۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه
گام بي نهايت
در بالاي تمام اينها كه ذكر گرديد بصورت مدور صدو بيست و چهار هزار جايگاه وجود دارد كه متعلق به پيامبران است و بعد از آن نور است و نور . همه چيز نور است و همه جا نور .تجربه آن بر عهده شماست كه هر جايگاهش را بشناسيد و از آن عبور كنيد و چه سخت است شكافتن نور و گذشتن از مراحل . انشا اله خدا مرا در يافتن منزل هاي جديدتر در نور مطلق ياري فرمايد .انشا اله شما كه اين مسير را تا بي نهايت پيموده ايد مرا رهبري نمائيد كه چگونه در نور روان تر حركت نمايم و دريابم . متعالي باشيد .
۱۳۸۷ فروردین ۲۷, سهشنبه
زيبائي و لطافت
دنيائي كه در آن زندگي مي كنيم سراسر زيبائي و لطافت است . ولي گاهي آنرا مي بينيم و گاه خير .
در خيابان كه حركت مي كنيم سبزي گياهان به ما سبز بودن را آموزش مي دهند ، با انرژي كه به ما مي دهند مي گويند : همواره سبز و شاد باشيد همچون ما ، همواره رشد و پيچش داشته باشيد همچون ما ، هرگاه باغباني از روي ترحم بال شما را چيد قوي تر رشد كنيد و تنومند تر شويد همچون ما ، با آب و كودي كه به سمت ريشه هاي مغزتان هدايت مي كنيد ريشه هاي خود را در اعماق زمين فرو بريد و هرچه بيشتر تغذيه شويد و هرچه ريشه اي عميق تر داشته باشيد تنومند تر خواهيد شد همچون ما و هر سال با دادن قسمتي از اموال خود پوسته خود را بريزيد و پوستي نو داشته باشيد همچون ما، و شكوفه دهيد و به ثمر بنشينيد تا ديگران از شكوفه و ميوه هايتان استفده كنند همچون ما ، و پس از ساليان دراز خدمت به سايرين با غرور خشك شويد و هجرت كنيد و نامي نيك بر جاي گذاريد همچون ما .
به گورستان كه مي رسيم ، از دور بوي وصال را مي شنويم ، روحمان قليان كرده و پاك مي شود . كمي نزديكتر ، سنگها را كه مي بينيم ما را فرا مي خوانند ، گويي همه آشنايند ، بي اختيار اسمها را مي خوانيم ، شايد آشنائي بيابيم و در كنارش زانو زنيم . اگر خوب گوش كنيم سنگها صدا مي زنند ، ميگويند : همواره صاف و سيقلي باشيد همچون ما ، همه چيزهاي خوب را در دلتان حكاكي كنيد همچون ما ، حتي اگر به سرسختي سنگ هم هستيد دلتان را آزاد كنيد تا بر رويش زيبائي ها را نقش بندند همچون ما ، زيبائي هايي كه بر دلتان نقش مي بندند همواره لطيف است چرا كه هر از گاهي دستي آبي خنك و گوارا را بر رويش خواهد كشيد و غبارش را خواهد شست همچون ما ، و كبوتران به اميد يافتن دانه اي بر دلتان خواهند نشست و بر روي آن عشق بازي خواهند كرد همچون ما .
مي گذريم و به بيابان مي رسيم ، خدايا چقدر دنبال اين سكوت مي گشتيم و نمي يافتيم . اينجا كجاست كه زمين و آسمان به هم دوخته شده اند ، پايمان در شن فرو مي رود و ناله اي برمي خيزد ، اين شنهاي زير پاي ما هستند كه مي گويند : خورد شويد هرچه ريزتر شويد پاينده تريد همچون ما ، سبك باشيد و با كوچكترين بادي به هر سو روان شويد تا همه جا و همه كس را ببينيد همچون ما ، با گرد باد همسو شويد و رقص كنان به آسمان برويد و با قطره باراني پر بار به زمين باز گرديد تا همه سيراب شوند همچون ما ، با همراهي آب و دستي توانا ظرفي خواهيد شد كه همه از شما استفاده مي كنند و مراقب هستند تا نشكنيد همچون ما ، و دستي از شما خشتي خواهد ساخت براي مسجدي تا همواره در عبادتگاه باشيد در حال سجود همچون ما .
