۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه
چرا حسین قیام کرد
اسلامی که حضرت محمد پایه گذاری نمود بر مبنای وحی الهی بود و خرافه و کژی در آن جای نداشت.
آنگونه که حضرت علی به هنگام جمع آوری و تقسیم بیت المال ذره ای احمال نمی کرد، ولی در برابر کفارو از دین خارج شدگان (خوارج) بدون رحم و درنگ سر از بدنشان جدا می نمود.
در همین هنگام در سوی دیگر کسانی خرافه پرستی را ترویج می دادند و مردم را به مرور به سمت، دینی ساختگی بر مبنای تعالیم شیطانی سوق می دادند.
این موضوع در طول تاریخ بارها اتفاق افتاده و دلیل آن میل آدم به زیاده خواهی و غرور است.
شیطان از این صفات انسانها جهت انحطاط خودشان همواره بهره برده است.
سیری ناپذیری انسان در داشتن ،باعث شده تا تمامی مطالبی را که به او القاء می شود بپذیرد، چه آنکه این مطالب را افرادی تعلیم می دهند که در نظر آنها در بالاترین جایگاه قرار دارند و سخنانشان حجت است ، غافل از اینکه این تعالیم از سوی شیطان ارسال می گردد.
از سویی شیطان با استفاده از غرور آدمی نفاق و چند دستگی در میان تمامی اقوام ایجاد میکند تا انسانها نتوانند متحد شوند، چرا که اتحاد و تفاهم میان ملل باعث ارتقاء روح و درک معرفت الهی می گردد، و در مقابل خود را حق دانستن و جدایی ، نصیبی جز کج روی و عدم فهم کمال ندارد.
همانگونه که حضرت محمد در بدو اسلام بشارت داد که همگی به ریسمان الهی چنگ زنید و متفرق نشوید و آنچه که اتفاق افتاد پیوستن کرور کرور انسان از هر قوم و نژاد و قبیله و رنگ بود.
آنچنان که در مدت زمانی کوتاه سرزمین های وسیعی در سیطره اسلام قرار گرفت هم زمان با این گسترش و پس از فوت حضرت رسول اکرم از طرفی حب دنیا برای جمع آوری غنائم و سرزمین ها و در کنار آن به ستوه آمدن مستضعفین بلاد گوناگون باعث گسترش اسلام در سه قاره گردید و از این پس شیطان کار خود را شروع نمود.
رسول مرسل نبود و جانشینان بر حقش با دین سازی هایی که جانشینان دروغین ساخته بودند د رکناری با اندک یاران آگاه و هوشمند توان رویارویی خود را هر لحظه کمتر می یافتند.
و این تزویر آنچنان میان اسلام الهی و آنچه ساخته شده بود شکاف انداخته بود که زمان آن رسید قبل از جایگزینی کامل گوساله سامری تلنگری به بشرزده شود که هی به چه می اندیشید به آنچه به دست خود و بدستور شیطان می سازید یا به آنچه بدست محمد امین و با وحی به شما وارد شده.
آنگاه امام حیسن رسالت خود را تکمیل نموده و به پایان رساند. اگر او تنها نیز بود این حماسه را می آفرید چرا که راویان و نقالان میسرودند حماسه آزادگی مردی را که حق بود و حق می گفت و بطلان دروغگویانی که به بهانه بیعت با کفر به شهادت رساندند مردی را که خاندان مطهرش هیچگاه به دلیل عدم بیعت کسی را نکشتند و دلیری را که رساندن آب توسط والدین فرتوت به فرزند سالمشان را والاترین ارزش می دانست ولی آب را بر او بستند.
ان جمعیت فراموش کرد که علی به ما آموخت ، ارزش مال دنیا از آب بینی بزی کمتر است و حب دنیا چشمانشان را در روز روشن و داغ کربلا کور کرد و این چنین تاریخ نگاشت برای آیندگان که به سراغ گوساله طلا نروید و چشمان خود را باز کنید ، و نه آنقدرکه محیط زمین خاکی را ببینید ، بلکه دل کنید از این خاک و دل را به او بسپارید که او شما را تا بینهایت هدایت خواهد کرد و چه بهتر از نزدیکی به او.
او که از رگ گردن به ما نزدیکتر است و ما نمی بینیم.
نمی بینیم که عاشقانه ما را می خواند و ما همچون کلافی دور خود پیچیده ایم و به دنیا چنگ می زنیم تا نتوانند ما را بالا برند.
همچون نوزادی که رحم مادر را کل دنیا می انگارد و نمی خواهد از آن خارج شود ، خاک را همه چیز می انگاریم و جرات برخواستن ازآن را نداریم.
بر روی زمین سیاه می پوشیم و بر سر خود می زینم و حال آنکه اندکی تعمق نمی کنیم که چه گفت و چرا کرد؟
پیام آزادی و آزادگیش از یوق زمین و ستمکارانش نمی فهمیم.
همچنان وحشیانه به زمین و ظواهر دل فریبش چنگ می زینم و بیشتر و بیشتر می خواهیم.
فرزند و خانواده ، خانه و وسایل نقلیه ، پوشاک و مرفهات.
اینها همه خوب است ولی به شرط آنکه همچون او بتوانیم در آنی از همگی دست بشوییم.
همه چیز داشته باشیم و هیچ نداشته باشیم.
بفهمیم که همه از اوییم و به سوی او باز می گردیم.
بفهمیم که آنچه در انتظار ماست بیش از آنی است که پشت سر نهاده ایم.
بفهمیم که اوست عاشق و ما معشوقیم.
آه اگر بتوانیم همه را فدای او کنیم او خود را فدای ما خواهد کرد و به او ملحق می شویم.
اوست که همه چیز را آفریده و به همه چیز نظم داد.
و این نظم همواره او را خواهد ستود ، که تنها او ستودنی است.
شیطان خود آفریده اوست و ما که احسن الخالقین هستیم چقدر ضعیف می شویم که بنده او را می پرستیم.
کاش زمین دهان باز کند و ما را ببلعد زمانی که جسم خود را می نگریم ، که هیچ نکردیم با این امانتی که نزد ما قرار داده شده ، که سالها فرصت داشتیم از این امانت استفاده کنیم و آن را به بنده اش شیطان سپردیم و او این امانت را به هر سو که اراده نمود برد و هر چه اراده نمود انجام داد.
اه ای علی چرا درک نمی کنی که زمانی نمانده تا بتوانی رسالتی که بر دوش این جسمی که در این دنیا به تو امانت داداه شده را به انجام برسانی و دائما آن را به کژی می کشی.
ای کاش به درکی نائل شوم که حسین در میانه حج ، قیام را برگزید.
آنگونه که حضرت علی به هنگام جمع آوری و تقسیم بیت المال ذره ای احمال نمی کرد، ولی در برابر کفارو از دین خارج شدگان (خوارج) بدون رحم و درنگ سر از بدنشان جدا می نمود.
در همین هنگام در سوی دیگر کسانی خرافه پرستی را ترویج می دادند و مردم را به مرور به سمت، دینی ساختگی بر مبنای تعالیم شیطانی سوق می دادند.
این موضوع در طول تاریخ بارها اتفاق افتاده و دلیل آن میل آدم به زیاده خواهی و غرور است.
شیطان از این صفات انسانها جهت انحطاط خودشان همواره بهره برده است.
سیری ناپذیری انسان در داشتن ،باعث شده تا تمامی مطالبی را که به او القاء می شود بپذیرد، چه آنکه این مطالب را افرادی تعلیم می دهند که در نظر آنها در بالاترین جایگاه قرار دارند و سخنانشان حجت است ، غافل از اینکه این تعالیم از سوی شیطان ارسال می گردد.
از سویی شیطان با استفاده از غرور آدمی نفاق و چند دستگی در میان تمامی اقوام ایجاد میکند تا انسانها نتوانند متحد شوند، چرا که اتحاد و تفاهم میان ملل باعث ارتقاء روح و درک معرفت الهی می گردد، و در مقابل خود را حق دانستن و جدایی ، نصیبی جز کج روی و عدم فهم کمال ندارد.
همانگونه که حضرت محمد در بدو اسلام بشارت داد که همگی به ریسمان الهی چنگ زنید و متفرق نشوید و آنچه که اتفاق افتاد پیوستن کرور کرور انسان از هر قوم و نژاد و قبیله و رنگ بود.
آنچنان که در مدت زمانی کوتاه سرزمین های وسیعی در سیطره اسلام قرار گرفت هم زمان با این گسترش و پس از فوت حضرت رسول اکرم از طرفی حب دنیا برای جمع آوری غنائم و سرزمین ها و در کنار آن به ستوه آمدن مستضعفین بلاد گوناگون باعث گسترش اسلام در سه قاره گردید و از این پس شیطان کار خود را شروع نمود.
رسول مرسل نبود و جانشینان بر حقش با دین سازی هایی که جانشینان دروغین ساخته بودند د رکناری با اندک یاران آگاه و هوشمند توان رویارویی خود را هر لحظه کمتر می یافتند.
و این تزویر آنچنان میان اسلام الهی و آنچه ساخته شده بود شکاف انداخته بود که زمان آن رسید قبل از جایگزینی کامل گوساله سامری تلنگری به بشرزده شود که هی به چه می اندیشید به آنچه به دست خود و بدستور شیطان می سازید یا به آنچه بدست محمد امین و با وحی به شما وارد شده.
آنگاه امام حیسن رسالت خود را تکمیل نموده و به پایان رساند. اگر او تنها نیز بود این حماسه را می آفرید چرا که راویان و نقالان میسرودند حماسه آزادگی مردی را که حق بود و حق می گفت و بطلان دروغگویانی که به بهانه بیعت با کفر به شهادت رساندند مردی را که خاندان مطهرش هیچگاه به دلیل عدم بیعت کسی را نکشتند و دلیری را که رساندن آب توسط والدین فرتوت به فرزند سالمشان را والاترین ارزش می دانست ولی آب را بر او بستند.
ان جمعیت فراموش کرد که علی به ما آموخت ، ارزش مال دنیا از آب بینی بزی کمتر است و حب دنیا چشمانشان را در روز روشن و داغ کربلا کور کرد و این چنین تاریخ نگاشت برای آیندگان که به سراغ گوساله طلا نروید و چشمان خود را باز کنید ، و نه آنقدرکه محیط زمین خاکی را ببینید ، بلکه دل کنید از این خاک و دل را به او بسپارید که او شما را تا بینهایت هدایت خواهد کرد و چه بهتر از نزدیکی به او.
او که از رگ گردن به ما نزدیکتر است و ما نمی بینیم.
نمی بینیم که عاشقانه ما را می خواند و ما همچون کلافی دور خود پیچیده ایم و به دنیا چنگ می زنیم تا نتوانند ما را بالا برند.
همچون نوزادی که رحم مادر را کل دنیا می انگارد و نمی خواهد از آن خارج شود ، خاک را همه چیز می انگاریم و جرات برخواستن ازآن را نداریم.
بر روی زمین سیاه می پوشیم و بر سر خود می زینم و حال آنکه اندکی تعمق نمی کنیم که چه گفت و چرا کرد؟
پیام آزادی و آزادگیش از یوق زمین و ستمکارانش نمی فهمیم.
همچنان وحشیانه به زمین و ظواهر دل فریبش چنگ می زینم و بیشتر و بیشتر می خواهیم.
فرزند و خانواده ، خانه و وسایل نقلیه ، پوشاک و مرفهات.
اینها همه خوب است ولی به شرط آنکه همچون او بتوانیم در آنی از همگی دست بشوییم.
همه چیز داشته باشیم و هیچ نداشته باشیم.
بفهمیم که همه از اوییم و به سوی او باز می گردیم.
بفهمیم که آنچه در انتظار ماست بیش از آنی است که پشت سر نهاده ایم.
بفهمیم که اوست عاشق و ما معشوقیم.
آه اگر بتوانیم همه را فدای او کنیم او خود را فدای ما خواهد کرد و به او ملحق می شویم.
اوست که همه چیز را آفریده و به همه چیز نظم داد.
و این نظم همواره او را خواهد ستود ، که تنها او ستودنی است.
شیطان خود آفریده اوست و ما که احسن الخالقین هستیم چقدر ضعیف می شویم که بنده او را می پرستیم.
کاش زمین دهان باز کند و ما را ببلعد زمانی که جسم خود را می نگریم ، که هیچ نکردیم با این امانتی که نزد ما قرار داده شده ، که سالها فرصت داشتیم از این امانت استفاده کنیم و آن را به بنده اش شیطان سپردیم و او این امانت را به هر سو که اراده نمود برد و هر چه اراده نمود انجام داد.
اه ای علی چرا درک نمی کنی که زمانی نمانده تا بتوانی رسالتی که بر دوش این جسمی که در این دنیا به تو امانت داداه شده را به انجام برسانی و دائما آن را به کژی می کشی.
ای کاش به درکی نائل شوم که حسین در میانه حج ، قیام را برگزید.
۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه
۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه
چقدر دور ، چقدر نزدیک
روزی بود و روزگاری و هیچ نبود نه انسانی و نه حیوانی ، نه زمینی و نه سیاره ای ، نه ستاره ای و نه کهکشانی ، ولی چرا فضایی بود ، فضائی که چیزی در آن نبود . این فضا از کجا آمده بود چه اندازه ای داشت ، چه زمانی به وجود آمده بود و مهمتر اینکه چرا بوجود آمده بود ؟آیا زمانی بوده که این فضا هم وجود نداشته است ؟
باز هم به عقب باز می گردیم ، الان فضائی هم نیست . ولی آیا فقط جایی که قرار است کهکشانها تشکیل شوند باید فضایی باشد ، یا جایی غیر از این فضا هم وجود داشته؟
برای فهم مطلب توسط خودم ، مثالی می زنم .
در جایی گودالی وجود دارد که انتظار چیزی را می کشد تا خود را با آن پر کند . کمی آنطرف تر سنگ قلطانی وجود دارد که دائماً میگردد و می گردد و دنبال محلی می گردد تا در آن آرامش گیرد . زمانی می رسد که سنگ از دور گودال را می بیند و سرعت می گیرد به امید پناهگاه و گودال احساس می کند تکمیل کننده ای به سوی او می آید تا متمایز نباشد .
وقتی به هم میرسند هر دو آرامش می یابند و از انتظار رها می شوند . سوالاتی که به نظر می رسند اینها هستند .
آیا گودال واقعاً به سنگ نیاز داشت ؟
قطعاً اینطور نیست چرا که بدون سنگ نیز می توانست ادامه دهد ، ولی احساسش او را وادار کرد تا دنبال چیزی برای تکامل خود باشد در غیر اینصورت همواره حیران و سرگردان بدنبال گمشده ای بود که هرگز آن را نمی یافت برای همیشه . پس نیازی وجود داشت که اورا وادار به انتظار کرد و اگر این نیاز را حذف کنیم سنگ را هرگز داخل خود راه نمی داد و فضایی در اختیار او قرار نمی داد تا با هم مشغول شوند .
آیا سنگ به گودال نیاز داشت ؟
قطعاً اینطور نیست چرا که بدون آن براحتی به همه جا سر می کشید و همه چیز را می دید و می گذشت . ولی آیا تا چه زمانی می توانست بگردد و ببیند ؟ آیا زمانی نمی رسید که همه چیز را دیده بود ؟ و آیا زمانی که گودال را دید زمانی نبود که همه جا را دیده بود و گودال آخرین جا برای دیدن او نبود ؟ پس سنگ لازم بود گودال را ببیند و او را درک کند . شاید بعد از آن به وسیله ای از آنجا به جای دیگری برود و شاید در کنار گودال احساس آرامش کند و بماند . در هر صورت نیاز بود در کنار آن زمانی آرامش بگیرد .
اگر گودال فضای خود را به سنگ نمی داد با آن چه می کرد ؟
براستی آیا سنگ دیگری بود تا گودال جای خود را در اختیار او بگذارد ؟ اگر آن سنگ از کنار گودال نمی گذشت و او را نمی دید آ یا سنگ دیگری به آنجا می رسید تا در کنار گودال قرار بگیرد ؟ ممکن بود چنین باشد ولی گودال فضای خود را به سنگ داد تا او را بیازماید که آیا می توانند در کنار یکدیگر باشند و همدیگر را بفهمند یا لازم است به وسیله ای او انتقال پیدا کندو گودال منتظر سنگ دیگری بماند و او را نیز بیازماید . و اگر هیچ سنگی نبود چه ؟ گودال می بایست با فضای خالی خود چه می کرد ؟ آیا این گودال بدون حضور تکمیل کننده ای ارزش بوجود آمدن داشت ؟
آیا اگر هیچ سنگ و هیچ گودالی وجود نداشت چه می شد ؟
قطعاً در این صورت مثالی برای زدن وجود نداشت . و اگر مثالی وجود نداشت سئوالی نبود و اگر سئوالی نبود هرگز به دنبال جواب نمی گشتیم و در این حالت همه چیز پوچ و تاریک به نظر می رسد .
یک لحظه بیاندیشید که اگر چیزی برای سئوال کردن وجود نداشت چه می شد ؟
قطعاً ذهنی هم وجود نداشت . چرا که ذهن زمانی به وجود می آید که سئوال وجود داشته باشد و زمانی کار می کند که سئوالی از او پرسیده شود و ذهن بدون سئوال فقط تاریکی و عدم است .
از اینجا می فهمم که نیاز به وجود سنگ و گودالی است ، چرا که در غیر اینصورت تاریکی و عدم به وجود می آمد و من نبودم ، در حالی که هستم . هستم چون تاریکی نیست و تاریکی نیست چون سئوالی هست و سئوالی هست چون نیاز به وجود هست و وجود هست چون من هستم و من هستم چون تاریکی نیست .
با توجه به مثال بالا ، می توان نتیجه گرفت که قبل از وجود فضائی جهت بوجود آمدن کهکشانها فضای دیگری وجود داشته ( که آن را فضای ثانوی می نامم ) ، چرا که در غیر اینصورت منی وجود نداشتم تا مطلبی بنویسم .
سئوال دیگری که به نظرم می رسد اینست که آیا قبل از وجود فضای ثانوی فضای دیگری وجود داشته و با توجه به مثال بالا در می یابم که قبل از آن نیز فضای دیگری بوده و الی آخر .
با این عقیده هر چه به عقب باز می گردم و فضا ها را حذف می کنم باز فضایی وجود داشته تا سئوالی را بوجود آورد برای جواب دادن .
با این تفصیل هیچ گاه نمی توانم دنیا را خالی از وجود فضایی هر چند مختصر بدانم و هر چقدر به گذشته بروم و فضاهای بوجود آمده را حذف کنم باز فضایی می ماند . ولی اولین فضا چه بوده است که دومین به وجود آمده است ؟
برای فهم این مطلب توسط خودم ، مثالی می زنم .
زمانی را تصور می کنم که دو انسان زوج تنها و بدون وسیله در جزیره ای دور افتاده به خشکی می افتند . اولین کاری که می کنند این است که برای خود در مکانی مناسب سر پناهی را آماده می کنند تا از شر حیوانات و آفتاب و باران در امان باشند و شبها با آرامش در آن استراحت کنند . سپس شروع به ساخت ادواتی می کنند که بتوانند با آن حوائج روزمره خود را برآورده کنند و همزمان در فکر تهیه آذوقه هستند تا از گرسنگی نمی رند . و در نهایت در صورت ماندن در جزیره با ازدیاد نسل خود به فکر وسعت دادن به سرپناه خود می افتند و ازدیاد آذوقه ها .
