر فضایی ابزار کوچکتری جهت رسیدگی مطلوبتر به امور ایجاد می شود . همانند جزیره که در آن منزلی کوچک و داخل آن وسایلی کوچکتر ساخته شد تا کارها آسانتر به پیش بروند .
اگر سرپناه در محل مناسبی نبود چه می شد ؟
قطعاً عوامل طبیعب یا حیوانات آن را از بین می بردند . به همین منظور زمانی را صرف جستجو و تحقیق در مناطق مختلف نمودند و بهترین منطقه را پیدا و سکنی نمودند . چرا که همواره بهترنها هستند که می مانند .
اگر وسایل و آذوغه تهیه نمی کردند چه می شد ؟
قطعاً هلاک می شدند . در کنار سرپناه مناسب جهت آرامش ، نیاز به چیزهای دیگری هم هست که بتوان با آنها زندگی را جریان داد . چرا که زندگی ساکن نیست و حرکت نیاز به وسیله دارد و وسیله ابزار دیگری است که در این فضا ایجاد می گردد .
اگر سرپناه و آذوغه ها بیشتر نشود چه می شود ؟
قطعاً افراد جدید از بین خواهند رفت . لازم است که جهت ادامه حیات انسانهای بوجود آمده سرپناه و آذوغه و ابزارهای جدیدی تولید گردد . بدین ترتیب دائماً فضای ما و وسائل داخل آنها گسترش پیدا خواهند کرد .
با توجه به مثال بالا اگر اولین فضا را جزیره ای فرض کنم ، بدون وجود فردی ایجاد فضاهای جدید و تغییرات جدید امکان پذیر نخواهد بود . اگر کسی نباشد جزیره همواره یک جزیره خواهد ماند و فقط آب و باد و باران ، خاکهای آنها را از یک طرف به طرف دیگر می برد بدون ایجاد تغییر اساسی در آن .
پس فضای اول قدرتی داشته تا فضای بعدی را بسازد و تا به امروز ، می توان نتیجه گرفت که در این میلیاردها میلیارد سال که به مرور به وسعت گیتی افزوده شده خود بخود و تصادفی نبوده و دستی آن را ایجاد نموده است .
سئوالی که به ذهنم می رسد این است که فضای اول چه بوده ؟
برای فهم مطلب توسط خودم ، مثالی میزنم .
جزیره مثال قبلی را با این فرض در نظر بگیرم که یکی از زوجها از لحاظ هوشی نخبه و دیگری کند ذهن باشد . در این حالت فرد کم هوش یا نمی تواند چیزی بسازد و یا حداقل چیزی که می سازد بزودی از بین خواهد رفت و قابل استفاده نمی باشد . ولی انسان هوشمند با تدبر و نقشه وسیله ای می سازد که می تواند با آن وسیله دیگری خلق کند بطوری که دائماً به زندگی خود ارتقاء می دهد و با ساختن هر شیء تجربه ای جدید به دست می آورد و وسیله بعدی را بهتر و قابل استفاده تر می سازد .با این وصف و با در نظر گرفتن اینکه این دو با هم زندگی نکنند ، فرد ضعیف به زودی از بین خواهد رفت و فرد قوی هر روز قوی تر شده و به وسعت قلمرو خود می افزاید .
با توجه به این مثال این گونه درک می کنم که فضای اول و دست اول آن قدر قوی بوده که نه تنها بعد از سالها از بین نرفته بلکه آن قدر به فضاها افزوده که در تصور نمی گنجد . پس او قدرتی بی انتها و تمام نشدنی دارد که همه چیز را به درستی می سازد بدون آن که زوالی بر آنها وارد شود . ولی چرا من نمیتوانم او را ببینم یا درک کنم یا با مقیاسی اندازه بزنم ؟
