روزی بود و روزگاری و هیچ نبود نه انسانی و نه حیوانی ، نه زمینی و نه سیاره ای ، نه ستاره ای و نه کهکشانی ، ولی چرا فضایی بود ، فضائی که چیزی در آن نبود . این فضا از کجا آمده بود چه اندازه ای داشت ، چه زمانی به وجود آمده بود و مهمتر اینکه چرا بوجود آمده بود ؟آیا زمانی بوده که این فضا هم وجود نداشته است ؟
باز هم به عقب باز می گردیم ، الان فضائی هم نیست . ولی آیا فقط جایی که قرار است کهکشانها تشکیل شوند باید فضایی باشد ، یا جایی غیر از این فضا هم وجود داشته؟
برای فهم مطلب توسط خودم ، مثالی می زنم .
در جایی گودالی وجود دارد که انتظار چیزی را می کشد تا خود را با آن پر کند . کمی آنطرف تر سنگ قلطانی وجود دارد که دائماً میگردد و می گردد و دنبال محلی می گردد تا در آن آرامش گیرد . زمانی می رسد که سنگ از دور گودال را می بیند و سرعت می گیرد به امید پناهگاه و گودال احساس می کند تکمیل کننده ای به سوی او می آید تا متمایز نباشد .
وقتی به هم میرسند هر دو آرامش می یابند و از انتظار رها می شوند . سوالاتی که به نظر می رسند اینها هستند .
آیا گودال واقعاً به سنگ نیاز داشت ؟
قطعاً اینطور نیست چرا که بدون سنگ نیز می توانست ادامه دهد ، ولی احساسش او را وادار کرد تا دنبال چیزی برای تکامل خود باشد در غیر اینصورت همواره حیران و سرگردان بدنبال گمشده ای بود که هرگز آن را نمی یافت برای همیشه . پس نیازی وجود داشت که اورا وادار به انتظار کرد و اگر این نیاز را حذف کنیم سنگ را هرگز داخل خود راه نمی داد و فضایی در اختیار او قرار نمی داد تا با هم مشغول شوند .
آیا سنگ به گودال نیاز داشت ؟
قطعاً اینطور نیست چرا که بدون آن براحتی به همه جا سر می کشید و همه چیز را می دید و می گذشت . ولی آیا تا چه زمانی می توانست بگردد و ببیند ؟ آیا زمانی نمی رسید که همه چیز را دیده بود ؟ و آیا زمانی که گودال را دید زمانی نبود که همه جا را دیده بود و گودال آخرین جا برای دیدن او نبود ؟ پس سنگ لازم بود گودال را ببیند و او را درک کند . شاید بعد از آن به وسیله ای از آنجا به جای دیگری برود و شاید در کنار گودال احساس آرامش کند و بماند . در هر صورت نیاز بود در کنار آن زمانی آرامش بگیرد .
اگر گودال فضای خود را به سنگ نمی داد با آن چه می کرد ؟
براستی آیا سنگ دیگری بود تا گودال جای خود را در اختیار او بگذارد ؟ اگر آن سنگ از کنار گودال نمی گذشت و او را نمی دید آ یا سنگ دیگری به آنجا می رسید تا در کنار گودال قرار بگیرد ؟ ممکن بود چنین باشد ولی گودال فضای خود را به سنگ داد تا او را بیازماید که آیا می توانند در کنار یکدیگر باشند و همدیگر را بفهمند یا لازم است به وسیله ای او انتقال پیدا کندو گودال منتظر سنگ دیگری بماند و او را نیز بیازماید . و اگر هیچ سنگی نبود چه ؟ گودال می بایست با فضای خالی خود چه می کرد ؟ آیا این گودال بدون حضور تکمیل کننده ای ارزش بوجود آمدن داشت ؟
آیا اگر هیچ سنگ و هیچ گودالی وجود نداشت چه می شد ؟
قطعاً در این صورت مثالی برای زدن وجود نداشت . و اگر مثالی وجود نداشت سئوالی نبود و اگر سئوالی نبود هرگز به دنبال جواب نمی گشتیم و در این حالت همه چیز پوچ و تاریک به نظر می رسد .