سئوالاتی که از این مثال به نظر می رسد اینگونه اند .
اگر سرپناه نمی ساختند چه می شد ؟
قطعاً احتمال از بین رفتن آنها توسط طبیعت یا موجودات وجود داشت . برای همین با تحقیق و بررسی مناطق مختلف ، در بهترین نقطه سرپناهی استوار تهیه کردند تا به اهداف بعدی خود برسند . به این ترتیب در هر فضایی ابزار کوچکتری جهت رسیدگی مطلوبتر به امور ایجاد می شود . همانند جزیره که در آن منزلی کوچک و داخل آن وسایلی کوچکتر ساخته شد تا کارها آسانتر به پیش بروند .
اگر سرپناه در محل مناسبی نبود چه می شد ؟
قطعاً عوامل طبیعب یا حیوانات آن را از بین می بردند . به همین منظور زمانی را صرف جستجو و تحقیق در مناطق مختلف نمودند و بهترین منطقه را پیدا و سکنی نمودند . چرا که همواره بهترنها هستند که می مانند .
اگر وسایل و آذوغه تهیه نمی کردند چه می شد ؟
قطعاً هلاک می شدند . در کنار سرپناه مناسب جهت آرامش ، نیاز به چیزهای دیگری هم هست که بتوان با آنها زندگی را جریان داد . چرا که زندگی ساکن نیست و حرکت نیاز به وسیله دارد و وسیله ابزار دیگری است که در این فضا ایجاد می گردد .
اگر سرپناه و آذوغه ها بیشتر نشود چه می شود ؟
قطعاً افراد جدید از بین خواهند رفت . لازم است که جهت ادامه حیات انسانهای بوجود آمده سرپناه و آذوغه و ابزارهای جدیدی تولید گردد . بدین ترتیب دائماً فضای ما و وسائل داخل آنها گسترش پیدا خواهند کرد .
با توجه به مثال بالا اگر اولین فضا را جزیره ای فرض کنم ، بدون وجود فردی ایجاد فضاهای جدید و تغییرات جدید امکان پذیر نخواهد بود . اگر کسی نباشد جزیره همواره یک جزیره خواهد ماند و فقط آب و باد و باران ، خاکهای آنها را از یک طرف به طرف دیگر می برد بدون ایجاد تغییر اساسی در آن .
پس فضای اول قدرتی داشته تا فضای بعدی را بسازد و تا به امروز ، می توان نتیجه گرفت که در این میلیاردها میلیارد سال که به مرور به وسعت گیتی افزوده شده خود بخود و تصادفی نبوده و دستی آن را ایجاد نموده است .
سئوالی که به ذهنم می رسد این است که فضای اول چه بوده ؟
برای فهم مطلب توسط خودم ، مثالی میزنم .
جزیره مثال قبلی را با این فرض در نظر بگیرم که یکی از زوجها از لحاظ هوشی نخبه و دیگری کند ذهن باشد . در این حالت فرد کم هوش یا نمی تواند چیزی بسازد و یا حداقل چیزی که می سازد بزودی از بین خواهد رفت و قابل استفاده نمی باشد . ولی انسان هوشمند با تدبر و نقشه وسیله ای می سازد که می تواند با آن وسیله دیگری خلق کند بطوری که دائماً به زندگی خود ارتقاء می دهد و با ساختن هر شیء تجربه ای جدید به دست می آورد و وسیله بعدی را بهتر و قابل استفاده تر می سازد .با این وصف و با در نظر گرفتن اینکه این دو با هم زندگی نکنند ، فرد ضعیف به زودی از بین خواهد رفت و فرد قوی هر روز قوی تر شده و به وسعت قلمرو خود می افزاید .
با توجه به این مثال این گونه درک می کنم که فضای اول و دست اول آن قدر قوی بوده که نه تنها بعد از سالها از بین نرفته بلکه آن قدر به فضاها افزوده که در تصور نمی گنجد . پس او قدرتی بی انتها و تمام نشدنی دارد که همه چیز را به درستی می سازد بدون آن که زوالی بر آنها وارد شود . ولی چرا من نمیتوانم او را ببینم یا درک کنم یا با مقیاسی اندازه بزنم ؟
برای فهم این مطلب به جزیره باز می گردم و فرد دانشمند . او با گل مجسمه ای می سازد به شکل خودش و به اندازه خودش و آن را در آفتاب خشک می کند و در سرپناهش نگهداری می نماید . تا زمانیکه او آنرا از کزند آفات دور نگه دارد و آن را تخریب ننماید مجسمه برایش باقی خواهد ماند. پس با اراده او دست ساخته اش می ماند و در صورتی که اراده نماید آن از بین خواهد رفت .
و اگر از دید مجسمه بخواهیم جزیره را ببینیم جزیره محدود به خود مجسمه است حتی او سرپناه را نمی تواند ببیند چه رسد به جزیره ، چرا که سازنده اش برای او فقط چشم تعبیه کرده و نه قدرت دیدن . مجسمه تنها می تواند تصوری از سرپناه برای خود بسازد . او حتی قادر نیست سازنده خود را ببیند و درک نماید ، چرا که در صورتی که سازنده برای او قدرت دیدن ایجاد نماید بدلیل عدم توانایی حرکت نمودن و بدلیل نداشتن شعور ( مغز ) جهت استنتاج ایجاد وسایل موجود در اطرافش و عدم درک توانایی ذهنی سازنده اش در دم متلاشی خواهد شد . اگر سازنده بخواهد به او شعور بدهد ، مجسمه در برابر عوامل تخریب کننده آنقدر تاب نخواهد آورد که همه چیز جزیره را ببیند و همه چیز را درک کند .
از مثال اینگونه استفاده می شود که چون من توسط او ایجاد شده ام پس از او ضعیف ترم و قدرت درکش را ندارم و فرصت دیدن وسعتش را ندارم ، مگر به اندازه ای که به من اجازه داده می شود تا به خودم صدمه وارد نکنم .
از آنجا که از ابتدا یک فضا بود پس یکی می باشد و از آنجا که هر که بیشتر از یکی شود به مرور مستوجب ماندن یکی و از بین رفتن دیگری شده و کلیه امور و تصمیم گیریهای فرد جدید دچار دگرگونی می شود و تا کنون این دگرگونی در روال امور مشاهده نشده پس می توان نتیجه گرفت که بعد از اضافه شدن فضاها یکی مانده و زیاد نشده است .
در هرزبان و هر آئینی او را به نامی می خوانند . و به اشتباه گروهی او را متصور شده و شکل او را می سازند ، در صورتی که طبق مثال بالا در صورت دیدن او از بین خواهیم رفت چرا که ما در برابر او دقیقاً همانند مجسمه گلی در برابر انسان سازنده اوییم که او همه چیز است و مجسمه تنها گلی بی حرکت و بدون همه چیز مگر سازنده اراده کند و چیزی فقط به اندازه توان مجسمه به او بیافزاید .
و همانند مثال مجسمه ، تا زمانی هستیم که سازنده می خواهد باشیم و بعد از آن خاکی هستیم در اختیار سازنده . و همه چیز اینگونه است تا زمانی که سازنده یکتا اراده می کند آ ن چیز هست و زمانی که اراده می کند نباش دیگر نیست .
با وجود کهکشانهائی که تا کنون دیده شده و آنهایی که نمی توان دید و سیارات و ستاره ها و اجزائی که در آنها وجود دارد و نظمی که در آنها برقرار است و موجودات بیشماری که در زمین وجود دارند و ارتباط آنها می توان به قدرت بی شمار و بزرگی بی حد آفریننده آنها پی برد و این که ما چه مجسمه کوچکی هستیم که جهت نظم بخشیدن به یک مجموعه زیر نظر خود با چه مشکل هایی مواجه می شویم و باز می خواهیم او را ببینیم تا باورش کنیم و یا او را درک کنیم که از کجا آمده .
باز هم به عقب باز می گردیم ، الان فضائی هم نیست . ولی آیا فقط جایی که قرار است کهکشانها تشکیل شوند باید فضایی باشد ، یا جایی غیر از این فضا هم وجود داشته؟
برای فهم مطلب توسط خودم ، مثالی می زنم .
در جایی گودالی وجود دارد که انتظار چیزی را می کشد تا خود را با آن پر کند . کمی آنطرف تر سنگ قلطانی وجود دارد که دائماً میگردد و می گردد و دنبال محلی می گردد تا در آن آرامش گیرد . زمانی می رسد که سنگ از دور گودال را می بیند و سرعت می گیرد به امید پناهگاه و گودال احساس می کند تکمیل کننده ای به سوی او می آید تا متمایز نباشد .
وقتی به هم میرسند هر دو آرامش می یابند و از انتظار رها می شوند . سوالاتی که به نظر می رسند اینها هستند .
آیا گودال واقعاً به سنگ نیاز داشت ؟
قطعاً اینطور نیست چرا که بدون سنگ نیز می توانست ادامه دهد ، ولی احساسش او را وادار کرد تا دنبال چیزی برای تکامل خود باشد در غیر اینصورت همواره حیران و سرگردان بدنبال گمشده ای بود که هرگز آن را نمی یافت برای همیشه . پس نیازی وجود داشت که اورا وادار به انتظار کرد و اگر این نیاز را حذف کنیم سنگ را هرگز داخل خود راه نمی داد و فضایی در اختیار او قرار نمی داد تا با هم مشغول شوند .
آیا سنگ به گودال نیاز داشت ؟
قطعاً اینطور نیست چرا که بدون آن براحتی به همه جا سر می کشید و همه چیز را می دید و می گذشت . ولی آیا تا چه زمانی می توانست بگردد و ببیند ؟ آیا زمانی نمی رسید که همه چیز را دیده بود ؟ و آیا زمانی که گودال را دید زمانی نبود که همه جا را دیده بود و گودال آخرین جا برای دیدن او نبود ؟ پس سنگ لازم بود گودال را ببیند و او را درک کند . شاید بعد از آن به وسیله ای از آنجا به جای دیگری برود و شاید در کنار گودال احساس آرامش کند و بماند . در هر صورت نیاز بود در کنار آن زمانی آرامش بگیرد .
اگر گودال فضای خود را به سنگ نمی داد با آن چه می کرد ؟
براستی آیا سنگ دیگری بود تا گودال جای خود را در اختیار او بگذارد ؟ اگر آن سنگ از کنار گودال نمی گذشت و او را نمی دید آ یا سنگ دیگری به آنجا می رسید تا در کنار گودال قرار بگیرد ؟ ممکن بود چنین باشد ولی گودال فضای خود را به سنگ داد تا او را بیازماید که آیا می توانند در کنار یکدیگر باشند و همدیگر را بفهمند یا لازم است به وسیله ای او انتقال پیدا کندو گودال منتظر سنگ دیگری بماند و او را نیز بیازماید . و اگر هیچ سنگی نبود چه ؟ گودال می بایست با فضای خالی خود چه می کرد ؟ آیا این گودال بدون حضور تکمیل کننده ای ارزش بوجود آمدن داشت ؟
آیا اگر هیچ سنگ و هیچ گودالی وجود نداشت چه می شد ؟
قطعاً در این صورت مثالی برای زدن وجود نداشت . و اگر مثالی وجود نداشت سئوالی نبود و اگر سئوالی نبود هرگز به دنبال جواب نمی گشتیم و در این حالت همه چیز پوچ و تاریک به نظر می رسد .
یک لحظه بیاندیشید که اگر چیزی برای سئوال کردن وجود نداشت چه می شد ؟
قطعاً ذهنی هم وجود نداشت . چرا که ذهن زمانی به وجود می آید که سئوال وجود داشته باشد و زمانی کار می کند که سئوالی از او پرسیده شود و ذهن بدون سئوال فقط تاریکی و عدم است .
از اینجا می فهمم که نیاز به وجود سنگ و گودالی است ، چرا که در غیر اینصورت تاریکی و عدم به وجود می آمد و من نبودم ، در حالی که هستم . هستم چون تاریکی نیست و تاریکی نیست چون سئوالی هست و سئوالی هست چون نیاز به وجود هست و وجود هست چون من هستم و من هستم چون تاریکی نیست .
با توجه به مثال بالا ، می توان نتیجه گرفت که قبل از وجود فضائی جهت بوجود آمدن کهکشانها فضای دیگری وجود داشته ( که آن را فضای ثانوی می نامم ) ، چرا که در غیر اینصورت منی وجود نداشتم تا مطلبی بنویسم .
سئوال دیگری که به نظرم می رسد اینست که آیا قبل از وجود فضای ثانوی فضای دیگری وجود داشته و با توجه به مثال بالا در می یابم که قبل از آن نیز فضای دیگری بوده و الی آخر .
با این عقیده هر چه به عقب باز می گردم و فضا ها را حذف می کنم باز فضایی وجود داشته تا سئوالی را بوجود آورد برای جواب دادن .
با این تفصیل هیچ گاه نمی توانم دنیا را خالی از وجود فضایی هر چند مختصر بدانم و هر چقدر به گذشته بروم و فضاهای بوجود آمده را حذف کنم باز فضایی می ماند . ولی اولین فضا چه بوده است که دومین به وجود آمده است ؟
برای فهم این مطلب توسط خودم ، مثالی می زنم .
زمانی را تصور می کنم که دو انسان زوج تنها و بدون وسیله در جزیره ای دور افتاده به خشکی می افتند . اولین کاری که می کنند این است که برای خود در مکانی مناسب سر پناهی را آماده می کنند تا از شر حیوانات و آفتاب و باران در امان باشند و شبها با آرامش در آن استراحت کنند . سپس شروع به ساخت ادواتی می کنند که بتوانند با آن حوائج روزمره خود را برآورده کنند و همزمان در فکر تهیه آذوقه هستند تا از گرسنگی نمی رند . و در نهایت در صورت ماندن در جزیره با ازدیاد نسل خود به فکر وسعت دادن به سرپناه خود می افتند و ازدیاد آذوقه ها .
سئوالاتی که از این مثال به نظر می رسد اینگونه اند .
اگر سرپناه نمی ساختند چه می شد ؟
قطعاً احتمال از بین رفتن آنها توسط طبیعت یا موجودات وجود داشت . برای همین با تحقیق و بررسی مناطق مختلف ، در بهترین نقطه سرپناهی استوار تهیه کردند تا به اهداف بعدی خود برسند . به این ترتیب در هر فضایی ابزار کوچکتری جهت رسیدگی مطلوبتر به امور ایجاد می شود . همانند جزیره که در آن منزلی کوچک و داخل آن وسایلی کوچکتر ساخته شد تا کارها آسانتر به پیش بروند .
اگر سرپناه در محل مناسبی نبود چه می شد ؟
قطعاً عوامل طبیعب یا حیوانات آن را از بین می بردند . به همین منظور زمانی را صرف جستجو و تحقیق در مناطق مختلف نمودند و بهترین منطقه را پیدا و سکنی نمودند . چرا که همواره بهترنها هستند که می مانند .
اگر وسایل و آذوغه تهیه نمی کردند چه می شد ؟
قطعاً هلاک می شدند . در کنار سرپناه مناسب جهت آرامش ، نیاز به چیزهای دیگری هم هست که بتوان با آنها زندگی را جریان داد . چرا که زندگی ساکن نیست و حرکت نیاز به وسیله دارد و وسیله ابزار دیگری است که در این فضا ایجاد می گردد .
اگر سرپناه و آذوغه ها بیشتر نشود چه می شود ؟
قطعاً افراد جدید از بین خواهند رفت . لازم است که جهت ادامه حیات انسانهای بوجود آمده سرپناه و آذوغه و ابزارهای جدیدی تولید گردد . بدین ترتیب دائماً فضای ما و وسائل داخل آنها گسترش پیدا خواهند کرد .
با توجه به مثال بالا اگر اولین فضا را جزیره ای فرض کنم ، بدون وجود فردی ایجاد فضاهای جدید و تغییرات جدید امکان پذیر نخواهد بود . اگر کسی نباشد جزیره همواره یک جزیره خواهد ماند و فقط آب و باد و باران ، خاکهای آنها را از یک طرف به طرف دیگر می برد بدون ایجاد تغییر اساسی در آن .
پس فضای اول قدرتی داشته تا فضای بعدی را بسازد و تا به امروز ، می توان نتیجه گرفت که در این میلیاردها میلیارد سال که به مرور به وسعت گیتی افزوده شده خود بخود و تصادفی نبوده و دستی آن را ایجاد نموده است .
سئوالی که به ذهنم می رسد این است که فضای اول چه بوده ؟
برای فهم مطلب توسط خودم ، مثالی میزنم .
جزیره مثال قبلی را با این فرض در نظر بگیرم که یکی از زوجها از لحاظ هوشی نخبه و دیگری کند ذهن باشد . در این حالت فرد کم هوش یا نمی تواند چیزی بسازد و یا حداقل چیزی که می سازد بزودی از بین خواهد رفت و قابل استفاده نمی باشد . ولی انسان هوشمند با تدبر و نقشه وسیله ای می سازد که می تواند با آن وسیله دیگری خلق کند بطوری که دائماً به زندگی خود ارتقاء می دهد و با ساختن هر شیء تجربه ای جدید به دست می آورد و وسیله بعدی را بهتر و قابل استفاده تر می سازد .با این وصف و با در نظر گرفتن اینکه این دو با هم زندگی نکنند ، فرد ضعیف به زودی از بین خواهد رفت و فرد قوی هر روز قوی تر شده و به وسعت قلمرو خود می افزاید .
با توجه به این مثال این گونه درک می کنم که فضای اول و دست اول آن قدر قوی بوده که نه تنها بعد از سالها از بین نرفته بلکه آن قدر به فضاها افزوده که در تصور نمی گنجد . پس او قدرتی بی انتها و تمام نشدنی دارد که همه چیز را به درستی می سازد بدون آن که زوالی بر آنها وارد شود . ولی چرا من نمیتوانم او را ببینم یا درک کنم یا با مقیاسی اندازه بزنم ؟
برای فهم این مطلب به جزیره باز می گردم و فرد دانشمند . او با گل مجسمه ای می سازد به شکل خودش و به اندازه خودش و آن را در آفتاب خشک می کند و در سرپناهش نگهداری می نماید . تا زمانیکه او آنرا از کزند آفات دور نگه دارد و آن را تخریب ننماید مجسمه برایش باقی خواهد ماند. پس با اراده او دست ساخته اش می ماند و در صورتی که اراده نماید آن از بین خواهد رفت .
و اگر از دید مجسمه بخواهیم جزیره را ببینیم جزیره محدود به خود مجسمه است حتی او سرپناه را نمی تواند ببیند چه رسد به جزیره ، چرا که سازنده اش برای او فقط چشم تعبیه کرده و نه قدرت دیدن . مجسمه تنها می تواند تصوری از سرپناه برای خود بسازد . او حتی قادر نیست سازنده خود را ببیند و درک نماید ، چرا که در صورتی که سازنده برای او قدرت دیدن ایجاد نماید بدلیل عدم توانایی حرکت نمودن و بدلیل نداشتن شعور ( مغز ) جهت استنتاج ایجاد وسایل موجود در اطرافش و عدم درک توانایی ذهنی سازنده اش در دم متلاشی خواهد شد . اگر سازنده بخواهد به او شعور بدهد ، مجسمه در برابر عوامل تخریب کننده آنقدر تاب نخواهد آورد که همه چیز جزیره را ببیند و همه چیز را درک کند .