برای فهم این مطلب به جزیره باز می گردم و فرد دانشمند . او با گل مجسمه ای می سازد به شکل خودش و به اندازه خودش و آن را در آفتاب خشک می کند و در سرپناهش نگهداری می نماید . تا زمانیکه او آنرا از کزند آفات دور نگه دارد و آن را تخریب ننماید مجسمه برایش باقی خواهد ماند. پس با اراده او دست ساخته اش می ماند و در صورتی که اراده نماید آن از بین خواهد رفت .
و اگر از دید مجسمه بخواهیم جزیره را ببینیم جزیره محدود به خود مجسمه است حتی او سرپناه را نمی تواند ببیند چه رسد به جزیره ، چرا که سازنده اش برای او فقط چشم تعبیه کرده و نه قدرت دیدن . مجسمه تنها می تواند تصوری از سرپناه برای خود بسازد . او حتی قادر نیست سازنده خود را ببیند و درک نماید ، چرا که در صورتی که سازنده برای او قدرت دیدن ایجاد نماید بدلیل عدم توانایی حرکت نمودن و بدلیل نداشتن شعور ( مغز ) جهت استنتاج ایجاد وسایل موجود در اطرافش و عدم درک توانایی ذهنی سازنده اش در دم متلاشی خواهد شد . اگر سازنده بخواهد به او شعور بدهد ، مجسمه در برابر عوامل تخریب کننده آنقدر تاب نخواهد آورد که همه چیز جزیره را ببیند و همه چیز را درک کند .
از مثال اینگونه استفاده می شود که چون من توسط او ایجاد شده ام پس از او ضعیف ترم و قدرت درکش را ندارم و فرصت دیدن وسعتش را ندارم ، مگر به اندازه ای که به من اجازه داده می شود تا به خودم صدمه وارد نکنم .
از آنجا که از ابتدا یک فضا بود پس یکی می باشد و از آنجا که هر که بیشتر از یکی شود به مرور مستوجب ماندن یکی و از بین رفتن دیگری شده و کلیه امور و تصمیم گیریهای فرد جدید دچار دگرگونی می شود و تا کنون این دگرگونی در روال امور مشاهده نشده پس می توان نتیجه گرفت که بعد از اضافه شدن فضاها یکی مانده و زیاد نشده است .
در هرزبان و هر آئینی او را به نامی می خوانند . و به اشتباه گروهی او را متصور شده و شکل او را می سازند ، در صورتی که طبق مثال بالا در صورت دیدن او از بین خواهیم رفت چرا که ما در برابر او دقیقاً همانند مجسمه گلی در برابر انسان سازنده اوییم که او همه چیز است و مجسمه تنها گلی بی حرکت و بدون همه چیز مگر سازنده اراده کند و چیزی فقط به اندازه توان مجسمه به او بیافزاید .
و همانند مثال مجسمه ، تا زمانی هستیم که سازنده می خواهد باشیم و بعد از آن خاکی هستیم در اختیار سازنده . و همه چیز اینگونه است تا زمانی که سازنده یکتا اراده می کند آ ن چیز هست و زمانی که اراده می کند نباش دیگر نیست .
با وجود کهکشانهائی که تا کنون دیده شده و آنهایی که نمی توان دید و سیارات و ستاره ها و اجزائی که در آنها وجود دارد و نظمی که در آنها برقرار است و موجودات بیشماری که در زمین وجود دارند و ارتباط آنها می توان به قدرت بی شمار و بزرگی بی حد آفریننده آنها پی برد و این که ما چه مجسمه کوچکی هستیم که جهت نظم بخشیدن به یک مجموعه زیر نظر خود با چه مشکل هایی مواجه می شویم و باز می خواهیم او را ببینیم تا باورش کنیم و یا او را درک کنیم که از کجا آمده .

۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه

گام بي نهايت

در بالاي تمام اينها كه ذكر گرديد بصورت مدور صدو بيست و چهار هزار جايگاه وجود دارد كه متعلق به پيامبران است و بعد از آن نور است و نور . همه چيز نور است و همه جا نور .تجربه آن بر عهده شماست كه هر جايگاهش را بشناسيد و از آن عبور كنيد و چه سخت است شكافتن نور و گذشتن از مراحل . انشا اله خدا مرا در يافتن منزل هاي جديدتر در نور مطلق ياري فرمايد .انشا اله شما كه اين مسير را تا بي نهايت پيموده ايد مرا رهبري نمائيد كه چگونه در نور روان تر حركت نمايم و دريابم . متعالي باشيد .

۱۳۸۷ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

زيبائي و لطافت

دنيائي كه در آن زندگي مي كنيم سراسر زيبائي و لطافت است . ولي گاهي آنرا مي بينيم و گاه خير .
در خيابان كه حركت مي كنيم سبزي گياهان به ما سبز بودن را آموزش مي دهند ، با انرژي كه به ما مي دهند مي گويند : همواره سبز و شاد باشيد همچون ما ، همواره رشد و پيچش داشته باشيد همچون ما ، هرگاه باغباني از روي ترحم بال شما را چيد قوي تر رشد كنيد و تنومند تر شويد همچون ما ، با آب و كودي كه به سمت ريشه هاي مغزتان هدايت مي كنيد ريشه هاي خود را در اعماق زمين فرو بريد و هرچه بيشتر تغذيه شويد و هرچه ريشه اي عميق تر داشته باشيد تنومند تر خواهيد شد همچون ما و هر سال با دادن قسمتي از اموال خود پوسته خود را بريزيد و پوستي نو داشته باشيد همچون ما، و شكوفه دهيد و به ثمر بنشينيد تا ديگران از شكوفه و ميوه هايتان استفده كنند همچون ما ، و پس از ساليان دراز خدمت به سايرين با غرور خشك شويد و هجرت كنيد و نامي نيك بر جاي گذاريد همچون ما .
به گورستان كه مي رسيم ، از دور بوي وصال را مي شنويم ، روحمان قليان كرده و پاك مي شود . كمي نزديكتر ، سنگها را كه مي بينيم ما را فرا مي خوانند ، گويي همه آشنايند ، بي اختيار اسمها را مي خوانيم ، شايد آشنائي بيابيم و در كنارش زانو زنيم . اگر خوب گوش كنيم سنگها صدا مي زنند ، ميگويند : همواره صاف و سيقلي باشيد همچون ما ، همه چيزهاي خوب را در دلتان حكاكي كنيد همچون ما ، حتي اگر به سرسختي سنگ هم هستيد دلتان را آزاد كنيد تا بر رويش زيبائي ها را نقش بندند همچون ما ، زيبائي هايي كه بر دلتان نقش مي بندند همواره لطيف است چرا كه هر از گاهي دستي آبي خنك و گوارا را بر رويش خواهد كشيد و غبارش را خواهد شست همچون ما ، و كبوتران به اميد يافتن دانه اي بر دلتان خواهند نشست و بر روي آن عشق بازي خواهند كرد همچون ما .
مي گذريم و به بيابان مي رسيم ، خدايا چقدر دنبال اين سكوت مي گشتيم و نمي يافتيم . اينجا كجاست كه زمين و آسمان به هم دوخته شده اند ، پايمان در شن فرو مي رود و ناله اي برمي خيزد ، اين شنهاي زير پاي ما هستند كه مي گويند : خورد شويد هرچه ريزتر شويد پاينده تريد همچون ما ، سبك باشيد و با كوچكترين بادي به هر سو روان شويد تا همه جا و همه كس را ببينيد همچون ما ، با گرد باد همسو شويد و رقص كنان به آسمان برويد و با قطره باراني پر بار به زمين باز گرديد تا همه سيراب شوند همچون ما ، با همراهي آب و دستي توانا ظرفي خواهيد شد كه همه از شما استفاده مي كنند و مراقب هستند تا نشكنيد همچون ما ،‌ و دستي از شما خشتي خواهد ساخت براي مسجدي تا همواره در عبادتگاه باشيد در حال سجود همچون ما .
به آبادي مي رسيم و مست از همكلامي با مخلوقات به سجده مي افتيم و مي گوييم خدايا شكرت مي كنيم براي تمام نعماتي كه به ما دادي و ما نمي بينيم و باز مي خواهيم ، و آنقدر مي خواهيم و ناسپاسيم كه نعمات را از ما دور مي كني و باز نمي بينيم آياتت را . خدايا شكرت مي كنيم براي تمام نعماتي كه به ما دادي و مي خواهيم كه از ما دريغ نكني آنها را كه همواره شكر گذارت باقي خواهيم ماند . خدايا شكرت مي كنيم براي تمام زيبائي ها و الطافي كه به ما ارزاني داشتي و ما سرسري از كنارش مي گذريم و تسبيح تو نمي گوييم و نمي بينيم كه همه چيز در حال تسبيح توست و تويي كه آغاز و پايان همه اي . خدايا شكرت مي كنم كه ما را از شكر گذارانت قرار دادي و ميستاييم تو را كه يگانه اي .

۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

شاه نعمت اله ولي


قدرت كردگار مي بينم
حالت روزگار مي بينم
حكم امسال صورتي دگر است
نه چو پيرارو پار مي بينم
از نجوم اين سخن نمي گويم
بلكه از كردگار مي بينم
عين و را ذال چو نگذشت از سال
بوالعجب كار و بار مي بينم
در خراسان و مصر و شام و عراق
فتنه و كارزار مي بينم
همه را حال مي شود ديگر
گر يكي ور هزار مي بينم
گرد آيينه ضمير جهان
گرد و زنگ و غبار مي بينم
ظلمت ظلم ظالمان ديار
بيحد و بي شمار مي بينم
قصه اي بس غريب مي شنوم
غصه اي در ديار مي بينم
جنگ و آشوب و فتنه و بيداد
از يمين و يسار مي بينم
غارت و قتل و لشگر بسيار
در ميان و كنار مي بينم
بنده را خواجه وش همي يابم
خواجه را بنده وار مي بينم
بس فرو مايگان بيحاصل
عامل و خواندگار مي بينم
هر كه او پار يار بود امسال
خاطرش زير بار مي بينم
مذهب و دين ضعيف مييابم
مبتدع افتخار مي بينم
سكه نو زنند بر رخ زر
درهمش كم عيار مي بينم
دوستان عزيز هر قومي
گشته غمخوار و خوار مي بينم
هر يك از حاكمان هفت اقليم
ديگري را دچار مي بينم
نصب و عزل بتكچي و عمال
هر يكي را دوبار مي بينم
ماه را روسياه مي يابم
مهر را دل فكار مي بينم
ترك و تاجيك را به هم ديگر
خصمي و گير و دار مي بينم
تاجر از دست دزد بي همراه
مانده در رهگذار مي بينم
مكر و تزوير و حيله در هرجا
از صغار و كبار مي بينم
حال هندو خراب مي يابم
جور ترك و تتار مي بينم
بقعه خير سخت گشته خراب
جاي جمع شرار مي بينم
بعض اشجار بوستان جهان
بي بهار و ثمار مي بينم
اندكي امن اگر بود آن روز
در حد كوهسار مي بينم
همدمي و قناعت و كنجي
حاليا اختيار مي بينم
گرچه مي بينم اين همه غمها
شادئي غمگسار مي بينم
غم مخور زان كه من در اين تشويش
خرمي وصل يار مي بينم
بعد امسال و چند سال دگر
عالمي چون نگار مي بينم
چون زمستان پنجمين بگذشت
ششمش خوش بهار مي بينم
نايب مهدي آشكار شود
بلكه من آشكار مي بينم
پادشاهي تمام دانائي
سروري با وقار مي بينم
هر كجا رو نهد به فضل اله
دشمنش خاكسار مي بينم
بندگان جناب حضرت او
سر به سر تاجدار مي بينم
تا چهل سال اي برادر من
دور آن شهريار مي بينم
دور آن چون شود تمام به كار
پسرش يادگار مي بينم
پادشاه و امام هفت اقليم
شاه عالي تبار مي بينم
بعد از او خود امام خواهد بود
كه جهان را مدار مي بينم
ميم و حا ميم و دال مي خوانم
نام آن نامدار مي بينم
صورت و سيرتش چو پيغمبر
علم و حلمش شعار مي بينم
دين و دنيا از او شود معمور
خلق از او بختيار مي بينم
يد وبيضا كه باد پاينده
باز با ذوالفقار مي بينم
مهدي وقت و عيسي دوران
هر دو را شهسوار مي بينم
گلشن شرع را همي بويم
گل دين را به بار مي بينم
اين جهان را چو مصر مي نگريم
عدل او را حصار مي بينم
هفت باشد وزير و سلطانم
همه را كامكار مي بينم
عاصيان از امام معصومم
خجل و شرمسار مي بينم
بر كف دست ساقي وحدت
باده خوش گوار مي بينم
غازي دوست دار دشمت كش
همدم و يار غار مي بينم
تيغ آهن دلان زنگ زده
كند و بي اعتبار مي بينم
زينت شرع و رونق اسلام
هر يكي را دوبار مي بينم
گرگ با ميش و شير با آهو
در چرا بر قرار مي بينم
گنج كسري و نقد اسكندر
همه بر روي كار مي بينم
ترك عيار مست مي نگرم
خصم او در خمار مي بينم
نعمت اله نشسته در كنجي
از همه بر كنار مي بينم