یک لحظه بیاندیشید که اگر چیزی برای سئوال کردن وجود نداشت چه می شد ؟
قطعاً ذهنی هم وجود نداشت . چرا که ذهن زمانی به وجود می آید که سئوال وجود داشته باشد و زمانی کار می کند که سئوالی از او پرسیده شود و ذهن بدون سئوال فقط تاریکی و عدم است .
از اینجا می فهمم که نیاز به وجود سنگ و گودالی است ، چرا که در غیر اینصورت تاریکی و عدم به وجود می آمد و من نبودم ، در حالی که هستم . هستم چون تاریکی نیست و تاریکی نیست چون سئوالی هست و سئوالی هست چون نیاز به وجود هست و وجود هست چون من هستم و من هستم چون تاریکی نیست .
با توجه به مثال بالا ، می توان نتیجه گرفت که قبل از وجود فضائی جهت بوجود آمدن کهکشانها فضای دیگری وجود داشته ( که آن را فضای ثانوی می نامم ) ، چرا که در غیر اینصورت منی وجود نداشتم تا مطلبی بنویسم .
سئوال دیگری که به نظرم می رسد اینست که آیا قبل از وجود فضای ثانوی فضای دیگری وجود داشته و با توجه به مثال بالا در می یابم که قبل از آن نیز فضای دیگری بوده و الی آخر .
با این عقیده هر چه به عقب باز می گردم و فضا ها را حذف می کنم باز فضایی وجود داشته تا سئوالی را بوجود آورد برای جواب دادن .
با این تفصیل هیچ گاه نمی توانم دنیا را خالی از وجود فضایی هر چند مختصر بدانم و هر چقدر به گذشته بروم و فضاهای بوجود آمده را حذف کنم باز فضایی می ماند . ولی اولین فضا چه بوده است که دومین به وجود آمده است ؟
برای فهم این مطلب توسط خودم ، مثالی می زنم .
زمانی را تصور می کنم که دو انسان زوج تنها و بدون وسیله در جزیره ای دور افتاده به خشکی می افتند . اولین کاری که می کنند این است که برای خود در مکانی مناسب سر پناهی را آماده می کنند تا از شر حیوانات و آفتاب و باران در امان باشند و شبها با آرامش در آن استراحت کنند . سپس شروع به ساخت ادواتی می کنند که بتوانند با آن حوائج روزمره خود را برآورده کنند و همزمان در فکر تهیه آذوقه هستند تا از گرسنگی نمی رند . و در نهایت در صورت ماندن در جزیره با ازدیاد نسل خود به فکر وسعت دادن به سرپناه خود می افتند و ازدیاد آذوقه ها .
سئوالاتی که از این مثال به نظر می رسد اینگونه اند .
اگر سرپناه نمی ساختند چه می شد ؟
قطعاً احتمال از بین رفتن آنها توسط طبیعت یا موجودات وجود داشت . برای همین با تحقیق و بررسی مناطق مختلف ، در بهترین نقطه سرپناهی استوار تهیه کردند تا به اهداف بعدی خود برسند . به این ترتیب در هر فضایی ابزار کوچکتری جهت رسیدگی مطلوبتر به امور ایجاد می شود . همانند جزیره که در آن منزلی کوچک و داخل آن وسایلی کوچکتر ساخته شد تا کارها آسانتر به پیش بروند .
اگر سرپناه در محل مناسبی نبود چه می شد ؟
قطعاً عوامل طبیعب یا حیوانات آن را از بین می بردند . به همین منظور زمانی را صرف جستجو و تحقیق در مناطق مختلف نمودند و بهترین منطقه را پیدا و سکنی نمودند . چرا که همواره بهترنها هستند که می مانند .
اگر وسایل و آذوغه تهیه نمی کردند چه می شد ؟
قطعاً هلاک می شدند . در کنار سرپناه مناسب جهت آرامش ، نیاز به چیزهای دیگری هم هست که بتوان با آنها زندگی را جریان داد . چرا که زندگی ساکن نیست و حرکت نیاز به وسیله دارد و وسیله ابزار دیگری است که در این فضا ایجاد می گردد .