از مثال اینگونه استفاده می شود که چون من توسط او ایجاد شده ام پس از او ضعیف ترم و قدرت درکش را ندارم و فرصت دیدن وسعتش را ندارم ، مگر به اندازه ای که به من اجازه داده می شود تا به خودم صدمه وارد نکنم .
از آنجا که از ابتدا یک فضا بود پس یکی می باشد و از آنجا که هر که بیشتر از یکی شود به مرور مستوجب ماندن یکی و از بین رفتن دیگری شده و کلیه امور و تصمیم گیریهای فرد جدید دچار دگرگونی می شود و تا کنون این دگرگونی در روال امور مشاهده نشده پس می توان نتیجه گرفت که بعد از اضافه شدن فضاها یکی مانده و زیاد نشده است .
در هرزبان و هر آئینی او را به نامی می خوانند . و به اشتباه گروهی او را متصور شده و شکل او را می سازند ، در صورتی که طبق مثال بالا در صورت دیدن او از بین خواهیم رفت چرا که ما در برابر او دقیقاً همانند مجسمه گلی در برابر انسان سازنده اوییم که او همه چیز است و مجسمه تنها گلی بی حرکت و بدون همه چیز مگر سازنده اراده کند و چیزی فقط به اندازه توان مجسمه به او بیافزاید .
و همانند مثال مجسمه ، تا زمانی هستیم که سازنده می خواهد باشیم و بعد از آن خاکی هستیم در اختیار سازنده . و همه چیز اینگونه است تا زمانی که سازنده یکتا اراده می کند آ ن چیز هست و زمانی که اراده می کند نباش دیگر نیست .
با وجود کهکشانهائی که تا کنون دیده شده و آنهایی که نمی توان دید و سیارات و ستاره ها و اجزائی که در آنها وجود دارد و نظمی که در آنها برقرار است و موجودات بیشماری که در زمین وجود دارند و ارتباط آنها می توان به قدرت بی شمار و بزرگی بی حد آفریننده آنها پی برد و این که ما چه مجسمه کوچکی هستیم که جهت نظم بخشیدن به یک مجموعه زیر نظر خود با چه مشکل هایی مواجه می شویم و باز می خواهیم او را ببینیم تا باورش کنیم و یا او را درک کنیم که از کجا آمده .
۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه
گام بي نهايت
در بالاي تمام اينها كه ذكر گرديد بصورت مدور صدو بيست و چهار هزار جايگاه وجود دارد كه متعلق به پيامبران است و بعد از آن نور است و نور . همه چيز نور است و همه جا نور .تجربه آن بر عهده شماست كه هر جايگاهش را بشناسيد و از آن عبور كنيد و چه سخت است شكافتن نور و گذشتن از مراحل . انشا اله خدا مرا در يافتن منزل هاي جديدتر در نور مطلق ياري فرمايد .انشا اله شما كه اين مسير را تا بي نهايت پيموده ايد مرا رهبري نمائيد كه چگونه در نور روان تر حركت نمايم و دريابم . متعالي باشيد .
۱۳۸۷ فروردین ۲۷, سهشنبه
زيبائي و لطافت
دنيائي كه در آن زندگي مي كنيم سراسر زيبائي و لطافت است . ولي گاهي آنرا مي بينيم و گاه خير .
در خيابان كه حركت مي كنيم سبزي گياهان به ما سبز بودن را آموزش مي دهند ، با انرژي كه به ما مي دهند مي گويند : همواره سبز و شاد باشيد همچون ما ، همواره رشد و پيچش داشته باشيد همچون ما ، هرگاه باغباني از روي ترحم بال شما را چيد قوي تر رشد كنيد و تنومند تر شويد همچون ما ، با آب و كودي كه به سمت ريشه هاي مغزتان هدايت مي كنيد ريشه هاي خود را در اعماق زمين فرو بريد و هرچه بيشتر تغذيه شويد و هرچه ريشه اي عميق تر داشته باشيد تنومند تر خواهيد شد همچون ما و هر سال با دادن قسمتي از اموال خود پوسته خود را بريزيد و پوستي نو داشته باشيد همچون ما، و شكوفه دهيد و به ثمر بنشينيد تا ديگران از شكوفه و ميوه هايتان استفده كنند همچون ما ، و پس از ساليان دراز خدمت به سايرين با غرور خشك شويد و هجرت كنيد و نامي نيك بر جاي گذاريد همچون ما .
به گورستان كه مي رسيم ، از دور بوي وصال را مي شنويم ، روحمان قليان كرده و پاك مي شود . كمي نزديكتر ، سنگها را كه مي بينيم ما را فرا مي خوانند ، گويي همه آشنايند ، بي اختيار اسمها را مي خوانيم ، شايد آشنائي بيابيم و در كنارش زانو زنيم . اگر خوب گوش كنيم سنگها صدا مي زنند ، ميگويند : همواره صاف و سيقلي باشيد همچون ما ، همه چيزهاي خوب را در دلتان حكاكي كنيد همچون ما ، حتي اگر به سرسختي سنگ هم هستيد دلتان را آزاد كنيد تا بر رويش زيبائي ها را نقش بندند همچون ما ، زيبائي هايي كه بر دلتان نقش مي بندند همواره لطيف است چرا كه هر از گاهي دستي آبي خنك و گوارا را بر رويش خواهد كشيد و غبارش را خواهد شست همچون ما ، و كبوتران به اميد يافتن دانه اي بر دلتان خواهند نشست و بر روي آن عشق بازي خواهند كرد همچون ما .
مي گذريم و به بيابان مي رسيم ، خدايا چقدر دنبال اين سكوت مي گشتيم و نمي يافتيم . اينجا كجاست كه زمين و آسمان به هم دوخته شده اند ، پايمان در شن فرو مي رود و ناله اي برمي خيزد ، اين شنهاي زير پاي ما هستند كه مي گويند : خورد شويد هرچه ريزتر شويد پاينده تريد همچون ما ، سبك باشيد و با كوچكترين بادي به هر سو روان شويد تا همه جا و همه كس را ببينيد همچون ما ، با گرد باد همسو شويد و رقص كنان به آسمان برويد و با قطره باراني پر بار به زمين باز گرديد تا همه سيراب شوند همچون ما ، با همراهي آب و دستي توانا ظرفي خواهيد شد كه همه از شما استفاده مي كنند و مراقب هستند تا نشكنيد همچون ما ، و دستي از شما خشتي خواهد ساخت براي مسجدي تا همواره در عبادتگاه باشيد در حال سجود همچون ما .
به آبادي مي رسيم و مست از همكلامي با مخلوقات به سجده مي افتيم و مي گوييم خدايا شكرت مي كنيم براي تمام نعماتي كه به ما دادي و ما نمي بينيم و باز مي خواهيم ، و آنقدر مي خواهيم و ناسپاسيم كه نعمات را از ما دور مي كني و باز نمي بينيم آياتت را . خدايا شكرت مي كنيم براي تمام نعماتي كه به ما دادي و مي خواهيم كه از ما دريغ نكني آنها را كه همواره شكر گذارت باقي خواهيم ماند . خدايا شكرت مي كنيم براي تمام زيبائي ها و الطافي كه به ما ارزاني داشتي و ما سرسري از كنارش مي گذريم و تسبيح تو نمي گوييم و نمي بينيم كه همه چيز در حال تسبيح توست و تويي كه آغاز و پايان همه اي . خدايا شكرت مي كنم كه ما را از شكر گذارانت قرار دادي و ميستاييم تو را كه يگانه اي .
در خيابان كه حركت مي كنيم سبزي گياهان به ما سبز بودن را آموزش مي دهند ، با انرژي كه به ما مي دهند مي گويند : همواره سبز و شاد باشيد همچون ما ، همواره رشد و پيچش داشته باشيد همچون ما ، هرگاه باغباني از روي ترحم بال شما را چيد قوي تر رشد كنيد و تنومند تر شويد همچون ما ، با آب و كودي كه به سمت ريشه هاي مغزتان هدايت مي كنيد ريشه هاي خود را در اعماق زمين فرو بريد و هرچه بيشتر تغذيه شويد و هرچه ريشه اي عميق تر داشته باشيد تنومند تر خواهيد شد همچون ما و هر سال با دادن قسمتي از اموال خود پوسته خود را بريزيد و پوستي نو داشته باشيد همچون ما، و شكوفه دهيد و به ثمر بنشينيد تا ديگران از شكوفه و ميوه هايتان استفده كنند همچون ما ، و پس از ساليان دراز خدمت به سايرين با غرور خشك شويد و هجرت كنيد و نامي نيك بر جاي گذاريد همچون ما .
به گورستان كه مي رسيم ، از دور بوي وصال را مي شنويم ، روحمان قليان كرده و پاك مي شود . كمي نزديكتر ، سنگها را كه مي بينيم ما را فرا مي خوانند ، گويي همه آشنايند ، بي اختيار اسمها را مي خوانيم ، شايد آشنائي بيابيم و در كنارش زانو زنيم . اگر خوب گوش كنيم سنگها صدا مي زنند ، ميگويند : همواره صاف و سيقلي باشيد همچون ما ، همه چيزهاي خوب را در دلتان حكاكي كنيد همچون ما ، حتي اگر به سرسختي سنگ هم هستيد دلتان را آزاد كنيد تا بر رويش زيبائي ها را نقش بندند همچون ما ، زيبائي هايي كه بر دلتان نقش مي بندند همواره لطيف است چرا كه هر از گاهي دستي آبي خنك و گوارا را بر رويش خواهد كشيد و غبارش را خواهد شست همچون ما ، و كبوتران به اميد يافتن دانه اي بر دلتان خواهند نشست و بر روي آن عشق بازي خواهند كرد همچون ما .
مي گذريم و به بيابان مي رسيم ، خدايا چقدر دنبال اين سكوت مي گشتيم و نمي يافتيم . اينجا كجاست كه زمين و آسمان به هم دوخته شده اند ، پايمان در شن فرو مي رود و ناله اي برمي خيزد ، اين شنهاي زير پاي ما هستند كه مي گويند : خورد شويد هرچه ريزتر شويد پاينده تريد همچون ما ، سبك باشيد و با كوچكترين بادي به هر سو روان شويد تا همه جا و همه كس را ببينيد همچون ما ، با گرد باد همسو شويد و رقص كنان به آسمان برويد و با قطره باراني پر بار به زمين باز گرديد تا همه سيراب شوند همچون ما ، با همراهي آب و دستي توانا ظرفي خواهيد شد كه همه از شما استفاده مي كنند و مراقب هستند تا نشكنيد همچون ما ، و دستي از شما خشتي خواهد ساخت براي مسجدي تا همواره در عبادتگاه باشيد در حال سجود همچون ما .
به آبادي مي رسيم و مست از همكلامي با مخلوقات به سجده مي افتيم و مي گوييم خدايا شكرت مي كنيم براي تمام نعماتي كه به ما دادي و ما نمي بينيم و باز مي خواهيم ، و آنقدر مي خواهيم و ناسپاسيم كه نعمات را از ما دور مي كني و باز نمي بينيم آياتت را . خدايا شكرت مي كنيم براي تمام نعماتي كه به ما دادي و مي خواهيم كه از ما دريغ نكني آنها را كه همواره شكر گذارت باقي خواهيم ماند . خدايا شكرت مي كنيم براي تمام زيبائي ها و الطافي كه به ما ارزاني داشتي و ما سرسري از كنارش مي گذريم و تسبيح تو نمي گوييم و نمي بينيم كه همه چيز در حال تسبيح توست و تويي كه آغاز و پايان همه اي . خدايا شكرت مي كنم كه ما را از شكر گذارانت قرار دادي و ميستاييم تو را كه يگانه اي .
۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه
شاه نعمت اله ولي
قدرت كردگار مي بينم
حالت روزگار مي بينم
حكم امسال صورتي دگر است
نه چو پيرارو پار مي بينم
از نجوم اين سخن نمي گويم
بلكه از كردگار مي بينم
عين و را ذال چو نگذشت از سال
بوالعجب كار و بار مي بينم
در خراسان و مصر و شام و عراق
فتنه و كارزار مي بينم
همه را حال مي شود ديگر
گر يكي ور هزار مي بينم
گرد آيينه ضمير جهان
گرد و زنگ و غبار مي بينم
ظلمت ظلم ظالمان ديار
بيحد و بي شمار مي بينم
قصه اي بس غريب مي شنوم
غصه اي در ديار مي بينم
جنگ و آشوب و فتنه و بيداد
از يمين و يسار مي بينم
غارت و قتل و لشگر بسيار
در ميان و كنار مي بينم
بنده را خواجه وش همي يابم
خواجه را بنده وار مي بينم
بس فرو مايگان بيحاصل
عامل و خواندگار مي بينم
هر كه او پار يار بود امسال
خاطرش زير بار مي بينم
مذهب و دين ضعيف مييابم
مبتدع افتخار مي بينم
سكه نو زنند بر رخ زر
درهمش كم عيار مي بينم
دوستان عزيز هر قومي
گشته غمخوار و خوار مي بينم
هر يك از حاكمان هفت اقليم
ديگري را دچار مي بينم
نصب و عزل بتكچي و عمال
هر يكي را دوبار مي بينم
ماه را روسياه مي يابم
مهر را دل فكار مي بينم
ترك و تاجيك را به هم ديگر
خصمي و گير و دار مي بينم
تاجر از دست دزد بي همراه
مانده در رهگذار مي بينم
مكر و تزوير و حيله در هرجا
از صغار و كبار مي بينم
حال هندو خراب مي يابم
جور ترك و تتار مي بينم
بقعه خير سخت گشته خراب
جاي جمع شرار مي بينم
بعض اشجار بوستان جهان
بي بهار و ثمار مي بينم
اندكي امن اگر بود آن روز
در حد كوهسار مي بينم
همدمي و قناعت و كنجي
حاليا اختيار مي بينم
گرچه مي بينم اين همه غمها
شادئي غمگسار مي بينم
غم مخور زان كه من در اين تشويش
خرمي وصل يار مي بينم
بعد امسال و چند سال دگر
عالمي چون نگار مي بينم
چون زمستان پنجمين بگذشت
ششمش خوش بهار مي بينم
نايب مهدي آشكار شود
بلكه من آشكار مي بينم
پادشاهي تمام دانائي
سروري با وقار مي بينم
هر كجا رو نهد به فضل اله
دشمنش خاكسار مي بينم
بندگان جناب حضرت او
سر به سر تاجدار مي بينم
تا چهل سال اي برادر من
دور آن شهريار مي بينم
دور آن چون شود تمام به كار
پسرش يادگار مي بينم
پادشاه و امام هفت اقليم
شاه عالي تبار مي بينم
بعد از او خود امام خواهد بود
كه جهان را مدار مي بينم
ميم و حا ميم و دال مي خوانم
نام آن نامدار مي بينم
صورت و سيرتش چو پيغمبر
علم و حلمش شعار مي بينم
دين و دنيا از او شود معمور
خلق از او بختيار مي بينم
يد وبيضا كه باد پاينده
باز با ذوالفقار مي بينم
مهدي وقت و عيسي دوران
هر دو را شهسوار مي بينم
گلشن شرع را همي بويم
گل دين را به بار مي بينم
اين جهان را چو مصر مي نگريم
عدل او را حصار مي بينم
هفت باشد وزير و سلطانم
همه را كامكار مي بينم
عاصيان از امام معصومم
خجل و شرمسار مي بينم
بر كف دست ساقي وحدت
باده خوش گوار مي بينم
غازي دوست دار دشمت كش
همدم و يار غار مي بينم
تيغ آهن دلان زنگ زده
كند و بي اعتبار مي بينم
زينت شرع و رونق اسلام
هر يكي را دوبار مي بينم
گرگ با ميش و شير با آهو
در چرا بر قرار مي بينم
گنج كسري و نقد اسكندر
همه بر روي كار مي بينم
ترك عيار مست مي نگرم
خصم او در خمار مي بينم
نعمت اله نشسته در كنجي
از همه بر كنار مي بينم
۱۳۸۶ اسفند ۴, شنبه
زيبائي خوب بودن
به دنيا مي آئيم و از دنيا مي رويم و اثري از خود باقي مي گذاريم .
آثاري كه تا قيامت در زمين باقي خواهد ماند . هرچند بيشتر آنها باعث سياهي و نابودي است ولي هر از چند گاه خداوند بوسيله اي و آيتي زمين را متحول و زيبا مي گرداند و آثار شيطان را پاك مي سازد . گاه اين وسيله انساني متعالي است كه سبزي اش سالها و قرنها زمين را معطر و منور ميسازد و گاه آيتي اندك از قيامت است كه كوهها سست شده و شهر ها مدفون مي گردد.
بيائيم سعي كنيم با خوب بودنمان زمين را زيبا كنيم و معلول نشانه هاي خداوند جهت پاكسازي ما ، نباشيم . چرا كه علاوه بر عذاب تيره سازي هايمان ، گناه انسانها ، حيوانات و جمادات بيگناهي كه با نشانه ها از بين ميروند نيز به دوشمان سنگيني خواهد كرد .
آثاري كه تا قيامت در زمين باقي خواهد ماند . هرچند بيشتر آنها باعث سياهي و نابودي است ولي هر از چند گاه خداوند بوسيله اي و آيتي زمين را متحول و زيبا مي گرداند و آثار شيطان را پاك مي سازد . گاه اين وسيله انساني متعالي است كه سبزي اش سالها و قرنها زمين را معطر و منور ميسازد و گاه آيتي اندك از قيامت است كه كوهها سست شده و شهر ها مدفون مي گردد.
بيائيم سعي كنيم با خوب بودنمان زمين را زيبا كنيم و معلول نشانه هاي خداوند جهت پاكسازي ما ، نباشيم . چرا كه علاوه بر عذاب تيره سازي هايمان ، گناه انسانها ، حيوانات و جمادات بيگناهي كه با نشانه ها از بين ميروند نيز به دوشمان سنگيني خواهد كرد .
گام بعد
دوازده مكان ( جايگاه) مابين قرص كهكشانها و نور مطلق وجود دارد ( چهار رديف سه ستونه ) كه تعدادي از آنها براي من هنوز قابل درك و رويت نيستند .
تا كنون دوزخ ، برزخ ، بهشت و دام شياطين بود و بعدي دو طبقه زير برزخ است كه ظاهراً جايگاه انرژي است ، براي نيرو و شفا دادن همه چيز و همه كس.
بايد آموخت كه چگونه مي توان اين انرژي نا منتها را جذب خود نمود .
تا كنون دوزخ ، برزخ ، بهشت و دام شياطين بود و بعدي دو طبقه زير برزخ است كه ظاهراً جايگاه انرژي است ، براي نيرو و شفا دادن همه چيز و همه كس.
بايد آموخت كه چگونه مي توان اين انرژي نا منتها را جذب خود نمود .
۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه
حسادت پاداش چند برابر آخرت=لذت زود گذر زميني
بارها ديده ايد يا شنيده ايد كه برخي حيوانات جنس نر چگونه پس از جدا شدن فرزندان از ماده ها جهت تصاحب آنها به رقابت برمي خيزند . اگر حس غريزي را كنار بگذاريم و وارد دنياي آنان شويم اين يك حسادت است نسبت به آنچه كه ديگري دارد و ما نداريم ، كه در حيوانات گاهاً مبارزه تا مرگ يكي ادامه پيدا مي كند .