۱۳۸۶ اسفند ۴, شنبه

زيبائي خوب بودن

به دنيا مي آئيم و از دنيا مي رويم و اثري از خود باقي مي گذاريم .
آثاري كه تا قيامت در زمين باقي خواهد ماند . هرچند بيشتر آنها باعث سياهي و نابودي است ولي هر از چند گاه خداوند بوسيله اي و آيتي زمين را متحول و زيبا مي گرداند و آثار شيطان را پاك مي سازد . گاه اين وسيله انساني متعالي است كه سبزي اش سالها و قرنها زمين را معطر و منور ميسازد و گاه آيتي اندك از قيامت است كه كوهها سست شده و شهر ها مدفون مي گردد.
بيائيم سعي كنيم با خوب بودنمان زمين را زيبا كنيم و معلول نشانه هاي خداوند جهت پاكسازي ما ، نباشيم . چرا كه علاوه بر عذاب تيره سازي هايمان ، گناه انسانها ، حيوانات و جمادات بيگناهي كه با نشانه ها از بين ميروند نيز به دوشمان سنگيني خواهد كرد .

گام بعد

دوازده مكان ( جايگاه) مابين قرص كهكشانها و نور مطلق وجود دارد ( چهار رديف سه ستونه ) كه تعدادي از آنها براي من هنوز قابل درك و رويت نيستند .
تا كنون دوزخ ، برزخ ، بهشت و دام شياطين بود و بعدي دو طبقه زير برزخ است كه ظاهراً جايگاه انرژي است ، براي نيرو و شفا دادن همه چيز و همه كس.
بايد آموخت كه چگونه مي توان اين انرژي نا منتها را جذب خود نمود .

۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه

حسادت پاداش چند برابر آخرت=لذت زود گذر زميني

بارها ديده ايد يا شنيده ايد كه برخي حيوانات جنس نر چگونه پس از جدا شدن فرزندان از ماده ها جهت تصاحب آنها به رقابت برمي خيزند . اگر حس غريزي را كنار بگذاريم و وارد دنياي آنان شويم اين يك حسادت است نسبت به آنچه كه ديگري دارد و ما نداريم ، كه در حيوانات گاهاً مبارزه تا مرگ يكي ادامه پيدا مي كند .
اما انسانها چه ؟ ما كه اشرف مخلوقات قرار داده شديم آيا بايد خود را با پَست ترين موجودات ، هم سطح قرار دهيم ؟
آيا ما از وسيله اي كه توسط خودمان ساخته مي شود پَست تريم ، در حالي بدون اراده ما نه قدرت حركت دارد نه قدرت هيچ كاري ؟
مي پرسيد اشياء كه با هم حسادت نمي كنند . مي گويم چرا . زماني را بياد بياوريد كه از درآميختن خاك و آب ، گِلي ساختيد و با آن ظرفي ساختيد . سپس مدتها از آن ظرف استفاده نموديد . زماني بَعد خاكي را كنار ظرف قرار داديد ، پس از اندك زماني خاك شما را فرا خواند تا آن را با آب تركيب نموده و ظرفي زيبا بسازيد و زماني كه آن را ساختيد به شما تفهيم كرد كه ظرف قبلي لايق شما نيست و بايد آن را از خود دور سازيد و شما نيز چنين كرديد . پس حسادت در اشياء نيز وجود دارد و ما از اشياء هم پَست تريم اگر آن كنيم كه ظرف كرد .
حال كه داستان ظرف را شنيديم و متوجه كار قبيح ظرف دوم شديم ( كنار گذاري ظرفي كه مدتها همراه ما بوده ) ، چه عكس العملي نسبت به ظرف دوم خواهيم داشت ، قطعاً ان را به بدترين شكل تنبيه خواهيم كرد تا به سزاي عملش برسد ، خداوند بلند مرتبه نيز با مخلوق خود انسان كه به ديگران حسادت نمايد چنين خواهد كرد . پس واي بر روزگار حسودان . و چه نيكوست حال قانعان كه هر چه در دنيا مي دهند چند برابر در آخرت پاداش مي گيرند .
چرا ميخواهيم در اِزاء لذت پاداش چند برابر زميني در آخرت ، از يك لذت زود گذر دنيايي استفاده كنيم .

دروغ لحظه اي لذت دنيا = دو امتياز طولاني آخرت

تاكنون احساس كرده ايد در ميان دوگيره فلزي بدام افتاده ايد كه دائماً تنگتر مي شود و هرچه بيشتر دست و پا مي زنيد گيره راحتتر در بدن شما جا ميگيرد تا جائيكه گوشت و استخوان شما را له نموده و تبديل به يك برگه نازك گردد ، اين همان دروغ است . زماني كه دروغي را مي گوييم گيره اي در طرفين روحمان قرار مي دهيم ، و هرچه بر آن اسرار مي كنيم گيره را بيشتر مي بنديم تا جائيكه چيزي از روحمان باقي نمي ماند. پس اگر اين طور است چگونه چندين بار دروغ مي گوييم و با روحمان باقي مي ماند . خدا فرصتهاي بيشماري به ما ميدهد تا روحمان را دوباره بسازيم و ما بارها و بارها اين چنين مي كنيم و تخريبش مي كنيم ، بدون اينكه در باره آن تفكر كنيم كه روزي چند بار روحمان را مي آزاريم ، و در آخرت برعكس اين روحمان است كه جسممان را مي آزارد و به اذن خدا عذاب بر ما نازل مي گردد .آنچنان غير قابل تحمل كه گويي گيره هر روز بارها و بارها بدن ما را در بين خود له مي كند و دوباره بدنمان ساخته مي شود و هرچه التماس مي كنيم و درخواست بازگشت مي كنيم تا عقوبت اعمال كوتاه زمينيمان را نچشيده باشيم خلاصي نخواهيم يافت . ما به دروغ عادت كرده ايم و ترك آن برايمان غير قابل باور به نظر مي آيد و براي آن عنوان دروغ مصلحتي به كار مي بريم ، در حالي كه هرگاه دروغي را انكار نمائيد همان لحظه گيره ها را برداشته ايد و روح خود را آزاد ساخته ايد ، پس هرگاه كه دروغي هر چند كوچك به ذهنمان رسيد ، در كسري از ثانيه به ياد بياوريم كه در آينده بابت دروغمان گيره هايي كه خلاصي از آن نداريم بدن ما را خُرد خواهند ساخت ، در حالي كه اگر راست بگوييم يا حداقل چيزي نگوييم در آخرت هيچ عذابي برايمان نازل نخواهد گشت و علاوه بر آن از نعمات خداوند استفاده خواهيم نمود . پس چرا با دروغي كوچك لحظه اي لذت براي دنياي خود بوجود آوريم و از دو امتياز طولاني مدت آخرت ( دوري از عذاب و استفاده از نعمات ) دور شويم