اگر سرپناه و آذوغه ها بیشتر نشود چه می شود ؟
قطعاً افراد جدید از بین خواهند رفت . لازم است که جهت ادامه حیات انسانهای بوجود آمده سرپناه و آذوغه و ابزارهای جدیدی تولید گردد . بدین ترتیب دائماً فضای ما و وسائل داخل آنها گسترش پیدا خواهند کرد .
با توجه به مثال بالا اگر اولین فضا را جزیره ای فرض کنم ، بدون وجود فردی ایجاد فضاهای جدید و تغییرات جدید امکان پذیر نخواهد بود . اگر کسی نباشد جزیره همواره یک جزیره خواهد ماند و فقط آب و باد و باران ، خاکهای آنها را از یک طرف به طرف دیگر می برد بدون ایجاد تغییر اساسی در آن .
پس فضای اول قدرتی داشته تا فضای بعدی را بسازد و تا به امروز ، می توان نتیجه گرفت که در این میلیاردها میلیارد سال که به مرور به وسعت گیتی افزوده شده خود بخود و تصادفی نبوده و دستی آن را ایجاد نموده است .
سئوالی که به ذهنم می رسد این است که فضای اول چه بوده ؟
برای فهم مطلب توسط خودم ، مثالی میزنم .
جزیره مثال قبلی را با این فرض در نظر بگیرم که یکی از زوجها از لحاظ هوشی نخبه و دیگری کند ذهن باشد . در این حالت فرد کم هوش یا نمی تواند چیزی بسازد و یا حداقل چیزی که می سازد بزودی از بین خواهد رفت و قابل استفاده نمی باشد . ولی انسان هوشمند با تدبر و نقشه وسیله ای می سازد که می تواند با آن وسیله دیگری خلق کند بطوری که دائماً به زندگی خود ارتقاء می دهد و با ساختن هر شیء تجربه ای جدید به دست می آورد و وسیله بعدی را بهتر و قابل استفاده تر می سازد .با این وصف و با در نظر گرفتن اینکه این دو با هم زندگی نکنند ، فرد ضعیف به زودی از بین خواهد رفت و فرد قوی هر روز قوی تر شده و به وسعت قلمرو خود می افزاید .
با توجه به این مثال این گونه درک می کنم که فضای اول و دست اول آن قدر قوی بوده که نه تنها بعد از سالها از بین نرفته بلکه آن قدر به فضاها افزوده که در تصور نمی گنجد . پس او قدرتی بی انتها و تمام نشدنی دارد که همه چیز را به درستی می سازد بدون آن که زوالی بر آنها وارد شود . ولی چرا من نمیتوانم او را ببینم یا درک کنم یا با مقیاسی اندازه بزنم ؟
برای فهم این مطلب به جزیره باز می گردم و فرد دانشمند . او با گل مجسمه ای می سازد به شکل خودش و به اندازه خودش و آن را در آفتاب خشک می کند و در سرپناهش نگهداری می نماید . تا زمانیکه او آنرا از کزند آفات دور نگه دارد و آن را تخریب ننماید مجسمه برایش باقی خواهد ماند. پس با اراده او دست ساخته اش می ماند و در صورتی که اراده نماید آن از بین خواهد رفت .
و اگر از دید مجسمه بخواهیم جزیره را ببینیم جزیره محدود به خود مجسمه است حتی او سرپناه را نمی تواند ببیند چه رسد به جزیره ، چرا که سازنده اش برای او فقط چشم تعبیه کرده و نه قدرت دیدن . مجسمه تنها می تواند تصوری از سرپناه برای خود بسازد . او حتی قادر نیست سازنده خود را ببیند و درک نماید ، چرا که در صورتی که سازنده برای او قدرت دیدن ایجاد نماید بدلیل عدم توانایی حرکت نمودن و بدلیل نداشتن شعور ( مغز ) جهت استنتاج ایجاد وسایل موجود در اطرافش و عدم درک توانایی ذهنی سازنده اش در دم متلاشی خواهد شد . اگر سازنده بخواهد به او شعور بدهد ، مجسمه در برابر عوامل تخریب کننده آنقدر تاب نخواهد آورد که همه چیز جزیره را ببیند و همه چیز را درک کند .