اما انسانها چه ؟ ما كه اشرف مخلوقات قرار داده شديم آيا بايد خود را با پَست ترين موجودات ، هم سطح قرار دهيم ؟
آيا ما از وسيله اي كه توسط خودمان ساخته مي شود پَست تريم ، در حالي بدون اراده ما نه قدرت حركت دارد نه قدرت هيچ كاري ؟
مي پرسيد اشياء كه با هم حسادت نمي كنند . مي گويم چرا . زماني را بياد بياوريد كه از درآميختن خاك و آب ، گِلي ساختيد و با آن ظرفي ساختيد . سپس مدتها از آن ظرف استفاده نموديد . زماني بَعد خاكي را كنار ظرف قرار داديد ، پس از اندك زماني خاك شما را فرا خواند تا آن را با آب تركيب نموده و ظرفي زيبا بسازيد و زماني كه آن را ساختيد به شما تفهيم كرد كه ظرف قبلي لايق شما نيست و بايد آن را از خود دور سازيد و شما نيز چنين كرديد . پس حسادت در اشياء نيز وجود دارد و ما از اشياء هم پَست تريم اگر آن كنيم كه ظرف كرد .
حال كه داستان ظرف را شنيديم و متوجه كار قبيح ظرف دوم شديم ( كنار گذاري ظرفي كه مدتها همراه ما بوده ) ، چه عكس العملي نسبت به ظرف دوم خواهيم داشت ، قطعاً ان را به بدترين شكل تنبيه خواهيم كرد تا به سزاي عملش برسد ، خداوند بلند مرتبه نيز با مخلوق خود انسان كه به ديگران حسادت نمايد چنين خواهد كرد . پس واي بر روزگار حسودان . و چه نيكوست حال قانعان كه هر چه در دنيا مي دهند چند برابر در آخرت پاداش مي گيرند .
چرا ميخواهيم در اِزاء لذت پاداش چند برابر زميني در آخرت ، از يك لذت زود گذر دنيايي استفاده كنيم .
اما انسانها چه ؟ ما كه اشرف مخلوقات قرار داده شديم آيا بايد خود را با پَست ترين موجودات ، هم سطح قرار دهيم ؟
آيا ما از وسيله اي كه توسط خودمان ساخته مي شود پَست تريم ، در حالي بدون اراده ما نه قدرت حركت دارد نه قدرت هيچ كاري ؟
مي پرسيد اشياء كه با هم حسادت نمي كنند . مي گويم چرا . زماني را بياد بياوريد كه از درآميختن خاك و آب ، گِلي ساختيد و با آن ظرفي ساختيد . سپس مدتها از آن ظرف استفاده نموديد . زماني بَعد خاكي را كنار ظرف قرار داديد ، پس از اندك زماني خاك شما را فرا خواند تا آن را با آب تركيب نموده و ظرفي زيبا بسازيد و زماني كه آن را ساختيد به شما تفهيم كرد كه ظرف قبلي لايق شما نيست و بايد آن را از خود دور سازيد و شما نيز چنين كرديد . پس حسادت در اشياء نيز وجود دارد و ما از اشياء هم پَست تريم اگر آن كنيم كه ظرف كرد .
حال كه داستان ظرف را شنيديم و متوجه كار قبيح ظرف دوم شديم ( كنار گذاري ظرفي كه مدتها همراه ما بوده ) ، چه عكس العملي نسبت به ظرف دوم خواهيم داشت ، قطعاً ان را به بدترين شكل تنبيه خواهيم كرد تا به سزاي عملش برسد ، خداوند بلند مرتبه نيز با مخلوق خود انسان كه به ديگران حسادت نمايد چنين خواهد كرد . پس واي بر روزگار حسودان . و چه نيكوست حال قانعان كه هر چه در دنيا مي دهند چند برابر در آخرت پاداش مي گيرند .
چرا ميخواهيم در اِزاء لذت پاداش چند برابر زميني در آخرت ، از يك لذت زود گذر دنيايي استفاده كنيم .
دروغ لحظه اي لذت دنيا = دو امتياز طولاني آخرت
تاكنون احساس كرده ايد در ميان دوگيره فلزي بدام افتاده ايد كه دائماً تنگتر مي شود و هرچه بيشتر دست و پا مي زنيد گيره راحتتر در بدن شما جا ميگيرد تا جائيكه گوشت و استخوان شما را له نموده و تبديل به يك برگه نازك گردد ، اين همان دروغ است . زماني كه دروغي را مي گوييم گيره اي در طرفين روحمان قرار مي دهيم ، و هرچه بر آن اسرار مي كنيم گيره را بيشتر مي بنديم تا جائيكه چيزي از روحمان باقي نمي ماند. پس اگر اين طور است چگونه چندين بار دروغ مي گوييم و با روحمان باقي مي ماند . خدا فرصتهاي بيشماري به ما ميدهد تا روحمان را دوباره بسازيم و ما بارها و بارها اين چنين مي كنيم و تخريبش مي كنيم ، بدون اينكه در باره آن تفكر كنيم كه روزي چند بار روحمان را مي آزاريم ، و در آخرت برعكس اين روحمان است كه جسممان را مي آزارد و به اذن خدا عذاب بر ما نازل مي گردد .آنچنان غير قابل تحمل كه گويي گيره هر روز بارها و بارها بدن ما را در بين خود له مي كند و دوباره بدنمان ساخته مي شود و هرچه التماس مي كنيم و درخواست بازگشت مي كنيم تا عقوبت اعمال كوتاه زمينيمان را نچشيده باشيم خلاصي نخواهيم يافت . ما به دروغ عادت كرده ايم و ترك آن برايمان غير قابل باور به نظر مي آيد و براي آن عنوان دروغ مصلحتي به كار مي بريم ، در حالي كه هرگاه دروغي را انكار نمائيد همان لحظه گيره ها را برداشته ايد و روح خود را آزاد ساخته ايد ، پس هرگاه كه دروغي هر چند كوچك به ذهنمان رسيد ، در كسري از ثانيه به ياد بياوريم كه در آينده بابت دروغمان گيره هايي كه خلاصي از آن نداريم بدن ما را خُرد خواهند ساخت ، در حالي كه اگر راست بگوييم يا حداقل چيزي نگوييم در آخرت هيچ عذابي برايمان نازل نخواهد گشت و علاوه بر آن از نعمات خداوند استفاده خواهيم نمود . پس چرا با دروغي كوچك لحظه اي لذت براي دنياي خود بوجود آوريم و از دو امتياز طولاني مدت آخرت ( دوري از عذاب و استفاده از نعمات ) دور شويم
۱۳۸۶ آذر ۵, دوشنبه
شاه نعمت اله ولي
همسايه حضرت شريف است گر سايه لطيف يا كثيف است
انسان كبير صورت اوست درياب كه معنئي لطيفست
گر روح مدبرش بداني انسان كبير بس ظريفست
با عقل مگو حكايت عشق زيرا كه مزاج او ضعيفست
اين طرفه نگر كه جمله عالم در غايت قوت و نحيفست
معشوق خود است و عاشق خود عشقي كه چو عشق ماعفيفست
دل خلوت خاص سيد ماست كاو خانه خالي و نظيفست
انسان كبير صورت اوست درياب كه معنئي لطيفست
گر روح مدبرش بداني انسان كبير بس ظريفست
با عقل مگو حكايت عشق زيرا كه مزاج او ضعيفست
اين طرفه نگر كه جمله عالم در غايت قوت و نحيفست
معشوق خود است و عاشق خود عشقي كه چو عشق ماعفيفست
دل خلوت خاص سيد ماست كاو خانه خالي و نظيفست
گام بعد
در فاصله ميان بهشت و قرص كهكشانها جايي است كه همانند برزخ محو است و مي توان در آن ارواح سرگردان و شرْ و شياطين را به دام انداخت و ارواح سر گردان را به سمت برزخ هدايت نمود تا در آن آرام گيرند و اما ابليس . . . ء
۱۳۸۶ آبان ۱۷, پنجشنبه
آفرينش
هنگامي كه دست به كاري مي زنيد و چيزي مي آفرينيد چقدر شاد مي شويد و احساس غرور مي كنيد ، حتي اگر ناچيز باشد ، بطور مثال زمانيكه يك لامپ سوخته را تعويض مي نمائيد و آن را
روشن مي كنيد چقدر احساس شادي به شما دست مي دهد و اگر لامپ جديد نيز سوخته باشد چقدر احساس دلسردي مي كنيد و آن را با عصبانيت به دور مي اندازيد حتي شديدتر از لامپ
سوخته اول و اگر سالم بود به همه اطرافيان خود مي گوييد : "ديدي چطور لامپي تهيه كردم و چگونه آن را روشن نمودم از اين كار من لذت برديد اگر توانستيد همچين كاري بكنيد جايزه
داريد " . حال اين كار را يا بزرگترين كاري را كه انسان تا كنون انجام داده مقايسه نمائيد با خلقت آفرينش با تعداد بيشمار جاندارو بي جاني كه خدا آفريده در وهله اول به دو چيز پي
خواهيم برد ابتدا عظمت خدا و دوم هدف از خلقت و اگر در اين زمان كه به بزرگي خدا پي برديد و لي به هنگام گفتن تسبيح او و بر زبان آوردن نام او لرزه بر اندام شما نيافتاد و نترسيديد و مو بر بدنتان راست نشد بدانيد كه هنوز عظمت او
را در نيافته ايد . و چه راحت و چه نابجا مي توان آفرينش را با لامپ مقايسه كرد كه انشا اله براي درك فهم من از هدف آفرينش كاري به خطا نباشد . زماني كه انساني آفريده مي شود خدا
شاد مي گردد چرا كه آفريده اي بوجود آمده تا او را بپرستد و عمل خير انجام دهد تا علاوه بر شاد نمودن خدا اجرش را بگيرد همانند لامپ كه ما را شاد مي گرداند و اجر عملش شادي
ماست . و اگر انسان با وجود هشدارهايي كه به او داده مي شود باز از راه خدا منحرف شده و اعمال ناشايست مي كند مورد عذاب قرار مي گيرد و چه بسا از بين مي رود ، همانند لامپ سوخته
دومي كه پس از تعويض با عصبانيت به دور انداختيم . و انسان شايسته اي كه پاداش خود را مي گيرد خدا به تمامي فرشتگان و آفرينندگان مي گويد ببينيد اين همان اشرف مخلوقات است كه من
آفريدم پس به او سجده كنيد ،همانند لامپي كه تعويض نموديم و با افتخار به اطرافيانمان سالم بودن آن را نويد داديم . پس چه خوب است كه پروردگارمان را از خود خشنود گردانيم تا با
اشاره به ما به تمامي ذرات عالم بگويد ببينيد اين است آنچه كه من اشرف بر شما قراردادم
روشن مي كنيد چقدر احساس شادي به شما دست مي دهد و اگر لامپ جديد نيز سوخته باشد چقدر احساس دلسردي مي كنيد و آن را با عصبانيت به دور مي اندازيد حتي شديدتر از لامپ
سوخته اول و اگر سالم بود به همه اطرافيان خود مي گوييد : "ديدي چطور لامپي تهيه كردم و چگونه آن را روشن نمودم از اين كار من لذت برديد اگر توانستيد همچين كاري بكنيد جايزه
داريد " . حال اين كار را يا بزرگترين كاري را كه انسان تا كنون انجام داده مقايسه نمائيد با خلقت آفرينش با تعداد بيشمار جاندارو بي جاني كه خدا آفريده در وهله اول به دو چيز پي
خواهيم برد ابتدا عظمت خدا و دوم هدف از خلقت و اگر در اين زمان كه به بزرگي خدا پي برديد و لي به هنگام گفتن تسبيح او و بر زبان آوردن نام او لرزه بر اندام شما نيافتاد و نترسيديد و مو بر بدنتان راست نشد بدانيد كه هنوز عظمت او
را در نيافته ايد . و چه راحت و چه نابجا مي توان آفرينش را با لامپ مقايسه كرد كه انشا اله براي درك فهم من از هدف آفرينش كاري به خطا نباشد . زماني كه انساني آفريده مي شود خدا
شاد مي گردد چرا كه آفريده اي بوجود آمده تا او را بپرستد و عمل خير انجام دهد تا علاوه بر شاد نمودن خدا اجرش را بگيرد همانند لامپ كه ما را شاد مي گرداند و اجر عملش شادي
ماست . و اگر انسان با وجود هشدارهايي كه به او داده مي شود باز از راه خدا منحرف شده و اعمال ناشايست مي كند مورد عذاب قرار مي گيرد و چه بسا از بين مي رود ، همانند لامپ سوخته
دومي كه پس از تعويض با عصبانيت به دور انداختيم . و انسان شايسته اي كه پاداش خود را مي گيرد خدا به تمامي فرشتگان و آفرينندگان مي گويد ببينيد اين همان اشرف مخلوقات است كه من
آفريدم پس به او سجده كنيد ،همانند لامپي كه تعويض نموديم و با افتخار به اطرافيانمان سالم بودن آن را نويد داديم . پس چه خوب است كه پروردگارمان را از خود خشنود گردانيم تا با
اشاره به ما به تمامي ذرات عالم بگويد ببينيد اين است آنچه كه من اشرف بر شما قراردادم
آيات خدا
در قرآن بارها و بارها نشانه هايي در نزديكي مان را به ما گوشزد نموده و فرموده اينها را نمي فهمند مگر آنان كه مي انديشند ،پس چه
خوب است سرسري نگذريم و به همه چيز بيانديشيم تا وجود خدا را در آن احساس كنيم . واقعاً اگر كوهها همانند ميخ در زمين استوار
نبودند ، حداقل چيزي كه به ذهن من بي علم ميرسد اينست كه قدم گذاردن به آنها همچون قدم بر روي آب غير ممكن مي شد و همه در
آرزوي دست يافتن به قله كوهها و حتي پشت كوهها مي شديم ، از يك جنبه و از ديد ديگر اعتدال زمين به هم مي خورد چرا كه بادها در
كوهها تشكيل نمي شد و ابرها در ميان آنها بارش نمي كرد تا چشمه براي ما بوجود آيد ، و از ديد ديگر بايد هرلحظه مراقب بوديم تا
سنگهاي كوهها كه در آسمان پراكنده هستند به سرِ ما نخورند و ... و اگر دريا و نعمات آن وجود نداشتند از يك ديد حيات از بين مي
رفت چرا كه آب نبود ، و از ديد ديگر به دليل جدا نبودن خشكيها از هم ، جنگها بيشتر مي شد و انسانها بيشتر در معرض خطر بودند و از
ديد ديگرمعالجه انسان توسط آب نبود و ... و اگر درخت استوار نبود از يك ديد پرندگان آشيانه خود را در زمين مي ساختند كه در
معرض خطر بيشتري بود و از ديد ديگر انسانها كشتي نمي توانستند بسازند تا با آن بر روي آبها گردش كنند و مكانهاي تازه بيابند و از
ديد ديگر نوح آيا زمانيكه وجود خدا را در هرچيز احساس كرديد لذت نمي بريد كه شما آفريده اوييد . و لذت نمي بريد كه خدا شما را همچون ساير
آفريده ها آفريد تا از بودن خود لذت ببريد تا خدا از وجود شما خشنود گردد و لذت نمي بريد كه خدا شما را آفريد و از ميان اين همه
آفريده كه قابل شمارش نمي باشند برگزيده شديد تا به بهشت راه يابيد و لذت نمي بريد كه خدا در وجود شماست
خوب است سرسري نگذريم و به همه چيز بيانديشيم تا وجود خدا را در آن احساس كنيم . واقعاً اگر كوهها همانند ميخ در زمين استوار
نبودند ، حداقل چيزي كه به ذهن من بي علم ميرسد اينست كه قدم گذاردن به آنها همچون قدم بر روي آب غير ممكن مي شد و همه در
آرزوي دست يافتن به قله كوهها و حتي پشت كوهها مي شديم ، از يك جنبه و از ديد ديگر اعتدال زمين به هم مي خورد چرا كه بادها در
كوهها تشكيل نمي شد و ابرها در ميان آنها بارش نمي كرد تا چشمه براي ما بوجود آيد ، و از ديد ديگر بايد هرلحظه مراقب بوديم تا
سنگهاي كوهها كه در آسمان پراكنده هستند به سرِ ما نخورند و ... و اگر دريا و نعمات آن وجود نداشتند از يك ديد حيات از بين مي
رفت چرا كه آب نبود ، و از ديد ديگر به دليل جدا نبودن خشكيها از هم ، جنگها بيشتر مي شد و انسانها بيشتر در معرض خطر بودند و از
ديد ديگرمعالجه انسان توسط آب نبود و ... و اگر درخت استوار نبود از يك ديد پرندگان آشيانه خود را در زمين مي ساختند كه در
معرض خطر بيشتري بود و از ديد ديگر انسانها كشتي نمي توانستند بسازند تا با آن بر روي آبها گردش كنند و مكانهاي تازه بيابند و از
ديد ديگر نوح آيا زمانيكه وجود خدا را در هرچيز احساس كرديد لذت نمي بريد كه شما آفريده اوييد . و لذت نمي بريد كه خدا شما را همچون ساير
آفريده ها آفريد تا از بودن خود لذت ببريد تا خدا از وجود شما خشنود گردد و لذت نمي بريد كه خدا شما را آفريد و از ميان اين همه
آفريده كه قابل شمارش نمي باشند برگزيده شديد تا به بهشت راه يابيد و لذت نمي بريد كه خدا در وجود شماست
۱۳۸۶ آبان ۱۶, چهارشنبه
كلام خدا
بي احترامي به كلام خدا شرك است . به هر زباني و مربوط به هر دوره اي كه باشد . اگر كسي مي گويد كتاب انجيل و تورات تماماً
دروغ اصل و ... قطعاً مرتكب دروغ بستن به خدا شده است . براي اثبات اين گفته ، كافي است از متني از قرآن در هر كتابي و كاغذي يا
شيئي فقط يك حرف مثلاً " و " را جدا نموده و به عالمي واجد شرايط كه خود قبولش داريد ، بطور مثال مرجع تقليد خود نشان بدهيد و
بگوييد اين واو حرفي از كلام خداست كه من از متني كه به نيت قرآن نوشته شده بوده جدا نموده ام و ميگويم كه چون اين حرف به تنهايي
هيچ معنايي ندارد پس دروغ است و كلام خدا نيست . اگر آن عالم فقيه به شما گفت شما درست مي گوييد پس ساير كتب آسماني نيز قابل
بي احترامي است . در حالي كه اگر به اعتقاد شما حتي اگر 99 درصد از كتابهاي ساير اديان نيز تحريف شده باشد و فقط يك حرف " و "
آن به حقيقت از خدا باقي مانده باشد و آن حرف به نيت كلام الهي در كتاب نوشته شده باشد ، شما اجازه نداريد آن را در زير پاي خود
قرار داده يا به آن بي احترامي نموده و يا به آن دروغ ببنديد، چرا كه تنها يك حرف از آن كتاب فرموده خداست و قابل احترام . پس اگر
توانايي تميز كلمات الهي ساير كتب اديان را از كلمات ساختگي نداريد جهت عدم گمراهي خود و به شرك نيافتادن فقط آن را نخوانيد . و
هرگز به آن بي احترامي ننمائيد يا به آن دروغ نبنديد كه ممكن است يك كلمه از آن كتاب متعلق به خدا باشد و تحريف نشده باشد