به آبادي مي رسيم و مست از همكلامي با مخلوقات به سجده مي افتيم و مي گوييم خدايا شكرت مي كنيم براي تمام نعماتي كه به ما دادي و ما نمي بينيم و باز مي خواهيم ، و آنقدر مي خواهيم و ناسپاسيم كه نعمات را از ما دور مي كني و باز نمي بينيم آياتت را . خدايا شكرت مي كنيم براي تمام نعماتي كه به ما دادي و مي خواهيم كه از ما دريغ نكني آنها را كه همواره شكر گذارت باقي خواهيم ماند . خدايا شكرت مي كنيم براي تمام زيبائي ها و الطافي كه به ما ارزاني داشتي و ما سرسري از كنارش مي گذريم و تسبيح تو نمي گوييم و نمي بينيم كه همه چيز در حال تسبيح توست و تويي كه آغاز و پايان همه اي . خدايا شكرت مي كنم كه ما را از شكر گذارانت قرار دادي و ميستاييم تو را كه يگانه اي .
در خيابان كه حركت مي كنيم سبزي گياهان به ما سبز بودن را آموزش مي دهند ، با انرژي كه به ما مي دهند مي گويند : همواره سبز و شاد باشيد همچون ما ، همواره رشد و پيچش داشته باشيد همچون ما ، هرگاه باغباني از روي ترحم بال شما را چيد قوي تر رشد كنيد و تنومند تر شويد همچون ما ، با آب و كودي كه به سمت ريشه هاي مغزتان هدايت مي كنيد ريشه هاي خود را در اعماق زمين فرو بريد و هرچه بيشتر تغذيه شويد و هرچه ريشه اي عميق تر داشته باشيد تنومند تر خواهيد شد همچون ما و هر سال با دادن قسمتي از اموال خود پوسته خود را بريزيد و پوستي نو داشته باشيد همچون ما، و شكوفه دهيد و به ثمر بنشينيد تا ديگران از شكوفه و ميوه هايتان استفده كنند همچون ما ، و پس از ساليان دراز خدمت به سايرين با غرور خشك شويد و هجرت كنيد و نامي نيك بر جاي گذاريد همچون ما .
به گورستان كه مي رسيم ، از دور بوي وصال را مي شنويم ، روحمان قليان كرده و پاك مي شود . كمي نزديكتر ، سنگها را كه مي بينيم ما را فرا مي خوانند ، گويي همه آشنايند ، بي اختيار اسمها را مي خوانيم ، شايد آشنائي بيابيم و در كنارش زانو زنيم . اگر خوب گوش كنيم سنگها صدا مي زنند ، ميگويند : همواره صاف و سيقلي باشيد همچون ما ، همه چيزهاي خوب را در دلتان حكاكي كنيد همچون ما ، حتي اگر به سرسختي سنگ هم هستيد دلتان را آزاد كنيد تا بر رويش زيبائي ها را نقش بندند همچون ما ، زيبائي هايي كه بر دلتان نقش مي بندند همواره لطيف است چرا كه هر از گاهي دستي آبي خنك و گوارا را بر رويش خواهد كشيد و غبارش را خواهد شست همچون ما ، و كبوتران به اميد يافتن دانه اي بر دلتان خواهند نشست و بر روي آن عشق بازي خواهند كرد همچون ما .
مي گذريم و به بيابان مي رسيم ، خدايا چقدر دنبال اين سكوت مي گشتيم و نمي يافتيم . اينجا كجاست كه زمين و آسمان به هم دوخته شده اند ، پايمان در شن فرو مي رود و ناله اي برمي خيزد ، اين شنهاي زير پاي ما هستند كه مي گويند : خورد شويد هرچه ريزتر شويد پاينده تريد همچون ما ، سبك باشيد و با كوچكترين بادي به هر سو روان شويد تا همه جا و همه كس را ببينيد همچون ما ، با گرد باد همسو شويد و رقص كنان به آسمان برويد و با قطره باراني پر بار به زمين باز گرديد تا همه سيراب شوند همچون ما ، با همراهي آب و دستي توانا ظرفي خواهيد شد كه همه از شما استفاده مي كنند و مراقب هستند تا نشكنيد همچون ما ، و دستي از شما خشتي خواهد ساخت براي مسجدي تا همواره در عبادتگاه باشيد در حال سجود همچون ما .
به آبادي مي رسيم و مست از همكلامي با مخلوقات به سجده مي افتيم و مي گوييم خدايا شكرت مي كنيم براي تمام نعماتي كه به ما دادي و ما نمي بينيم و باز مي خواهيم ، و آنقدر مي خواهيم و ناسپاسيم كه نعمات را از ما دور مي كني و باز نمي بينيم آياتت را . خدايا شكرت مي كنيم براي تمام نعماتي كه به ما دادي و مي خواهيم كه از ما دريغ نكني آنها را كه همواره شكر گذارت باقي خواهيم ماند . خدايا شكرت مي كنيم براي تمام زيبائي ها و الطافي كه به ما ارزاني داشتي و ما سرسري از كنارش مي گذريم و تسبيح تو نمي گوييم و نمي بينيم كه همه چيز در حال تسبيح توست و تويي كه آغاز و پايان همه اي . خدايا شكرت مي كنم كه ما را از شكر گذارانت قرار دادي و ميستاييم تو را كه يگانه اي .
۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه
شاه نعمت اله ولي
قدرت كردگار مي بينم
حالت روزگار مي بينم
حكم امسال صورتي دگر است
نه چو پيرارو پار مي بينم
از نجوم اين سخن نمي گويم
بلكه از كردگار مي بينم
عين و را ذال چو نگذشت از سال
بوالعجب كار و بار مي بينم
در خراسان و مصر و شام و عراق
فتنه و كارزار مي بينم
همه را حال مي شود ديگر
گر يكي ور هزار مي بينم
گرد آيينه ضمير جهان
گرد و زنگ و غبار مي بينم
ظلمت ظلم ظالمان ديار
بيحد و بي شمار مي بينم
قصه اي بس غريب مي شنوم
غصه اي در ديار مي بينم
جنگ و آشوب و فتنه و بيداد
از يمين و يسار مي بينم
غارت و قتل و لشگر بسيار
در ميان و كنار مي بينم
بنده را خواجه وش همي يابم
خواجه را بنده وار مي بينم
بس فرو مايگان بيحاصل
عامل و خواندگار مي بينم
هر كه او پار يار بود امسال
خاطرش زير بار مي بينم
مذهب و دين ضعيف مييابم
مبتدع افتخار مي بينم
سكه نو زنند بر رخ زر
درهمش كم عيار مي بينم
دوستان عزيز هر قومي
گشته غمخوار و خوار مي بينم
هر يك از حاكمان هفت اقليم
ديگري را دچار مي بينم
نصب و عزل بتكچي و عمال
هر يكي را دوبار مي بينم
ماه را روسياه مي يابم
مهر را دل فكار مي بينم
ترك و تاجيك را به هم ديگر
خصمي و گير و دار مي بينم
تاجر از دست دزد بي همراه
مانده در رهگذار مي بينم
مكر و تزوير و حيله در هرجا
از صغار و كبار مي بينم
حال هندو خراب مي يابم
جور ترك و تتار مي بينم
بقعه خير سخت گشته خراب
جاي جمع شرار مي بينم
بعض اشجار بوستان جهان
بي بهار و ثمار مي بينم
اندكي امن اگر بود آن روز
در حد كوهسار مي بينم
همدمي و قناعت و كنجي
حاليا اختيار مي بينم
گرچه مي بينم اين همه غمها
شادئي غمگسار مي بينم
غم مخور زان كه من در اين تشويش
خرمي وصل يار مي بينم
بعد امسال و چند سال دگر
عالمي چون نگار مي بينم
چون زمستان پنجمين بگذشت
ششمش خوش بهار مي بينم
نايب مهدي آشكار شود
بلكه من آشكار مي بينم
پادشاهي تمام دانائي
سروري با وقار مي بينم
هر كجا رو نهد به فضل اله
دشمنش خاكسار مي بينم
بندگان جناب حضرت او
سر به سر تاجدار مي بينم
تا چهل سال اي برادر من
دور آن شهريار مي بينم
دور آن چون شود تمام به كار
پسرش يادگار مي بينم
پادشاه و امام هفت اقليم
شاه عالي تبار مي بينم
بعد از او خود امام خواهد بود
كه جهان را مدار مي بينم
ميم و حا ميم و دال مي خوانم
نام آن نامدار مي بينم
صورت و سيرتش چو پيغمبر
علم و حلمش شعار مي بينم
دين و دنيا از او شود معمور
خلق از او بختيار مي بينم
يد وبيضا كه باد پاينده
باز با ذوالفقار مي بينم
مهدي وقت و عيسي دوران
هر دو را شهسوار مي بينم
گلشن شرع را همي بويم
گل دين را به بار مي بينم
اين جهان را چو مصر مي نگريم
عدل او را حصار مي بينم
هفت باشد وزير و سلطانم
همه را كامكار مي بينم
عاصيان از امام معصومم
خجل و شرمسار مي بينم
بر كف دست ساقي وحدت
باده خوش گوار مي بينم
غازي دوست دار دشمت كش
همدم و يار غار مي بينم
تيغ آهن دلان زنگ زده
كند و بي اعتبار مي بينم
زينت شرع و رونق اسلام
هر يكي را دوبار مي بينم
گرگ با ميش و شير با آهو
در چرا بر قرار مي بينم
گنج كسري و نقد اسكندر
همه بر روي كار مي بينم
ترك عيار مست مي نگرم
خصم او در خمار مي بينم
نعمت اله نشسته در كنجي
از همه بر كنار مي بينم
اشتراک در:
پستها (Atom)