از مثال اینگونه استفاده می شود که چون من توسط او ایجاد شده ام پس از او ضعیف ترم و قدرت درکش را ندارم و فرصت دیدن وسعتش را ندارم ، مگر به اندازه ای که به من اجازه داده می شود تا به خودم صدمه وارد نکنم .
از آنجا که از ابتدا یک فضا بود پس یکی می باشد و از آنجا که هر که بیشتر از یکی شود به مرور مستوجب ماندن یکی و از بین رفتن دیگری شده و کلیه امور و تصمیم گیریهای فرد جدید دچار دگرگونی می شود و تا کنون این دگرگونی در روال امور مشاهده نشده پس می توان نتیجه گرفت که بعد از اضافه شدن فضاها یکی مانده و زیاد نشده است .
در هرزبان و هر آئینی او را به نامی می خوانند . و به اشتباه گروهی او را متصور شده و شکل او را می سازند ، در صورتی که طبق مثال بالا در صورت دیدن او از بین خواهیم رفت چرا که ما در برابر او دقیقاً همانند مجسمه گلی در برابر انسان سازنده اوییم که او همه چیز است و مجسمه تنها گلی بی حرکت و بدون همه چیز مگر سازنده اراده کند و چیزی فقط به اندازه توان مجسمه به او بیافزاید .
و همانند مثال مجسمه ، تا زمانی هستیم که سازنده می خواهد باشیم و بعد از آن خاکی هستیم در اختیار سازنده . و همه چیز اینگونه است تا زمانی که سازنده یکتا اراده می کند آ ن چیز هست و زمانی که اراده می کند نباش دیگر نیست .
با وجود کهکشانهائی که تا کنون دیده شده و آنهایی که نمی توان دید و سیارات و ستاره ها و اجزائی که در آنها وجود دارد و نظمی که در آنها برقرار است و موجودات بیشماری که در زمین وجود دارند و ارتباط آنها می توان به قدرت بی شمار و بزرگی بی حد آفریننده آنها پی برد و این که ما چه مجسمه کوچکی هستیم که جهت نظم بخشیدن به یک مجموعه زیر نظر خود با چه مشکل هایی مواجه می شویم و باز می خواهیم او را ببینیم تا باورش کنیم و یا او را درک کنیم که از کجا آمده .
باز هم به عقب باز می گردیم ، الان فضائی هم نیست . ولی آیا فقط جایی که قرار است کهکشانها تشکیل شوند باید فضایی باشد ، یا جایی غیر از این فضا هم وجود داشته؟
برای فهم مطلب توسط خودم ، مثالی می زنم .
در جایی گودالی وجود دارد که انتظار چیزی را می کشد تا خود را با آن پر کند . کمی آنطرف تر سنگ قلطانی وجود دارد که دائماً میگردد و می گردد و دنبال محلی می گردد تا در آن آرامش گیرد . زمانی می رسد که سنگ از دور گودال را می بیند و سرعت می گیرد به امید پناهگاه و گودال احساس می کند تکمیل کننده ای به سوی او می آید تا متمایز نباشد .
وقتی به هم میرسند هر دو آرامش می یابند و از انتظار رها می شوند . سوالاتی که به نظر می رسند اینها هستند .
آیا گودال واقعاً به سنگ نیاز داشت ؟
قطعاً اینطور نیست چرا که بدون سنگ نیز می توانست ادامه دهد ، ولی احساسش او را وادار کرد تا دنبال چیزی برای تکامل خود باشد در غیر اینصورت همواره حیران و سرگردان بدنبال گمشده ای بود که هرگز آن را نمی یافت برای همیشه . پس نیازی وجود داشت که اورا وادار به انتظار کرد و اگر این نیاز را حذف کنیم سنگ را هرگز داخل خود راه نمی داد و فضایی در اختیار او قرار نمی داد تا با هم مشغول شوند .