دروغ اصل و ... قطعاً مرتكب دروغ بستن به خدا شده است . براي اثبات اين گفته ، كافي است از متني از قرآن در هر كتابي و كاغذي يا
شيئي فقط يك حرف مثلاً " و " را جدا نموده و به عالمي واجد شرايط كه خود قبولش داريد ، بطور مثال مرجع تقليد خود نشان بدهيد و
بگوييد اين واو حرفي از كلام خداست كه من از متني كه به نيت قرآن نوشته شده بوده جدا نموده ام و ميگويم كه چون اين حرف به تنهايي
هيچ معنايي ندارد پس دروغ است و كلام خدا نيست . اگر آن عالم فقيه به شما گفت شما درست مي گوييد پس ساير كتب آسماني نيز قابل
بي احترامي است . در حالي كه اگر به اعتقاد شما حتي اگر 99 درصد از كتابهاي ساير اديان نيز تحريف شده باشد و فقط يك حرف " و "
آن به حقيقت از خدا باقي مانده باشد و آن حرف به نيت كلام الهي در كتاب نوشته شده باشد ، شما اجازه نداريد آن را در زير پاي خود
قرار داده يا به آن بي احترامي نموده و يا به آن دروغ ببنديد، چرا كه تنها يك حرف از آن كتاب فرموده خداست و قابل احترام . پس اگر
توانايي تميز كلمات الهي ساير كتب اديان را از كلمات ساختگي نداريد جهت عدم گمراهي خود و به شرك نيافتادن فقط آن را نخوانيد . و
هرگز به آن بي احترامي ننمائيد يا به آن دروغ نبنديد كه ممكن است يك كلمه از آن كتاب متعلق به خدا باشد و تحريف نشده باشد
۱۳۸۶ مهر ۳۰, دوشنبه
گام بعد
در ميان ديوار هاي سمت راست و چپ منطقه اي كه خالي بنظر مي رسد ، برزخ است كه تمام ارواح انسانها در آن قرار دارند . ولي همانند ديوار ها بنظر نمي آيند از ابتداي خلقت تا كنون تمامي ارواح اموات حضور دارند و به فراخور حالشان ايام مي گذرند به رنج و عذاب يا در راحتي و آسايش . تا كنون سعي نكرده ام به آنجا وارد شوم چرا كه حضورم را بيگانه ميدانم و ناشايست . ولي با دعوت روحي كه مي خواهيد او به خارج از برزخ آمده و مي تواند با شما گفتگو نمايد، كه البته اين كار باعث رنجش آنها مي شود . با توجه به درجه و جايگاهِ هر روح ، اطلاعاتي كه از گذشته و آينده دارند متفاوت مي باشد ، هر چه مقرب تر باشند بيشتر و بالعكس . همينطور در مورد خروج اختياري آنها از برزخ و گردش در عالم ، متفاوت مي باشد. چهره آنها نيز همانند زماني كه فوت نموده اند باقي مي ماند و با همان لباس تدفين و كساني كه عريان به زير خاك رفته اند ، عورت خود را مي پوشانند . و چه بد است حال كافران با زشت ترين سيما در عذابند و همه و همه اينجا هستند در انتظار روز موعود. انشاء الله كه همگي مورد عفو خدا قرار بگيرند ازهابيل تا قيامت
۱۳۸۶ مهر ۲۰, جمعه
ترجمه استاد مهدي الهي قمشه اي
و آنان كه امر پروردگارشان را اجابت مي كنند ، و نماز را بپا داشته اند ، و كارشان در ميانِ آنها به مشورت انجام مي شود ؛ و از آنچه روزي آنها كرده ايم انفاق مي كنند * و آنان كه چون ظلمي بر آنها رسد ياري مي طلبند * انتقام بدي ، مانند آن ، بدي است ؛ هر كس عفو كند و اصلاح نمايد ، اجر او بر خدا است و خدا ستمكاران را دوست نمي دارد * و هر كس پس از ظلمي كه بر او رفته است ياري طلبد ، بر او مؤاخذه اي نيست * راهِ مؤاخذه تنها بر آنهايي است كه به مردم ظلم مي كنند ، و در زمين به ناحق شرارت مي انگيزد ؛ براي آنها عذاب دردناكي است * و هر كه صبر كند و ببخشد ، اين از كارهاي پر ارزش است
آيات 38 الي 43 سوره مباركه الشوري
آيات 38 الي 43 سوره مباركه الشوري
۱۳۸۶ مهر ۱۳, جمعه
ترجمه استاد مهدي الهي قمشه اي
گفت پروردگارا من و برادرم را بيامرز و در رحمت خود داخل گردان ، كه تو مهربانترين مهرباناني * آري آنان كه گوساله را گرفتند ، بزودي غضبي از پروردگارشان و خواري در حيات دنيا به آنها خواهد رسيد و ما اين چنين دروغگويان را كيفر خواهيم كرد * و آنان كه مرتكب عمل زشت شدند ،سپس توبه كردند و ايمان آوردند ؛ بيقين ، پروردگار تو بعد از آن بخشنده و مهربان است
آيه هاي 151 الي 153 سوره مباركه الاعراف
آيه هاي 151 الي 153 سوره مباركه الاعراف
۱۳۸۶ مهر ۳, سهشنبه
مي شود اين گونه ديد
شياطين راههاي بسياري براي غلبه بر انسانها مي دانند ، چرا كه از بدو خلقت انسان بر ما چيره شدند و همه ما را با انواع روشها آزمودند . بعضي ها كه به گفته قرآن هدايت نمي شوند ، نيازي به نفوذ ندارند ، بلكه خودشان همراه و همپاي شيطانند و ابليس از وجود آنها لذت مي برد . ولي گروهي كه ابليس را به زحمت مي اندازند ، چند دسته اند ؛ بعضي ها (اغلب جوانان) بسيار به گروه اول نزديكترند و به راحتي به آن گروه مي پيوندند . هر چه ايمان قوي تر و اعتقاد به روز قيامت بيشتر باشد ، كار شياطين سختر مي گردد . همانند مراكز علمي ما كه هرچه سطح آن بالاتر مي رود معلم براي آموزش تواناتر مي باشد ، هرچه روح آدمي والاتر باشد شياطيني كه براي او احظار مي شوند بزرگتر و داراي ارزش بالاتري مي باشند و واي به حال ما كه شيطانمان هم اندازه خودمان است نه به بزرگي ابليس ، با خُنُك نسيمي دل مي سپاريم و با او به پرواز در مي آييم ، اِنگار كه هيچگاه نخواهيم مُرد و حسابي نخواهد بود ، و واي به حال ما كه نميكوشيم تا روحمان را اعتلا بخشيم، چرا كه فرصت اندك است و محاسبه دقيق
و روح آنقدر اوج مي گيرد كه يكايك شياطين را پشت سر مي گذارد تا ابليس و اوست كه از راه دوستي وارد مي شود . پس از اينهمه سختي كه پشت سر گذاشتي چه شيرين است لذت دوستي و تو نمي داني كه اين دوست چه در زير سر دارد . اگر روحت ضعيفتر باشد سريعتر و اگر قوي تر باشد آرامتر در تو نفوذ خواهد كرد ، آنچنان كه گوئي او خود توست و تو اوئي ، و اينجاست كه به بدترين نقطه جهنم خواهي رفت ؛ حتي بدتر از جايگاه گروه اول. زيرا كه عالِم مي پذيرد آنچه را كه نبايد بپذيرد . و چه نيكوست حال آنان كه از سدّ ابليس مي گذرند ، دريا دل ، خدا ترس ، مردم دار ، انسان ساز ، و . . . . پس در اين ايام كه درهاي رحمت به رويمان باز است ، دعا كنيم تا جزء گروه ضالّين نباشيم ، از سستي خود بكاهيم ، خواهشهاي دنيايي دلِمان را نشنويم ، كارهايمان براي رضاي او باشد ، انتظار پاداش دنيايي و اخروي نداشته باشيم ، حقايق را ببينيم ، و بالاخره از گزند شياطين و ابليس در امان باشيم ، تا انشا اله محو الي اله شويم كه نيست خدايي جز خداوند بزرگ مرتبه و بلند
و روح آنقدر اوج مي گيرد كه يكايك شياطين را پشت سر مي گذارد تا ابليس و اوست كه از راه دوستي وارد مي شود . پس از اينهمه سختي كه پشت سر گذاشتي چه شيرين است لذت دوستي و تو نمي داني كه اين دوست چه در زير سر دارد . اگر روحت ضعيفتر باشد سريعتر و اگر قوي تر باشد آرامتر در تو نفوذ خواهد كرد ، آنچنان كه گوئي او خود توست و تو اوئي ، و اينجاست كه به بدترين نقطه جهنم خواهي رفت ؛ حتي بدتر از جايگاه گروه اول. زيرا كه عالِم مي پذيرد آنچه را كه نبايد بپذيرد . و چه نيكوست حال آنان كه از سدّ ابليس مي گذرند ، دريا دل ، خدا ترس ، مردم دار ، انسان ساز ، و . . . . پس در اين ايام كه درهاي رحمت به رويمان باز است ، دعا كنيم تا جزء گروه ضالّين نباشيم ، از سستي خود بكاهيم ، خواهشهاي دنيايي دلِمان را نشنويم ، كارهايمان براي رضاي او باشد ، انتظار پاداش دنيايي و اخروي نداشته باشيم ، حقايق را ببينيم ، و بالاخره از گزند شياطين و ابليس در امان باشيم ، تا انشا اله محو الي اله شويم كه نيست خدايي جز خداوند بزرگ مرتبه و بلند
۱۳۸۶ مهر ۲, دوشنبه
ترجمه استاد مهدي الهي قمشه اي
آنان كه لقاي خدا را تكذيب كردند ، البته زيان كار شدند ، تا آنگاه كه قيامت ناگهان بر آنها فرا رسد، گويند :واي بر ما ، بر آنچه درباره آن كوتاهي كرديم ! پس بار گناهان خويش را بر پشت گيرند . چه بد است بار گراني كه به دوش مي گيرند * زندگي دنيا جز بازيچه و هوسراني هيچ نيست ، و همانا سراي ديگر اهل تقوا را نيكوتر است . آيا تعقل و انديشه نمي كنيد ؟
آيات 31و32 سوره مباركه الانعام
آيات 31و32 سوره مباركه الانعام
۱۳۸۶ شهریور ۲۷, سهشنبه
ترجمه استاد مهدي الهي قمشه اي
آيا نديدي كه خدا آنچه را در آسمانها و زمين است ميداند؟ هيچ گاه سه كس با هم رازي نگويند ، جز آنكه خدا چهارم آنها است ؛ و نه پنج كس ، جز آنكه او ششم آنها است ؛ و نه كمتر از آن ، و نه بيشتر ؛ جز آنكه هر كجا باشند خدا با آنها است ، سپس روز قيامت آنان را از اعمالشان آگاه خواهد ساخت ، كه خدا به كليه امور عالم دانا است
آيه 7 سوره مباركه المجادله
آيه 7 سوره مباركه المجادله
۱۳۸۶ شهریور ۲۵, یکشنبه
ترجمه استاد مهدي الهي قمشه اي
پاداش آنها نزد خدايشان باغ هاي بهشت جاودان است كه نهرها زير درختانش جاري است ، و در آن بهشت ابد جاودان متنعمند ، و خدا از آنها خشنود و آنها هم از خدا راضي هستند ، و اين بهشت مخصوص كسي است كه از خدا ترسيد
آيه 8 سوره مباركه البينه
آيه 8 سوره مباركه البينه
۱۳۸۶ شهریور ۲۱, چهارشنبه
ترجمه استاد مهدي الهي قمشه اي
شفاعت نزد خدا سودمند نيست ، جز براي كسي كه او خود اذن دهد ، تا چون اضطراب از دلهاي آنان بر طرف شود ، مي گويند : پروردگارتان چه فرموده است؟ پاسخ گويند : حق را ، و او بلند مرتبه و بزرگوار است * بگو : از آسمانها و زمين چه كسي به شما روزي مي دهد؟ بگو : خداي يكتا ، و ما يا شما بر هدايت يا در ضلالت آشكار هستيم * بگو : شما از جرم ما سئوال نمي شويد ، ما مسئول كردار شما نخواهيم بود * بگو : پروردگار ما ، همه ما را جمع مي كند آن گاه در ميان ما بحق داوري خواهد كرد ، كه او داور و دانا است
آيات 23الي 26 سوره مباركه سباء
آيات 23الي 26 سوره مباركه سباء
۱۳۸۶ مرداد ۳۱, چهارشنبه
شاه نعمت اله ولي
آبروي ما زاشك چشم ماست
همچو ما با آبروئي خود كجاست
بحر عشق ما كرانش هست نيست
غرقه اي داند كه با ما آشناست
حال ما گر عاشقي پرسد بگو
رند مستي فارغ از هر دو سراست
بينوائي كو گداي كوي اوست
نزد درويشان گدائي پادشاست
غير عشق او حكاياتست و بس
جز هواي او دگر باد هواست
درد بايد درد بايد درد درد
درد دل ميكش كه درد دل دواست
نعمت اله درد دردش نوش كرد
آفرين بروي كه او همدرد ماست
همچو ما با آبروئي خود كجاست
بحر عشق ما كرانش هست نيست
غرقه اي داند كه با ما آشناست
حال ما گر عاشقي پرسد بگو
رند مستي فارغ از هر دو سراست
بينوائي كو گداي كوي اوست
نزد درويشان گدائي پادشاست
غير عشق او حكاياتست و بس
جز هواي او دگر باد هواست
درد بايد درد بايد درد درد
درد دل ميكش كه درد دل دواست
نعمت اله درد دردش نوش كرد
آفرين بروي كه او همدرد ماست
۱۳۸۶ مرداد ۱۷, چهارشنبه
گام بعد
مجدداً سعي كردم به ديوار سفيد كه در سمت چپ قرارداشت نفوذ كنم كه نشد . در آرزوي ورود بودم كه ناگهان در تونلي قرار گرفتم و باسرعت به جلو رفتم، بعد از مدتي از تونل خارج شدم در روبرويم دشت سبز و خرمي وسيعي بود كه در انتهاي آن درياي عظيمي وجود داشت با رنگِ آبيِ زيبايي . در دوردست سمت راست ساختماني مشخص بود به آن رسيدم . در پاي راه پله اش اسبي بود زيبا بر آن سوار شدم و وارد ساختمان شدم . در طبقه همكف تعدادي ( سيزده نفر ) موجود از هر نوع ( شبيه انسان ) و به جنس مؤنث وجود داشت كه بسيار زيبا بودند به سمت هر كدام كه نزديك شدم پارچه اي ( حريري ) كه آنها را پوشانده بود به شكل چتر برخواسته و هر دو ما را در بر مي گرفت . در بيرون ساختمان آرزوي سيب كردم كه در برابرم ظاهر شد ولي اجازه خوردنش را نداشتم با ناكامي بازگشتم . ولي به شوق ديدار آنجا بارها و بارها و بارها به آنجا شتافتم ، امّا سير نشدم
۱۳۸۶ مرداد ۱۳, شنبه
شاه نعمت اله ولي
بحر عشقش را كران پيدا نشد
واصل درياي او جز ما نشد
در سرابستان مستان ره نبرد
هر كه چون ما سوبسو جويا نشد
ديده ما تا نظر از وي نيافت
چشم نابيناي ما بينا نشد
جان ما تا مبتلاي او نگشت
كار دل در عاشقي والا نشد
سرفرازي در ميان ما نيافت
هر كه را سر در سر سودا نشد
در حريم عشق عاشق ره نبرد
در ره عشق تو تا پويا نشد
هر پريشان كو نشد در جمع ما
دولت پنهانيش پيدا نشد
هر كه آمد سوي ما سرمست رفت
هيچكس تشنه از اين دريا نشد
تا حديث عشقبازي گفته اند
همچو سيد ديگري گويا نشد
واصل درياي او جز ما نشد
در سرابستان مستان ره نبرد
هر كه چون ما سوبسو جويا نشد
ديده ما تا نظر از وي نيافت
چشم نابيناي ما بينا نشد
جان ما تا مبتلاي او نگشت
كار دل در عاشقي والا نشد
سرفرازي در ميان ما نيافت
هر كه را سر در سر سودا نشد
در حريم عشق عاشق ره نبرد
در ره عشق تو تا پويا نشد
هر پريشان كو نشد در جمع ما
دولت پنهانيش پيدا نشد
هر كه آمد سوي ما سرمست رفت
هيچكس تشنه از اين دريا نشد
تا حديث عشقبازي گفته اند
همچو سيد ديگري گويا نشد
خدا بزرگ است
خدايا تو آن بزرگي كه وقتي مي گويم اله اكبر ، از عزمتت لرزه اي بر اندامم مي افتد و خود را آنقدر كوچك مي يابم كه همچون ريگي در كف اقيانوس بيكران. و تو آنقدر پاكي كه وقتي مي گويم سبحان اله ، تمامي موجودات از برابر ديدگانم مي گذرند كه پاكند و من ذليل و گناهكارم . و تو را آنقدر شكر گذار است كه وقتي مي گويم الحمد لاله ، احساس مي كنم صدايم در ميان صداي ستايش جانداران و اشياء گم است .ولي قطعا"اينگونه نيست . من كوچك و كوچكتر از هر ذره اي هستم ولي تو مرا بزرگ آفريده اي بزرگتر از هر خلقتي . من گناهكارم و دوزخي ولي تو گفته اي صد بار اگر توبه شكستي باز آ . صدايم ضعيف است ولي تو همه گوشي و مرا ميشنوي
خدايا مرا آنچنان گردان كه فقط از تو بترسم تا بنده دنيا نشوم
خدايا مرا پاك گردان تا بتوانم تو را ببينم
خدايا مرا تا پايان عمر شكر گذارت گردان تا همواره زبانم جز شكر تو نگويد
خدايا مرا آنچنان گردان كه فقط از تو بترسم تا بنده دنيا نشوم
خدايا مرا پاك گردان تا بتوانم تو را ببينم
خدايا مرا تا پايان عمر شكر گذارت گردان تا همواره زبانم جز شكر تو نگويد
هيچ وقت دير نيست
نادِ عليًّاً مَظهَرَ العَجائِب
تَجِدهُ عَوناً لََکَ في النوائِبِ
لي ِاليَ اللهِ حاجَتي و عَلَيهِ مُعَوَّّلي
کُلَّّما َامَرتَه و رَميتُ مُنقَضي في ظِلِ الله و يُظلِِلِ الله لي اَدعوکَ
کُلًّ هُمٍّ و غَمٍّ سَيَنجَلي
بِعَضَمَتِکَ يا الله
بِنُبُوَتِکَ يا محمد
بِوَلايَتِکَ يا عليُّ
يا عليُّ يا عليُّ
ادرکني
بحقِّ لُطفِکَ الخفيِّ
الله اَکبَرَ
اَنَا مِن شَرِ اَعدائِکَ بَرِيءٌ
اَللهُ صَمَدي مِن عِندِکَ مَدَدي و عَلَيکَ مُعتَمِدي
بِحَقِّ ايّاک نعبد و ايّاک نَستَعينُ
يا اَبَا الغَيثِ اَغِثني
يا اَبَا الحََسَنَينِ اَدرِکني
يا سَيفَ اللهِ ادرکني
يا بابَ اللهِ ادرکني
يا وَلِيَّ الله ادرکني
بِحَقِّ لُطفِکَ الخَفِيِّ
يا قَهّارُ تَقَهَّرتَ بِالقَهرِ والقَهرُ في قَهرِ قَهرّکَ
يا قَهّارُ يا قاهِرَ العَدُّوِّ
يا والِيَ الوَليِّ
يا مَظهَرَ العَجائِبِ يا مُرتَضي عليٌّ
رَمَيتَ مَن بَغي عَلَيَّ بِسَهمِ اللهِ و سَيفَ اللهِِ القاتِلِ
اُفَوِّضُ اَمري اِلَي اللهِ
اِنَّ اللهَ بَصيرٌ بِالعِبادِ
و ِالهُکُم اِلهٌ واحِدٌ لا الهَ اِلاَّ هُوَ الرَّحمنُ الرحيمُ
ادرکني يا غياثَ المُستَغيثينَ
يا دَليلَ المُتَحَيِّرينَ
يا امانَ الخائفينَ
يا مُعينَ المُتوَکِّلينَ
يا راحِمَ المَساکينَ
يا اِلهَ العالمينَ
بِرَحمَتِکَ و صَلَي اللهُ عَلي سَيِّدِنا محمدٍ و الِهِ اَجمَعينَ
والحَمدُلِلهِ ربِّ العالَمينَ .