آیا سنگ به گودال نیاز داشت ؟
قطعاً اینطور نیست چرا که بدون آن براحتی به همه جا سر می کشید و همه چیز را می دید و می گذشت . ولی آیا تا چه زمانی می توانست بگردد و ببیند ؟ آیا زمانی نمی رسید که همه چیز را دیده بود ؟ و آیا زمانی که گودال را دید زمانی نبود که همه جا را دیده بود و گودال آخرین جا برای دیدن او نبود ؟ پس سنگ لازم بود گودال را ببیند و او را درک کند . شاید بعد از آن به وسیله ای از آنجا به جای دیگری برود و شاید در کنار گودال احساس آرامش کند و بماند . در هر صورت نیاز بود در کنار آن زمانی آرامش بگیرد .
اگر گودال فضای خود را به سنگ نمی داد با آن چه می کرد ؟
براستی آیا سنگ دیگری بود تا گودال جای خود را در اختیار او بگذارد ؟ اگر آن سنگ از کنار گودال نمی گذشت و او را نمی دید آ یا سنگ دیگری به آنجا می رسید تا در کنار گودال قرار بگیرد ؟ ممکن بود چنین باشد ولی گودال فضای خود را به سنگ داد تا او را بیازماید که آیا می توانند در کنار یکدیگر باشند و همدیگر را بفهمند یا لازم است به وسیله ای او انتقال پیدا کندو گودال منتظر سنگ دیگری بماند و او را نیز بیازماید . و اگر هیچ سنگی نبود چه ؟ گودال می بایست با فضای خالی خود چه می کرد ؟ آیا این گودال بدون حضور تکمیل کننده ای ارزش بوجود آمدن داشت ؟
آیا اگر هیچ سنگ و هیچ گودالی وجود نداشت چه می شد ؟
قطعاً در این صورت مثالی برای زدن وجود نداشت . و اگر مثالی وجود نداشت سئوالی نبود و اگر سئوالی نبود هرگز به دنبال جواب نمی گشتیم و در این حالت همه چیز پوچ و تاریک به نظر می رسد .
یک لحظه بیاندیشید که اگر چیزی برای سئوال کردن وجود نداشت چه می شد ؟
قطعاً ذهنی هم وجود نداشت . چرا که ذهن زمانی به وجود می آید که سئوال وجود داشته باشد و زمانی کار می کند که سئوالی از او پرسیده شود و ذهن بدون سئوال فقط تاریکی و عدم است .
از اینجا می فهمم که نیاز به وجود سنگ و گودالی است ، چرا که در غیر اینصورت تاریکی و عدم به وجود می آمد و من نبودم ، در حالی که هستم . هستم چون تاریکی نیست و تاریکی نیست چون سئوالی هست و سئوالی هست چون نیاز به وجود هست و وجود هست چون من هستم و من هستم چون تاریکی نیست .
با توجه به مثال بالا ، می توان نتیجه گرفت که قبل از وجود فضائی جهت بوجود آمدن کهکشانها فضای دیگری وجود داشته ( که آن را فضای ثانوی می نامم ) ، چرا که در غیر اینصورت منی وجود نداشتم تا مطلبی بنویسم .
سئوال دیگری که به نظرم می رسد اینست که آیا قبل از وجود فضای ثانوی فضای دیگری وجود داشته و با توجه به مثال بالا در می یابم که قبل از آن نیز فضای دیگری بوده و الی آخر .
با این عقیده هر چه به عقب باز می گردم و فضا ها را حذف می کنم باز فضایی وجود داشته تا سئوالی را بوجود آورد برای جواب دادن .
با این تفصیل هیچ گاه نمی توانم دنیا را خالی از وجود فضایی هر چند مختصر بدانم و هر چقدر به گذشته بروم و فضاهای بوجود آمده را حذف کنم باز فضایی می ماند . ولی اولین فضا چه بوده است که دومین به وجود آمده است ؟
برای فهم این مطلب توسط خودم ، مثالی می زنم .
زمانی را تصور می کنم که دو انسان زوج تنها و بدون وسیله در جزیره ای دور افتاده به خشکی می افتند . اولین کاری که می کنند این است که برای خود در مکانی مناسب سر پناهی را آماده می کنند تا از شر حیوانات و آفتاب و باران در امان باشند و شبها با آرامش در آن استراحت کنند . سپس شروع به ساخت ادواتی می کنند که بتوانند با آن حوائج روزمره خود را برآورده کنند و همزمان در فکر تهیه آذوقه هستند تا از گرسنگی نمی رند . و در نهایت در صورت ماندن در جزیره با ازدیاد نسل خود به فکر وسعت دادن به سرپناه خود می افتند و ازدیاد آذوقه ها .