تَجِدهُ عَوناً لََکَ في النوائِبِ
لي ِاليَ اللهِ حاجَتي و عَلَيهِ مُعَوَّّلي
کُلَّّما َامَرتَه و رَميتُ مُنقَضي في ظِلِ الله و يُظلِِلِ الله لي اَدعوکَ
کُلًّ هُمٍّ و غَمٍّ سَيَنجَلي
بِعَضَمَتِکَ يا الله
بِنُبُوَتِکَ يا محمد
بِوَلايَتِکَ يا عليُّ
يا عليُّ يا عليُّ
ادرکني
بحقِّ لُطفِکَ الخفيِّ
الله اَکبَرَ
اَنَا مِن شَرِ اَعدائِکَ بَرِيءٌ
اَللهُ صَمَدي مِن عِندِکَ مَدَدي و عَلَيکَ مُعتَمِدي
بِحَقِّ ايّاک نعبد و ايّاک نَستَعينُ
يا اَبَا الغَيثِ اَغِثني
يا اَبَا الحََسَنَينِ اَدرِکني
يا سَيفَ اللهِ ادرکني
يا بابَ اللهِ ادرکني
يا وَلِيَّ الله ادرکني
بِحَقِّ لُطفِکَ الخَفِيِّ
يا قَهّارُ تَقَهَّرتَ بِالقَهرِ والقَهرُ في قَهرِ قَهرّکَ
يا قَهّارُ يا قاهِرَ العَدُّوِّ
يا والِيَ الوَليِّ
يا مَظهَرَ العَجائِبِ يا مُرتَضي عليٌّ
رَمَيتَ مَن بَغي عَلَيَّ بِسَهمِ اللهِ و سَيفَ اللهِِ القاتِلِ
اُفَوِّضُ اَمري اِلَي اللهِ
اِنَّ اللهَ بَصيرٌ بِالعِبادِ
و ِالهُکُم اِلهٌ واحِدٌ لا الهَ اِلاَّ هُوَ الرَّحمنُ الرحيمُ
ادرکني يا غياثَ المُستَغيثينَ
يا دَليلَ المُتَحَيِّرينَ
يا امانَ الخائفينَ
يا مُعينَ المُتوَکِّلينَ
يا راحِمَ المَساکينَ
يا اِلهَ العالمينَ
بِرَحمَتِکَ و صَلَي اللهُ عَلي سَيِّدِنا محمدٍ و الِهِ اَجمَعينَ
والحَمدُلِلهِ ربِّ العالَمينَ .
۱۳۸۶ تیر ۲۵, دوشنبه
گام بعد
به بالا ميروم ، جائيكه كهكشانها زير پاي من هستند و با ترس و تأمل به بالاي سرم نگاه مي كنم درسمت راست ديواري است معلق كه از دو سو تا بي نهايت ادامه دارد با رنگي كدرو در سمت چپ ديواري با همان توصيف ولي روشن و در ميان اين دو محدوده كوچكتري كه ظاهراً فضاي خالي است . بالاتر مي روم تا به آنها برسم ،موجوداتي كه كوتاه قد بودند تا اين محدوده ميتوانند بيايند ولي نميتوانند به ديوار ها برسند ، ولي موجودات بزرگتر بالاتر از ديوار نيز مي روند . مابين قرص كهكشانها و ديوارها فاصله خالي است كه نميدانم چيست به سمت ديوار سمت چپ كه نوراني است ميروم و به درب آن ميرسم اينجا حال مرا دگرگون ميكند و نسيمي خوش عطر دارد ولي من كه از همه چيز عبور مي كردم نميتوانم وارد شوم ، با نا اميدي به سمت ديوار سمت راست ميروم و به راحتي وارد آن مي شوم .همه جا تيره است تپه اي كثيف و بد بو جلوي مرا گرفته كه از آن با لا ميروم در پشت آن مردابي است به سمتش مي روم كه ناگهان مرا به زير خود مي كشد مايعي لجن گونه و بدبو و داغ است كه زير آن حالت خفگي دارم و لي خفه نمي شوم و بايد تحمل كنم . بالا مي آيم و ادامه نمي دهم و باز مي گردم شايد بتوانم وارد ديوار روشن شوم
۱۳۸۶ تیر ۲۴, یکشنبه
شيرينترين خنده
شيرينترين خنده زمانيست كه تولد فرزند را به پدر و مادر مي گويند
و زمانيكه نوزاد به روي پدر و مادرش مي خندد
و زمانيكه كودك موضوعي را با خنده براي والدين تعريف مي كند
و زمانيكه جواني مدرك تحصيليش را با موفقيت مي گيرد
و زمانيكه نامزدي براي نامزدش مي خندد
و زمانيكه همسري لبخند رضايت براي همسرش دارد
و زمانيكه همكاري لبخند رضايت دارد
و زمانيكه والدين از فرزند رشيدشان خورسندند
و زمانيكه بازنشستگي مي آيد
و زمانيكه مرگ آغوشش را براي مؤمن باز ميكند
و شيرينترين خنده براي روح مومن است در برزخ
و زمانيكه نوزاد به روي پدر و مادرش مي خندد
و زمانيكه كودك موضوعي را با خنده براي والدين تعريف مي كند
و زمانيكه جواني مدرك تحصيليش را با موفقيت مي گيرد
و زمانيكه نامزدي براي نامزدش مي خندد
و زمانيكه همسري لبخند رضايت براي همسرش دارد
و زمانيكه همكاري لبخند رضايت دارد
و زمانيكه والدين از فرزند رشيدشان خورسندند
و زمانيكه بازنشستگي مي آيد
و زمانيكه مرگ آغوشش را براي مؤمن باز ميكند
و شيرينترين خنده براي روح مومن است در برزخ
۱۳۸۶ تیر ۲۳, شنبه
آرزِوهاي دراز و باطل
دوست داشتم آنقدر خدا به من ثروت مي داد كه تمام فقراي دنيا را سير ميكردم
ولي خدا اين قدرت را به برخي داد ولي چرا آنها اين كار را نكردند ؟
احتمالأ يك دليلش اينه كه انسانها معني سير شدن را نميفهمند (نمي دانند كِي سير مي شوند )
همچنين بعضي ها وقتي سير مي شوندبه ياد چپاول ديگران مي افتند
همچنين اكثر انسانها هيچ حركتي از خود نشان نمي دهند تا خدا به آنان بركتي دهد تا نيازي به ما نداشته باشند
همچنين سرنوشت انسانها در دست خداست و ما نميتوانيم تمامي آنها را بي نياز سازيم
. . . .
پس بهتره به سرمايه اي كه دارم قانع باشم و طمع ثروت بي نهايت را دور بياندازم ،چرا كه ممكن است گنجايش آنرا نداشته باشم و خمس اموالم را بپردازم و انفاق نمايم باشد كه رستگار شوم
دوست داشتم در بيقوله اي دور افتاده زندگي ميكردم تا از زرق و برق دنيا دور باشم و به خدا نزديكتر
ولي چرا آنها كه توانستند نكردند ؟
احتمالأ يك دليلش اينه كه بايد در جمع باشيم و به انسانها خدمت كنيم
همچنين در زمان آزادي ، تَقيه كردن درست نيست
همچنين در ميان گناهان بودن و به آنها پشت كردن ايمان مي خواهد نه دور از همه چيز و در خلوت بودن
همچنين خدا نعمات را براي استفاده آفريده تا شكرش را بجاي آوريم نه به آنها پشت نمائيم كه كفران خواهد بود
. . . .
پس بهتره تمام نيرويم را جمع كنم تا با اميد به زندگي ِشيرينم در شلوغي ادامه دهم و در خدمت خلايق باشم و شكرگذار نعمات الهي
دوست داشتم آنقدر
ولي خدا اين قدرت را به برخي داد ولي چرا آنها اين كار را نكردند ؟
احتمالأ يك دليلش اينه كه انسانها معني سير شدن را نميفهمند (نمي دانند كِي سير مي شوند )
همچنين بعضي ها وقتي سير مي شوندبه ياد چپاول ديگران مي افتند
همچنين اكثر انسانها هيچ حركتي از خود نشان نمي دهند تا خدا به آنان بركتي دهد تا نيازي به ما نداشته باشند
همچنين سرنوشت انسانها در دست خداست و ما نميتوانيم تمامي آنها را بي نياز سازيم
. . . .
پس بهتره به سرمايه اي كه دارم قانع باشم و طمع ثروت بي نهايت را دور بياندازم ،چرا كه ممكن است گنجايش آنرا نداشته باشم و خمس اموالم را بپردازم و انفاق نمايم باشد كه رستگار شوم
دوست داشتم در بيقوله اي دور افتاده زندگي ميكردم تا از زرق و برق دنيا دور باشم و به خدا نزديكتر
ولي چرا آنها كه توانستند نكردند ؟
احتمالأ يك دليلش اينه كه بايد در جمع باشيم و به انسانها خدمت كنيم
همچنين در زمان آزادي ، تَقيه كردن درست نيست
همچنين در ميان گناهان بودن و به آنها پشت كردن ايمان مي خواهد نه دور از همه چيز و در خلوت بودن
همچنين خدا نعمات را براي استفاده آفريده تا شكرش را بجاي آوريم نه به آنها پشت نمائيم كه كفران خواهد بود
. . . .
پس بهتره تمام نيرويم را جمع كنم تا با اميد به زندگي ِشيرينم در شلوغي ادامه دهم و در خدمت خلايق باشم و شكرگذار نعمات الهي
دوست داشتم آنقدر
۱۳۸۶ تیر ۲۰, چهارشنبه
شاه نعمت اله ولي
ما را بغير او نبود التفات هيچ
زيرا كه نيست جز كرم او نجات هيچ
خضر و هواي چشمه آب حيات و ما
نبود بجز زلال وصالش حيات هيچ
اي جان هميشه شادي تو باد درد دل
وي دل مباد جز غم عشقش دوات هيچ
هيچ است اين جهان و تو دل را در آن مپيچ
وين بند پيچ پيچ مپيچان بپات هيچ
در حضرتي گريز كه روحانيون قدس
جز حضرتش دگر نكنند التفات هيچ
در عرصهء ممالك او هر دو كون پست
با ملك كبريائي او كاينات هيچ
سيد تو جان بباز بعشقش كه غير او
شايسته نيست در دو جهان خونبهات هيچ
زيرا كه نيست جز كرم او نجات هيچ
خضر و هواي چشمه آب حيات و ما
نبود بجز زلال وصالش حيات هيچ
اي جان هميشه شادي تو باد درد دل
وي دل مباد جز غم عشقش دوات هيچ
هيچ است اين جهان و تو دل را در آن مپيچ
وين بند پيچ پيچ مپيچان بپات هيچ
در حضرتي گريز كه روحانيون قدس
جز حضرتش دگر نكنند التفات هيچ
در عرصهء ممالك او هر دو كون پست
با ملك كبريائي او كاينات هيچ
سيد تو جان بباز بعشقش كه غير او
شايسته نيست در دو جهان خونبهات هيچ
۱۳۸۶ تیر ۱۵, جمعه
گام بعد
كهكشانها تا كجا ادامه دارند و ما كجاي آن قرار داريم ؟
بر خواستم و بالا رفتم ، آنقدر بالا و آنقدر سريع كه كره زمين اندازه يك گردو شد . بالا را نگاه مي كنم و اطراف را واي خداي من چقدر ستارة پر نور . همينكه فكر ميكنم ما در كجاي گيتي هستيم ، خود را در بالاي صفحه اي همانند يك قرص ( پزشكي ) قطور مي بينم ، كه همه اش نور متخلخل است . اينجا كل ستاركان و سيارات و كهكشانها هستند و كره زمين دقيقاً در مركز اين قرص است . از خود مي پرسم آيا موجودات ديگري در اين فضا وجود دارند در شمال غربي قرص و در ميانه مركز و انتهاي قرص جايي وجود دارد كه موجوداتي در آن زندگي ميكنند كه مي توانند به راحتي در تمامي قرص نور حركت كنند ، سرزمينشان همانند ما سرسبز است و اندامي كوتاه ( همانند كوتوله ها ) و پشمالو و فَربه دارند . متوجه حضور من شده اند و علاقه اي به حضور من ندارند و با اين كه نميتوانند ، سعي در راندن من دارند .باز ميگردم ، در شمال شرقي قرص كمي نزديكتر به قطر خارجي ، جايي وجود دارد كه موجوداتي با اندام باريك ولي زيبا و متبلور و بلند قد هستند ، آنها نيز مي توانند در تمامي قرص گردش كنند و متوجه حضور من شده اند و مرا فرا مي خوانند جالب است كه مي توانيم همديگر را حس كنيم . سرزمينشان با ما تفاوت بسياري دارد و سعي دارند مرا نزد خود نگاه دارند ، كه باز ميگردم . هيچ آفريده ديگري در كل قرص وجود ندارد و باز ميگردم
بر خواستم و بالا رفتم ، آنقدر بالا و آنقدر سريع كه كره زمين اندازه يك گردو شد . بالا را نگاه مي كنم و اطراف را واي خداي من چقدر ستارة پر نور . همينكه فكر ميكنم ما در كجاي گيتي هستيم ، خود را در بالاي صفحه اي همانند يك قرص ( پزشكي ) قطور مي بينم ، كه همه اش نور متخلخل است . اينجا كل ستاركان و سيارات و كهكشانها هستند و كره زمين دقيقاً در مركز اين قرص است . از خود مي پرسم آيا موجودات ديگري در اين فضا وجود دارند در شمال غربي قرص و در ميانه مركز و انتهاي قرص جايي وجود دارد كه موجوداتي در آن زندگي ميكنند كه مي توانند به راحتي در تمامي قرص نور حركت كنند ، سرزمينشان همانند ما سرسبز است و اندامي كوتاه ( همانند كوتوله ها ) و پشمالو و فَربه دارند . متوجه حضور من شده اند و علاقه اي به حضور من ندارند و با اين كه نميتوانند ، سعي در راندن من دارند .باز ميگردم ، در شمال شرقي قرص كمي نزديكتر به قطر خارجي ، جايي وجود دارد كه موجوداتي با اندام باريك ولي زيبا و متبلور و بلند قد هستند ، آنها نيز مي توانند در تمامي قرص گردش كنند و متوجه حضور من شده اند و مرا فرا مي خوانند جالب است كه مي توانيم همديگر را حس كنيم . سرزمينشان با ما تفاوت بسياري دارد و سعي دارند مرا نزد خود نگاه دارند ، كه باز ميگردم . هيچ آفريده ديگري در كل قرص وجود ندارد و باز ميگردم
۱۳۸۶ تیر ۱۳, چهارشنبه
تبريك
با سلام و درود بر روح پيامبر بزرگ اسلام حضرت محمد و كليه پيامبران و ائمه اطهار ، سالروز تولد با سعادت دخت پيامبر ، ام ابيها، فاطمه زهرا ( س ) وخجسته روز زن ، همان كه مرد در دامانش به عرش مي رسد ، و همان كه عيسي را بدنيا آورد ، به همسر و مادر و مادر همسرم و به كليه زنان مؤمنه تبريك و تهنيت گفته ، و آرزوي توفيق ، سربلندي ،افتخار و تولد و پرورش فرزنداني نيكو و صالح را برايشان دارم . اميدوارم تمامي زنان همچون هاجر ، مريم ، فاطمه ، باصلابت ، مقتدر ، پرهيزگار و نمونه باشند و بهشت را زير پاي خود بدانند
۱۳۸۶ تیر ۱۲, سهشنبه
ستمي نيست
همواره خوب باشيم و به ديگران ظلم نكنيم تا فرشتگاني كه مأمور حفاظت از ما هستند ، مراقب كساني كه مورد ستم ما قرار ميگيرند نباشند. و زماني خواهد رسيد كه همه ما خوب خواهيم بود و فرشتكانمان فقط وظيفه حفاظت ما از بلاياي طبيعي را بعهده خواهند داشت . پس وظيفه ما در حال حاظر خوب بودن است تا آنروز سريعتر نزديك شود
۱۳۸۶ تیر ۸, جمعه
شاه نعمت اله ولي
مي عشقش بشير مردان ده
دُرد دردش بدردمندان ده
ساقيا دست ما و دامن تو
ساغر مي بدست ياران ده
مي بزاهد مده كه باشد حيف
ور دهي جام مي برندان ده
جرعه نوشان جام خود مگذار
جرعهّ جام خود بايشان ده
گر بلا را بعاشقان بخشي
بخش من نيز از آن فراوان ده
نوش كن جام مي كه نوشت باد
جرعهاي هم بباده نوشان ده
نعمت اله مده بمخموران
مير مستان بمي پرستان ده
دُرد دردش بدردمندان ده
ساقيا دست ما و دامن تو
ساغر مي بدست ياران ده
مي بزاهد مده كه باشد حيف
ور دهي جام مي برندان ده
جرعه نوشان جام خود مگذار
جرعهّ جام خود بايشان ده
گر بلا را بعاشقان بخشي
بخش من نيز از آن فراوان ده
نوش كن جام مي كه نوشت باد
جرعهاي هم بباده نوشان ده
نعمت اله مده بمخموران
مير مستان بمي پرستان ده
۱۳۸۶ تیر ۶, چهارشنبه
خلقت ذهن
خدا همه چيز را آفريد و انسان را آفريد و همه چيز را آفريد . و همه چيز در همه حال ستايش پروردگار را مي گويندو خداست كه قادر متعال است و همه چيز در اختيار اوست . و انسان را اشرف مخلوقات قرارداد و جانشين خود روي زمين نمود . تنها ذهن انسان را آزاد قرارداد تا راه را جستجو نمايد . از همان ابتدا شيطان اين روزنه را يافت و بر آن مسلط شد ، مگر در انسانهاي خاص . از همان سالهاي نخست انسان دامن خود را به خون آلوده نمود و هنوز نيز ادامه دارد . تنها چيزي كه خدا آزاد نمود شيطان نصيب خود نمود تا انسان را برده خود نمايد . به جاي آنكه ما اشرف مخلوقات ، بر شيطان فرمان برانيم ،او مارا مطيع خود نمود و هر لحظه رامتر ، تا جائيكه دربست در اختيارش قرار گرفتيم
مگر مي شود اشرف مخلوقات ، غير از خدا بنده ديگري شود ؟ پس جانشيني ما چه ميشود ؟ او كيست كه بر ما فرمان مي راند . چرا به خود مي قبولانيم كه اين مائيم كه بايد اطاعت او گوئيم . پس صبر ايوب چه شد ! چرا به راحتي جايگاهمان را به او مي بخشيم و از تنها نعمتي كه ما را از ديگران متمايز مي كند مي گذريم . در حالي كه در دنيا اگر كوچكترين برتري بر ديگران داشته باشيم ، آن را با چنگ و دندان حفظ مي كنيم ، ولي بزرگترين نعمت خدا را به راحتي از دست مي دهيم . مگر چند روز وقت داريم تا بر شيطان حكومت كنيم ، در حالي كه هزاران هزار روز بايد در آرزوي بازگشت و حكمراني بر شيطان باشيم . چرا نمي فهميم كه خدا از ميان بيشمار مخلوق جاندار و بي جان ، تنها و تنها به ما اين نعمت را داده و چه راحت شيطان اين نعمت را از ما مي گيرد و چه راحتتر به خود مي قبولانيم كه كارمان و راهمان درست است . به راستي نميشنويم صداي قهقهه شيطان را ؟ مگر مي شود . او در ذهن ماست ، تنها رجحاني كه خدا به ما ارزاني داشت . پس
دروغ نگوئيم
غيبت نكنيم
عيوب ديگران را بر ملا نكنيم
حرام نخوريم
زنا نكنيم
به خود ظلم نكنيم
و قدر نعمات خدا را بدانيم كه تنها در اين صورت است كه رستگار شده و خود را سبك خواهيم يافت ، دلبستگيمان به زن و فرزند و مال و جايگاهمان از بين رفته و تنها در آرزوي رسيدن به پروردگار خواهيم ماند . و مراقب باشيم كه شيطان دلفريبتر و قوي تر باز خواهد گشت و چه سخت خواهد بود بيرون راندنش . ولي ما ميتوانيم ، چرا كه جانشين خدائيم و روح او در ماست .
خدايا سينه ام فراخ گردان
خدايا ديده ام پاك گردان
خدايا زبانم شيرين گردان
خدايا دلم ذلال گردان
خدايا گوشم شنوا گردان
خدايا رفتارم اصلاح گردان
خدايا راهم راست گردان
خدايا هر چه براي خود خواستم به ديگران نيز عطا فرما ، كه بهشت بر همه واجب گردد ، كه قطعا" رضاي تو در آن خواهد بود و ما راضي هستيم به رضاي تو
آمين يا رب العالمين
مگر مي شود اشرف مخلوقات ، غير از خدا بنده ديگري شود ؟ پس جانشيني ما چه ميشود ؟ او كيست كه بر ما فرمان مي راند . چرا به خود مي قبولانيم كه اين مائيم كه بايد اطاعت او گوئيم . پس صبر ايوب چه شد ! چرا به راحتي جايگاهمان را به او مي بخشيم و از تنها نعمتي كه ما را از ديگران متمايز مي كند مي گذريم . در حالي كه در دنيا اگر كوچكترين برتري بر ديگران داشته باشيم ، آن را با چنگ و دندان حفظ مي كنيم ، ولي بزرگترين نعمت خدا را به راحتي از دست مي دهيم . مگر چند روز وقت داريم تا بر شيطان حكومت كنيم ، در حالي كه هزاران هزار روز بايد در آرزوي بازگشت و حكمراني بر شيطان باشيم . چرا نمي فهميم كه خدا از ميان بيشمار مخلوق جاندار و بي جان ، تنها و تنها به ما اين نعمت را داده و چه راحت شيطان اين نعمت را از ما مي گيرد و چه راحتتر به خود مي قبولانيم كه كارمان و راهمان درست است . به راستي نميشنويم صداي قهقهه شيطان را ؟ مگر مي شود . او در ذهن ماست ، تنها رجحاني كه خدا به ما ارزاني داشت . پس
دروغ نگوئيم
غيبت نكنيم
عيوب ديگران را بر ملا نكنيم
حرام نخوريم
زنا نكنيم
به خود ظلم نكنيم
و قدر نعمات خدا را بدانيم كه تنها در اين صورت است كه رستگار شده و خود را سبك خواهيم يافت ، دلبستگيمان به زن و فرزند و مال و جايگاهمان از بين رفته و تنها در آرزوي رسيدن به پروردگار خواهيم ماند . و مراقب باشيم كه شيطان دلفريبتر و قوي تر باز خواهد گشت و چه سخت خواهد بود بيرون راندنش . ولي ما ميتوانيم ، چرا كه جانشين خدائيم و روح او در ماست .
خدايا سينه ام فراخ گردان
خدايا ديده ام پاك گردان
خدايا زبانم شيرين گردان
خدايا دلم ذلال گردان
خدايا گوشم شنوا گردان
خدايا رفتارم اصلاح گردان
خدايا راهم راست گردان
خدايا هر چه براي خود خواستم به ديگران نيز عطا فرما ، كه بهشت بر همه واجب گردد ، كه قطعا" رضاي تو در آن خواهد بود و ما راضي هستيم به رضاي تو
آمين يا رب العالمين
۱۳۸۶ تیر ۱, جمعه
شاه نعمت اله ولي
فرصت غنيمت است غنيمت رها مكن
بشنو نصيحتي و نصيحت رها مكن
رندي كه از كرم بتو جام شراب داد
شكرش بگو بصدق و كريمت رها مكن
گفتي كه ميروم بسر كوي ميفروش
اين نيتي خوشست عزيمت رها مكن
درُ يتيم اكر بكف آري نگاه دار
خوش گوهريست درُ يتيمت رها مكن
يار قديم خويش نگهدار جاودان
با او بساز و يار قديمت رها مكن
بنده نديم حضرت سلطان عالمست
اي شاه روزگار نديمت رها مكن
درياب نعمت اله و با او دمي برآر
فرصت غنيمتست غنيمت رها مكن
بشنو نصيحتي و نصيحت رها مكن
رندي كه از كرم بتو جام شراب داد
شكرش بگو بصدق و كريمت رها مكن
گفتي كه ميروم بسر كوي ميفروش
اين نيتي خوشست عزيمت رها مكن
درُ يتيم اكر بكف آري نگاه دار
خوش گوهريست درُ يتيمت رها مكن
يار قديم خويش نگهدار جاودان
با او بساز و يار قديمت رها مكن
بنده نديم حضرت سلطان عالمست
اي شاه روزگار نديمت رها مكن
درياب نعمت اله و با او دمي برآر
فرصت غنيمتست غنيمت رها مكن
۱۳۸۶ خرداد ۲۹, سهشنبه
گام بعد
فكر ميكنيد در آينده چه مي گذرد
خيليها دوست دارند از آينده خود خبر داشته باشند
آيا تا كنون فكر كرده ايد كه در آينده براي ديگران چه اتفاقي مي افتد
بر ميخيزم و زمان را دور ميزنم تا به ظهر روز سوم خرداد ماه سال 1388 شهر تهران ميرسم . خدايا چه شده است ؟ شهر را غباري گرفته و خانه ها ويران شده، كسي را نمي يابم كه بپرسم چه شده . كمي دورتر مي پرسم مي گويند : فكر ميكنيم كوه دماوند منفجر شده است و شهر را ويران نموده . بيش از اين نمي توانم تحمل نمايم باز مي گردم ، انشاء اله كه تصوري بيش نبوده باشد و هرگز چنين اتفاقي نيافتد . خدايا مارا ببخش كه قدر نعماتت را نمي دانيم و شكر آنها را بجاي نمي آوريم ، و هر چند گاهي به ما گوشزد مي نمائي ولي ما همچنان خوابيم و شيطان روبروي ديدگانمان ايستاده و بر دلمان چنگ انداخته و زبانش را در دهانمان قرارداده . هيچ نمي بينيم ، هيچ درك نمي كنيم و همه چيز برزبان مي آوريم . بار خدايا هاله اي بر ما قرار ده تا ابليس و پيروانش بر آن راهي نداشته باشند ، تا بتوانيم همه چيز را ببينيم و همه چيز را درك كنيم و تنها آن چيز كه شايسته بندگي توست بگوئيم . خدايا شكرت مي گويم
الهي شكرت مي گويم
خدايا شكرت مي گويم
الهي شكرت مي گويم
خدايا به جبروتت قسمَت مي دهم همانگونه كه از رگ گردن به ما نزديكتري تفكر ما را آني از خود باز نگيري و همواره شكرت گوئيم كه محتاج توئيم و توئي ازل و ابد و ما هيچ نيستيم جز جانشينت در زمين. خدايا شيطان را از ما دور ساز و راه را به ما بنماي تا جز نور نبينيم ، جز نور نيانديشيم و جز نور بر زبان نياوريم كه توئي نور في كل نور
خيليها دوست دارند از آينده خود خبر داشته باشند
آيا تا كنون فكر كرده ايد كه در آينده براي ديگران چه اتفاقي مي افتد
بر ميخيزم و زمان را دور ميزنم تا به ظهر روز سوم خرداد ماه سال 1388 شهر تهران ميرسم . خدايا چه شده است ؟ شهر را غباري گرفته و خانه ها ويران شده، كسي را نمي يابم كه بپرسم چه شده . كمي دورتر مي پرسم مي گويند : فكر ميكنيم كوه دماوند منفجر شده است و شهر را ويران نموده . بيش از اين نمي توانم تحمل نمايم باز مي گردم ، انشاء اله كه تصوري بيش نبوده باشد و هرگز چنين اتفاقي نيافتد . خدايا مارا ببخش كه قدر نعماتت را نمي دانيم و شكر آنها را بجاي نمي آوريم ، و هر چند گاهي به ما گوشزد مي نمائي ولي ما همچنان خوابيم و شيطان روبروي ديدگانمان ايستاده و بر دلمان چنگ انداخته و زبانش را در دهانمان قرارداده . هيچ نمي بينيم ، هيچ درك نمي كنيم و همه چيز برزبان مي آوريم . بار خدايا هاله اي بر ما قرار ده تا ابليس و پيروانش بر آن راهي نداشته باشند ، تا بتوانيم همه چيز را ببينيم و همه چيز را درك كنيم و تنها آن چيز كه شايسته بندگي توست بگوئيم . خدايا شكرت مي گويم
الهي شكرت مي گويم
خدايا شكرت مي گويم
الهي شكرت مي گويم
خدايا به جبروتت قسمَت مي دهم همانگونه كه از رگ گردن به ما نزديكتري تفكر ما را آني از خود باز نگيري و همواره شكرت گوئيم كه محتاج توئيم و توئي ازل و ابد و ما هيچ نيستيم جز جانشينت در زمين. خدايا شيطان را از ما دور ساز و راه را به ما بنماي تا جز نور نبينيم ، جز نور نيانديشيم و جز نور بر زبان نياوريم كه توئي نور في كل نور
۱۳۸۶ خرداد ۱۱, جمعه
حضور
پرنده اي هستم به وسعت حضور
به رنگ آبِ عميق
به وزن تولد
بالهايم را ، رندانه به هم ميزنم ، تا گردي نخيزد به هوا
سرم را ، صبورانه به هر سو ميكشم ، كه بيابم تو را
چشمانم را ، مي گشايم به حقيقت ، مي سوزد
دل من آرام است ، چون توئي در اوست
روح من ، بيقرار است كه در بند تن است
تن من سنگين است ، شيطان ، بر دوش من است
دم او بر بدنم پيچيده ، مي فشارد بدنم را
گويي او مي خواهد ، رخنه كند بر دل من
خنده او ، به گوشم مي رسد ، مي چرخم
تا جدا سازم ، شيطان را ، دل من سرخ شده
تا بسوزاند ، دم شيطان را ، كه گرفته تن من
تا بيفتد ، كه اينجا ، نه مكان شيطان است
اينجا نور است
اينجا بقاست
اينجا معنيست
به رنگ آبِ عميق
به وزن تولد
بالهايم را ، رندانه به هم ميزنم ، تا گردي نخيزد به هوا
سرم را ، صبورانه به هر سو ميكشم ، كه بيابم تو را
چشمانم را ، مي گشايم به حقيقت ، مي سوزد
دل من آرام است ، چون توئي در اوست
روح من ، بيقرار است كه در بند تن است
تن من سنگين است ، شيطان ، بر دوش من است
دم او بر بدنم پيچيده ، مي فشارد بدنم را
گويي او مي خواهد ، رخنه كند بر دل من
خنده او ، به گوشم مي رسد ، مي چرخم
تا جدا سازم ، شيطان را ، دل من سرخ شده
تا بسوزاند ، دم شيطان را ، كه گرفته تن من
تا بيفتد ، كه اينجا ، نه مكان شيطان است
اينجا نور است
اينجا بقاست
اينجا معنيست
۱۳۸۶ خرداد ۹, چهارشنبه
سعود
خدايا به ديدگانم آنقدر قدرت بده تا همه زيباييهايي كه آفريده اي را ببينم و بابتشان ترا بيشتر شاكر باشم
خدايا دلم را آنقدر بزرگ گردان تا دردهاي همه دردمندان را در آن جاي دهم تا هيچ دردمندي باقي نماند
خدايا آنقدر مكنتم ده كه تمام فقيران را سير نمايم تا در زمين فقيري نباشد كه به دست توانگري نگاه كند
خدايا آنقدر قدرتم ده كه كافران را شناسائي نمايم و آنها را به راه نيكي سوق دهم تا همه آسماني شوند
خدايا آنقدر صافم كن تا دشمنانم را از دوستانم بيشتر دوست دارم شايدكه آنها ازمن به خيرنزديكترباشند
خدايا تو را به وسعت آسمانها و زمين قسمت مي دهم اگر مرا اين چنين نمودي ظرفيت ده تا حفظش نمايم
و دچار گمراهي و ذلالت نگردم كه اين همه عظمت را توان بالايي مي خواهد و اينك در من نيست
خدايا دلم را آنقدر بزرگ گردان تا دردهاي همه دردمندان را در آن جاي دهم تا هيچ دردمندي باقي نماند
خدايا آنقدر مكنتم ده كه تمام فقيران را سير نمايم تا در زمين فقيري نباشد كه به دست توانگري نگاه كند
خدايا آنقدر قدرتم ده كه كافران را شناسائي نمايم و آنها را به راه نيكي سوق دهم تا همه آسماني شوند
خدايا آنقدر صافم كن تا دشمنانم را از دوستانم بيشتر دوست دارم شايدكه آنها ازمن به خيرنزديكترباشند
خدايا تو را به وسعت آسمانها و زمين قسمت مي دهم اگر مرا اين چنين نمودي ظرفيت ده تا حفظش نمايم
و دچار گمراهي و ذلالت نگردم كه اين همه عظمت را توان بالايي مي خواهد و اينك در من نيست
۱۳۸۶ خرداد ۸, سهشنبه
گام بعد
در گذشته چه مي گذشته و پيشينيان ما چگونه ميزيسته اند ؟ تاريخ اين را به ما ميگويد ، ولي نه همه چيز را . داشتم فكر ميكردم بفرمان كوروش كبير كمتر از سه هزار سال پيش چگونه سنگهاي چندين تني را جابجا كرده و بر روي هم سوار نموده و ستونهاي پانزده متري كاخ آپادانا بهمراه سرستونهاي آن را سوار نموده اند ، كه خودم را روبروي وي ديدم .نمي دانم چطور زبان همديگر را مي فهميم بهر حال از من پرسيد تو كيسيتي و در اين جا چه ميكني گفتم از آينده ام و مي خواهم بدانم چگونه سنگها را بر روي هم مي گذاريد گفت : ابتدا بگو در آينده اين كار چگونه انجام ميشود گفتم در ملاقات بعدي خواهم گفت . وي گفت : دو ستون فلزي عمودي كه از بالا به هم بصورت افقي متصل هستند را توسط محاسبينمان در فاصله مناسب با ستون قرار ميدهيم و يكي را هم به همين شكل در قرينه پشت ستون (كمي نزديكتر به ستون ) سپس دو طناب زخيم و محكم در زير سنگ قرار داده و هر سر آنها را از بالاي فلز افقي هر طرف عبور داده و بردگان از هر سو طناب را با علامت محاسبين به اندازه مورد لزوم مي كشند ( شبيه قرقره هاي ساده امروزي ) و سنگ را به بالا هدايت مي كنند ، آنگاه تعدادي آن را در سر جاي خود محكم نموده و كار به اتمام مي رسد .
تا به حال كه جواب وي را نداده ام اگر با توجه به امكانات آن زمان راه بهتري به نظر مي رسد پيشنهاد دهيد
تا به حال كه جواب وي را نداده ام اگر با توجه به امكانات آن زمان راه بهتري به نظر مي رسد پيشنهاد دهيد
۱۳۸۶ خرداد ۲, چهارشنبه
۱۳۸۶ خرداد ۱, سهشنبه
تولدت مبارك
امروز با تولد شروع مي شه ، مثل بقيه روزها . فرقش اينه كه تولد حافظ اسلامه . اين روز را علاوه بر همه خصوصا" به ادامه دهندگان طريقتش ، بانوان پرستار و همسر عزيزم تبريك مي گويم . اميدوارم روح لطيف الهي كماكان در وجودشان تلأ لو داشته و سياهي ابليس همواره از آنان بدور باد
۱۳۸۶ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه
شاه نعمت الله ولي
يارى مه مي ننوشد از ذوق ما چه داند
ناخورده دُرد دردش صاف دوا چه داند
همدم نگشته با جام ساقي كجا شناسد
ميخانه را نديده بزم خدا چه داند
حالم زعاشقان پرس تا با تو باز گويند
از عاقلان چه پرسي عاقل مرا چه داند
از جام ابتلايش ذوقي كه مبتلا راست
هر كو بلا نديده ذوق بلا چه داند
گوئي كه ماجرائي با رند مست دارم
رندي كه مست باشد او ماجرا چه داند
نوري كه در دل مااست خورشيد ذرهّ او است
هر بي بصر زكوري نور و ضيا چه داند
سلطان خبر ندارد از حال نعمت الله
اسرار پادشاهي مرد گدا چه داند
ناخورده دُرد دردش صاف دوا چه داند
همدم نگشته با جام ساقي كجا شناسد
ميخانه را نديده بزم خدا چه داند
حالم زعاشقان پرس تا با تو باز گويند
از عاقلان چه پرسي عاقل مرا چه داند
از جام ابتلايش ذوقي كه مبتلا راست
هر كو بلا نديده ذوق بلا چه داند
گوئي كه ماجرائي با رند مست دارم
رندي كه مست باشد او ماجرا چه داند
نوري كه در دل مااست خورشيد ذرهّ او است
هر بي بصر زكوري نور و ضيا چه داند
سلطان خبر ندارد از حال نعمت الله
اسرار پادشاهي مرد گدا چه داند
۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۸, جمعه
گام بعد
.الان بهترين موقع براي پركشيدنه ، ولي به كجا
ميدوني سالهاست كه آرزو دارم در خواب معصومين را زيارت كنم ، شايد كمي زياد باشه ولي چه خوبه از سقف رد بشمو برم به جايي كه اونها هستند يعني به من اجازه ميدن من روسياه پر از گناه ميتونم به پابوسشون برم .