سئوالاتی که از این مثال به نظر می رسد اینگونه اند .
اگر سرپناه نمی ساختند چه می شد ؟
قطعاً احتمال از بین رفتن آنها توسط طبیعت یا موجودات وجود داشت . برای همین با تحقیق و بررسی مناطق مختلف ، در بهترین نقطه سرپناهی استوار تهیه کردند تا به اهداف بعدی خود برسند . به این ترتیب در هر فضایی ابزار کوچکتری جهت رسیدگی مطلوبتر به امور ایجاد می شود . همانند جزیره که در آن منزلی کوچک و داخل آن وسایلی کوچکتر ساخته شد تا کارها آسانتر به پیش بروند .
اگر سرپناه در محل مناسبی نبود چه می شد ؟
قطعاً عوامل طبیعب یا حیوانات آن را از بین می بردند . به همین منظور زمانی را صرف جستجو و تحقیق در مناطق مختلف نمودند و بهترین منطقه را پیدا و سکنی نمودند . چرا که همواره بهترنها هستند که می مانند .
اگر وسایل و آذوغه تهیه نمی کردند چه می شد ؟
قطعاً هلاک می شدند . در کنار سرپناه مناسب جهت آرامش ، نیاز به چیزهای دیگری هم هست که بتوان با آنها زندگی را جریان داد . چرا که زندگی ساکن نیست و حرکت نیاز به وسیله دارد و وسیله ابزار دیگری است که در این فضا ایجاد می گردد .
اگر سرپناه و آذوغه ها بیشتر نشود چه می شود ؟
قطعاً افراد جدید از بین خواهند رفت . لازم است که جهت ادامه حیات انسانهای بوجود آمده سرپناه و آذوغه و ابزارهای جدیدی تولید گردد . بدین ترتیب دائماً فضای ما و وسائل داخل آنها گسترش پیدا خواهند کرد .
با توجه به مثال بالا اگر اولین فضا را جزیره ای فرض کنم ، بدون وجود فردی ایجاد فضاهای جدید و تغییرات جدید امکان پذیر نخواهد بود . اگر کسی نباشد جزیره همواره یک جزیره خواهد ماند و فقط آب و باد و باران ، خاکهای آنها را از یک طرف به طرف دیگر می برد بدون ایجاد تغییر اساسی در آن .
پس فضای اول قدرتی داشته تا فضای بعدی را بسازد و تا به امروز ، می توان نتیجه گرفت که در این میلیاردها میلیارد سال که به مرور به وسعت گیتی افزوده شده خود بخود و تصادفی نبوده و دستی آن را ایجاد نموده است .
سئوالی که به ذهنم می رسد این است که فضای اول چه بوده ؟
برای فهم مطلب توسط خودم ، مثالی میزنم .
جزیره مثال قبلی را با این فرض در نظر بگیرم که یکی از زوجها از لحاظ هوشی نخبه و دیگری کند ذهن باشد . در این حالت فرد کم هوش یا نمی تواند چیزی بسازد و یا حداقل چیزی که می سازد بزودی از بین خواهد رفت و قابل استفاده نمی باشد . ولی انسان هوشمند با تدبر و نقشه وسیله ای می سازد که می تواند با آن وسیله دیگری خلق کند بطوری که دائماً به زندگی خود ارتقاء می دهد و با ساختن هر شیء تجربه ای جدید به دست می آورد و وسیله بعدی را بهتر و قابل استفاده تر می سازد .با این وصف و با در نظر گرفتن اینکه این دو با هم زندگی نکنند ، فرد ضعیف به زودی از بین خواهد رفت و فرد قوی هر روز قوی تر شده و به وسعت قلمرو خود می افزاید .