پس اراده كردم به بالا رفتم و به بقيع رسيدم ، به بين الحرمين .
گويي پذيرفته شدم خدايا شكرت ، چهره هايي نوراني ، بانو فاطمة س ،آقا امام حسن ع ، امام زين العابدين ع ، امام سجاد ع ، امام باقر ع و قمر بني هاشم عباس س ،چه فرخنده حالي دارم كه به پابوسشان آمده ام و ميتوانم بوسه بر پاي مباركشان بزنم . خدايا شكرت ميگويم كه چنين سعادتي به من دادي و چنين لياقتي ،بوي عطر همه جا را گرفته ، نور وجود سروران همه جا تابيده ، اجازه ميخواهم تا بوسه بر دامان بانوي دو عالم زنم تا گرد آن بر صورتم نشيند . همچنان بر سجده ام تا قامتم از زانوان سروران بالاتر نرود. و همچنان بر سجده ام تا شكر گذار پروردگارم باشم كه چنينم داشت. . دوباره باز ميگردم و خودم را در چهار ديواري اتاق مي يابم و در اين انديشه ام كه مي شود آيا باز چنين فراخ روزي باشم كه به خاك پاي سرورانم بوسه زنم . وچنين شكوفه بُغضي باز مي شود و غلطان گَرد وجود را در صورتم پخش ميكند .
ميدوني سالهاست كه آرزو دارم در خواب معصومين را زيارت كنم ، شايد كمي زياد باشه ولي چه خوبه از سقف رد بشمو برم به جايي كه اونها هستند يعني به من اجازه ميدن من روسياه پر از گناه ميتونم به پابوسشون برم .
پس اراده كردم به بالا رفتم و به بقيع رسيدم ، به بين الحرمين .
گويي پذيرفته شدم خدايا شكرت ، چهره هايي نوراني ، بانو فاطمة س ،آقا امام حسن ع ، امام زين العابدين ع ، امام سجاد ع ، امام باقر ع و قمر بني هاشم عباس س ،چه فرخنده حالي دارم كه به پابوسشان آمده ام و ميتوانم بوسه بر پاي مباركشان بزنم . خدايا شكرت ميگويم كه چنين سعادتي به من دادي و چنين لياقتي ،بوي عطر همه جا را گرفته ، نور وجود سروران همه جا تابيده ، اجازه ميخواهم تا بوسه بر دامان بانوي دو عالم زنم تا گرد آن بر صورتم نشيند . همچنان بر سجده ام تا قامتم از زانوان سروران بالاتر نرود. و همچنان بر سجده ام تا شكر گذار پروردگارم باشم كه چنينم داشت. . دوباره باز ميگردم و خودم را در چهار ديواري اتاق مي يابم و در اين انديشه ام كه مي شود آيا باز چنين فراخ روزي باشم كه به خاك پاي سرورانم بوسه زنم . وچنين شكوفه بُغضي باز مي شود و غلطان گَرد وجود را در صورتم پخش ميكند .
۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۳, یکشنبه
فوق العاده
.اين روزها همه همكاران همسرم درباره وي سخن مي گويند
چي ميگن؟
.روز پنج شنبه20/02/1386 همسرم در محل كارش ، پاش به صندلي گير كرد و به زمين خورد و بدنش كوفته شد
.از اون روز همه حالش رو ميپرسند و حسابي تحويلش ميگيرند ، منم تصميم گرفتم زمين بخورم بلكه تو چشم بيام
نظر شما چيه؟
.به نظر خودم اونقدر همانجا كه افتادم مي مونم تا موهام رنگ دندونام بشه و هيشكي برام تره خورد نكنه
.ميگين نه بفرماين
چي ميگن؟
.روز پنج شنبه20/02/1386 همسرم در محل كارش ، پاش به صندلي گير كرد و به زمين خورد و بدنش كوفته شد
.از اون روز همه حالش رو ميپرسند و حسابي تحويلش ميگيرند ، منم تصميم گرفتم زمين بخورم بلكه تو چشم بيام
نظر شما چيه؟
.به نظر خودم اونقدر همانجا كه افتادم مي مونم تا موهام رنگ دندونام بشه و هيشكي برام تره خورد نكنه
.ميگين نه بفرماين
۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۸, سهشنبه
اي عاشـقـان اي عاشـقـان من پـيـر را بـرنـا كـنـم
اي تشـنگان اي تشـنگان من قـطره را د ريا كـنـم
اي طـالـبـان اي طـالـبـان كـحـال مــلــك حـكـمـتـم
مــن كـور مـاد ر زا د را د ر يـك نظـر بيـنـا كـنـم
گــر آبـكمي آ يد بـرم د ر وي د مي چون بـنـگـر م
چـون طوطي شكر شكن شيرين و خوش گويا كـنم
گـر نـفــس بد فـعـلـي كـند گوشـش بمالـم در نفـس
ور عــقـل ، درد سر دهـد حـالـي و را رسـوا كـنـم
مـــن رنـد كـوي حـيـرتـم سـرمـسـت جـام وحـد تـم
زا ن د ر خــرا بـا ت آ مـدم تـا مـيـكـده يـغـمـا كنـم
پروانـه شـمـعــش مـنـم جـمـعـيـت جـمـعــش مـنـم
مـن بـلـبـلـم در گـلستان از عشق گـل غـوغـا كنـم
آ مــد نــدا از لامـكـان كـاي ســيــد آخــر زمــا ن
پنهان شــو از هـر دو جهان تا برتو خود پيدا كنـم
شاه نعمت اله ولي
۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۵, شنبه
گام بعد
.داشتم در افكارم غوطه ميخوردم كه به ياد خانه خدا افتادم
.چقدر دلم هواشو كرده عطر وجودش رو استشمام ميكنم
برخواستم و ريز شدم و از ميان بام گذشتم ، وه چه هوايي درسته كه پر از دوده ، ولي همه ذرات از وجود خداست پس به آنها عشق ميورزم . دور خودم چرخ ميزنم و با اشتياق همه جا را نظاره مي كنم . كمي بالاتر ميشه دور تر ها را هم ديد ، اولين چيزي كه جلب توجه ميكنه قله زيباي دماونده . همين كه فكرش را كردم به آن رسيدم ، سرماي برفش رو احساس ميكنم ، سوزش داخل بدنم پيچيد و يخ كردم . حالا ديگه ميتونم پز بدم قله دماوند و فتح كردم
.اين همه نعمت اصل سفرو داشت از يادم ميبرد
.واي چه زود رسيدم به صحن حرم امن الهي
پرورگارا سجده ميكنم و ترا شكر ميگويم كه مرا پذيرفتي و شكر ميكنم چرا كه مي دانم آنقدر كريمي كه همه جا را به من نشان خواهي داد . وبه خود ميبالم كه انسان آفريده شدم و بيشتر به خود ميبالم كه روحت را در من دميدي كه پاكترين در عالم است ، و روسياهم و ميگريم كه پاكترين را تيره نمودم به خاطر هفت روز دنيا. لعنت ابديت بر ابليس كه مرا بنده خود نمود و شكرت ميگويم ، چرا كه اميد دارم به بخشايش بخشنده ترين بخشايندگان ، اي لطيف مرا به راه راست هدايت نما و به دين اسلام محمدي ص بميران
پروردگارا ميدانم آنقدر ستاري كه نبيني چه ميكنم و چه در دل ميگذرانم . يا رب هزار بار توبه شكستم و روح پاكت مرا به خود آورد و بازگرداند . صدايم كردي ، آمدم ولي ابليس در نيمه راه مرا باز گرداند كه اگر مي آمدم به تو مي پيوستم و ريسمانت را چنگ ميزدم ، چه آرزوئي بالاتر از اين
خدايا شكرت ميكنم كه همواره با مني و اميد دارم كه همواره با تو باشم . اي معبود من لذايذ دنيا را به من چشاندي شراب آخرتت را از من دور نساز ، اميد دارم به كرمت
از دست و زبان كه برآيد كز حمد و ثناي تو برآيد
.عزيزا تو را شكر ميگويم كه مرا لحظاتي به حريمت راه دادي تا ببويم تو را و بگويم تو را
حالا كه دانستم مرا پذيرايي و به من آموختي كه چگونه به مسجد الحرام وارد شوم ، با آن كه ميدانم از رگ گردن به من نزديكتري ولي به شوق كويت هر لحظه به اينجا ميآيم تا ابليس به من راه نيابد
.به نام خداوند بخشنده مهربان ستايش خدا راست كه آفريننده جهانيان است
.چقدر دلم هواشو كرده عطر وجودش رو استشمام ميكنم
برخواستم و ريز شدم و از ميان بام گذشتم ، وه چه هوايي درسته كه پر از دوده ، ولي همه ذرات از وجود خداست پس به آنها عشق ميورزم . دور خودم چرخ ميزنم و با اشتياق همه جا را نظاره مي كنم . كمي بالاتر ميشه دور تر ها را هم ديد ، اولين چيزي كه جلب توجه ميكنه قله زيباي دماونده . همين كه فكرش را كردم به آن رسيدم ، سرماي برفش رو احساس ميكنم ، سوزش داخل بدنم پيچيد و يخ كردم . حالا ديگه ميتونم پز بدم قله دماوند و فتح كردم
.اين همه نعمت اصل سفرو داشت از يادم ميبرد
.واي چه زود رسيدم به صحن حرم امن الهي
پرورگارا سجده ميكنم و ترا شكر ميگويم كه مرا پذيرفتي و شكر ميكنم چرا كه مي دانم آنقدر كريمي كه همه جا را به من نشان خواهي داد . وبه خود ميبالم كه انسان آفريده شدم و بيشتر به خود ميبالم كه روحت را در من دميدي كه پاكترين در عالم است ، و روسياهم و ميگريم كه پاكترين را تيره نمودم به خاطر هفت روز دنيا. لعنت ابديت بر ابليس كه مرا بنده خود نمود و شكرت ميگويم ، چرا كه اميد دارم به بخشايش بخشنده ترين بخشايندگان ، اي لطيف مرا به راه راست هدايت نما و به دين اسلام محمدي ص بميران
پروردگارا ميدانم آنقدر ستاري كه نبيني چه ميكنم و چه در دل ميگذرانم . يا رب هزار بار توبه شكستم و روح پاكت مرا به خود آورد و بازگرداند . صدايم كردي ، آمدم ولي ابليس در نيمه راه مرا باز گرداند كه اگر مي آمدم به تو مي پيوستم و ريسمانت را چنگ ميزدم ، چه آرزوئي بالاتر از اين
خدايا شكرت ميكنم كه همواره با مني و اميد دارم كه همواره با تو باشم . اي معبود من لذايذ دنيا را به من چشاندي شراب آخرتت را از من دور نساز ، اميد دارم به كرمت
از دست و زبان كه برآيد كز حمد و ثناي تو برآيد
.عزيزا تو را شكر ميگويم كه مرا لحظاتي به حريمت راه دادي تا ببويم تو را و بگويم تو را
حالا كه دانستم مرا پذيرايي و به من آموختي كه چگونه به مسجد الحرام وارد شوم ، با آن كه ميدانم از رگ گردن به من نزديكتري ولي به شوق كويت هر لحظه به اينجا ميآيم تا ابليس به من راه نيابد
.به نام خداوند بخشنده مهربان ستايش خدا راست كه آفريننده جهانيان است
عشق ساده
عشق همانند چراغ گرد سوز قديمي است كه عاشق چراغ است و معشوق لوله آن ، اگر بعد از روشن نمودن چراغ ، لوله سرد را روي آن بگذاريد مي تركد و بايد لوله را عوض نمائيد .
پس همواره ابتدا لوله را داغ نمائيد آنگاه بر روي گرد سوز بگذاريد .
پس همواره ابتدا لوله را داغ نمائيد آنگاه بر روي گرد سوز بگذاريد .
۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه
گام به گام تا بينهايت
چرا ما اشرف مخلوقاتيم؟
.چون : رسد آدمي به جائي كه بجز خدا نبيند
چرا جانشين خدا در زمين از حق و قدرت بي پايانش استفاده نمي كند و آفاق را نمي گردد ؟
.چون : آفاق را گرديده ام كون و مكان را ديده ام
.مطمئن باشيد از خواستن تا رسيدن تفكري بيش نيست
گام نخست دل بريدن از دنيا
" اين دنيا در نظر من از آب بيني بزي بي ارزشتر است "
دل بريدن از اين دنيا ، متصل به ايمان روز آخرت و دنياي جاودان است ، بدون آن يا مغرور خواهيم شد يا خودكشي خواهيم كرد . دنيا فقط مال نيست بلكه دوستي خانواده - در عين اينكه عاشق خانواده خود هستيد ، نبايد خودتان را دلبسته آنان نمائيد - ، تلويزيون - در عين افزودن به معلومات اعتياد آور است - ، مواد افيوني - در عين تسكين اراده را سست مي نمايد - ، دروغ - سعي نموده ايد دروغي را در دهانتان چرخوانده و قورت دهيد - ، هرزگي - بعد از انجام گناهي احساس شرمساري نموده ايد -
. . . و
.خوشا به حالتان كه دنياي كوچك را به آخرت بي انتها نفروخته ايد و والا مقام و صاحب مقام محموديد
گام دوم اعتماد به نفس
" كار نشد ندارد "
ولي مراقب وسوسه هاي شيطان باشيد كه شريات را در نظر شما خير جلوه داده و شما را ترغيب نموده تا با اصرار آن را به ثمر برسانيد . و چه ثمره تلخي در انتظارتان است
اگر از دنيا دل بريده ايد ، دلتان شفاف است . پس هرچه در آن ميبينيد خير است و مستحق انجام ، عزمتان را جزم كنيد و تا انتها پيش رويد حتما" بهترين جايگاه انتظار شما را مي كشد
گام بعد برخواستن
آيا تا كنون به سياهي كوچك بالاي سرتان روي سقف دقت كرده ايد . سعي كرده ايد خودتان را آنقدر كوچك كنيد و آنقدر بالا برويد تا به آن برسيد و از نزديك ببينيدش . آري ، اكنون من چقدر كوچكم و زواياي سقف اتاق چقدر بزرگ ، اين نقطه بزرگ زير سقف ما چه مي كرده كه تا كنون نديدمش . منافذ بين گچها و رنگهاي سقف چقدر فراخند و لحظه به لحظه باز تر مي شوند ، گوئي مي توانم از ميان يكي از آنها عبور كنم
.چقدر آسمان تاريكه ، بهتره برگردم و در طول روز دوباره بيايم بالا
.چون : رسد آدمي به جائي كه بجز خدا نبيند
چرا جانشين خدا در زمين از حق و قدرت بي پايانش استفاده نمي كند و آفاق را نمي گردد ؟
.چون : آفاق را گرديده ام كون و مكان را ديده ام
.مطمئن باشيد از خواستن تا رسيدن تفكري بيش نيست
گام نخست دل بريدن از دنيا
" اين دنيا در نظر من از آب بيني بزي بي ارزشتر است "
دل بريدن از اين دنيا ، متصل به ايمان روز آخرت و دنياي جاودان است ، بدون آن يا مغرور خواهيم شد يا خودكشي خواهيم كرد . دنيا فقط مال نيست بلكه دوستي خانواده - در عين اينكه عاشق خانواده خود هستيد ، نبايد خودتان را دلبسته آنان نمائيد - ، تلويزيون - در عين افزودن به معلومات اعتياد آور است - ، مواد افيوني - در عين تسكين اراده را سست مي نمايد - ، دروغ - سعي نموده ايد دروغي را در دهانتان چرخوانده و قورت دهيد - ، هرزگي - بعد از انجام گناهي احساس شرمساري نموده ايد -
. . . و
.خوشا به حالتان كه دنياي كوچك را به آخرت بي انتها نفروخته ايد و والا مقام و صاحب مقام محموديد
گام دوم اعتماد به نفس
" كار نشد ندارد "
ولي مراقب وسوسه هاي شيطان باشيد كه شريات را در نظر شما خير جلوه داده و شما را ترغيب نموده تا با اصرار آن را به ثمر برسانيد . و چه ثمره تلخي در انتظارتان است
اگر از دنيا دل بريده ايد ، دلتان شفاف است . پس هرچه در آن ميبينيد خير است و مستحق انجام ، عزمتان را جزم كنيد و تا انتها پيش رويد حتما" بهترين جايگاه انتظار شما را مي كشد
گام بعد برخواستن
آيا تا كنون به سياهي كوچك بالاي سرتان روي سقف دقت كرده ايد . سعي كرده ايد خودتان را آنقدر كوچك كنيد و آنقدر بالا برويد تا به آن برسيد و از نزديك ببينيدش . آري ، اكنون من چقدر كوچكم و زواياي سقف اتاق چقدر بزرگ ، اين نقطه بزرگ زير سقف ما چه مي كرده كه تا كنون نديدمش . منافذ بين گچها و رنگهاي سقف چقدر فراخند و لحظه به لحظه باز تر مي شوند ، گوئي مي توانم از ميان يكي از آنها عبور كنم
.چقدر آسمان تاريكه ، بهتره برگردم و در طول روز دوباره بيايم بالا
۱۳۸۶ اردیبهشت ۹, یکشنبه
شناخت انسان
!انسانها همواره دو دسته بوده اند
.اول : آنهائي كه آرزو داشته اند هميشه خواب باشند و هيچ نفهمند
.دوم : آنهائي كه اميدوار بوده اند هميشه بيدار باشند و همه اسرار و علوم دنيا را بفهمند
شما جزو كدام دسته ايد ؟
.اول : آنهائي كه آرزو داشته اند هميشه خواب باشند و هيچ نفهمند
.دوم : آنهائي كه اميدوار بوده اند هميشه بيدار باشند و همه اسرار و علوم دنيا را بفهمند
شما جزو كدام دسته ايد ؟
دعاي من
خدايا ما را ببخش و بيامرز ، خدايا تا مارا نبخشيدي از دنيا مبر ، خدايا ما را به راه راست هدايت فرما ،
خدايا شكرت مي كنم به خاطر تمام نعماتي كه به ما دادي ، خدايا ظهور آقا امام زمان را تعجيل فرما ،
خدايا تمام كساني كه دعاي خير دارند دعايشان را برآورده ساز ، خدايا تمام كساني كه مريض خير دارند مريضي دنيويشان را شفا ده ،
خدايا تمام كساني كه مرده اند و خير بودند را ببخش و بيامرز
خدايا دعاهاي همسرم را برآورده ساز ، خدايا بيماريهاي دنيوي همسرم را شفا ده
خدايا ما را عاقبت به خير نما .
انشاء اله
خدايا شكرت مي كنم به خاطر تمام نعماتي كه به ما دادي ، خدايا ظهور آقا امام زمان را تعجيل فرما ،
خدايا تمام كساني كه دعاي خير دارند دعايشان را برآورده ساز ، خدايا تمام كساني كه مريض خير دارند مريضي دنيويشان را شفا ده ،
خدايا تمام كساني كه مرده اند و خير بودند را ببخش و بيامرز
خدايا دعاهاي همسرم را برآورده ساز ، خدايا بيماريهاي دنيوي همسرم را شفا ده
خدايا ما را عاقبت به خير نما .
انشاء اله
۱۳۸۶ اردیبهشت ۷, جمعه
سلام به همه مخلوقات
اشتراک در:
پستها (Atom)
.jpg)

.jpg)
.jpg)