با توجه به این مثال این گونه درک می کنم که فضای اول و دست اول آن قدر قوی بوده که نه تنها بعد از سالها از بین نرفته بلکه آن قدر به فضاها افزوده که در تصور نمی گنجد . پس او قدرتی بی انتها و تمام نشدنی دارد که همه چیز را به درستی می سازد بدون آن که زوالی بر آنها وارد شود . ولی چرا من نمیتوانم او را ببینم یا درک کنم یا با مقیاسی اندازه بزنم ؟
برای فهم این مطلب به جزیره باز می گردم و فرد دانشمند . او با گل مجسمه ای می سازد به شکل خودش و به اندازه خودش و آن را در آفتاب خشک می کند و در سرپناهش نگهداری می نماید . تا زمانیکه او آنرا از کزند آفات دور نگه دارد و آن را تخریب ننماید مجسمه برایش باقی خواهد ماند. پس با اراده او دست ساخته اش می ماند و در صورتی که اراده نماید آن از بین خواهد رفت .
و اگر از دید مجسمه بخواهیم جزیره را ببینیم جزیره محدود به خود مجسمه است حتی او سرپناه را نمی تواند ببیند چه رسد به جزیره ، چرا که سازنده اش برای او فقط چشم تعبیه کرده و نه قدرت دیدن . مجسمه تنها می تواند تصوری از سرپناه برای خود بسازد . او حتی قادر نیست سازنده خود را ببیند و درک نماید ، چرا که در صورتی که سازنده برای او قدرت دیدن ایجاد نماید بدلیل عدم توانایی حرکت نمودن و بدلیل نداشتن شعور ( مغز ) جهت استنتاج ایجاد وسایل موجود در اطرافش و عدم درک توانایی ذهنی سازنده اش در دم متلاشی خواهد شد . اگر سازنده بخواهد به او شعور بدهد ، مجسمه در برابر عوامل تخریب کننده آنقدر تاب نخواهد آورد که همه چیز جزیره را ببیند و همه چیز را درک کند .
از مثال اینگونه استفاده می شود که چون من توسط او ایجاد شده ام پس از او ضعیف ترم و قدرت درکش را ندارم و فرصت دیدن وسعتش را ندارم ، مگر به اندازه ای که به من اجازه داده می شود تا به خودم صدمه وارد نکنم .
از آنجا که از ابتدا یک فضا بود پس یکی می باشد و از آنجا که هر که بیشتر از یکی شود به مرور مستوجب ماندن یکی و از بین رفتن دیگری شده و کلیه امور و تصمیم گیریهای فرد جدید دچار دگرگونی می شود و تا کنون این دگرگونی در روال امور مشاهده نشده پس می توان نتیجه گرفت که بعد از اضافه شدن فضاها یکی مانده و زیاد نشده است .
در هرزبان و هر آئینی او را به نامی می خوانند . و به اشتباه گروهی او را متصور شده و شکل او را می سازند ، در صورتی که طبق مثال بالا در صورت دیدن او از بین خواهیم رفت چرا که ما در برابر او دقیقاً همانند مجسمه گلی در برابر انسان سازنده اوییم که او همه چیز است و مجسمه تنها گلی بی حرکت و بدون همه چیز مگر سازنده اراده کند و چیزی فقط به اندازه توان مجسمه به او بیافزاید .
و همانند مثال مجسمه ، تا زمانی هستیم که سازنده می خواهد باشیم و بعد از آن خاکی هستیم در اختیار سازنده . و همه چیز اینگونه است تا زمانی که سازنده یکتا اراده می کند آ ن چیز هست و زمانی که اراده می کند نباش دیگر نیست .
با وجود کهکشانهائی که تا کنون دیده شده و آنهایی که نمی توان دید و سیارات و ستاره ها و اجزائی که در آنها وجود دارد و نظمی که در آنها برقرار است و موجودات بیشماری که در زمین وجود دارند و ارتباط آنها می توان به قدرت بی شمار و بزرگی بی حد آفریننده آنها پی برد و این که ما چه مجسمه کوچکی هستیم که جهت نظم بخشیدن به یک مجموعه زیر نظر خود با چه مشکل هایی مواجه می شویم و باز می خواهیم او را ببینیم تا باورش کنیم و یا او را درک کنیم که از کجا آمده .